X
تبلیغات
مقالات حقوقی

مقالات حقوقی

ارائه کلیه مطالب حقوقی

بحثی پیرامون قضاوت زن

 

 

دكتر حسين مهرپور

مقدمه

طبق اصل 163 قانون اساسي: (صفات و شرايط قاضي، طبق موازين فقهي به وسيله قانون معين مي‏شود). در اجراي اصل فوق قانون شرايط انتخاب قضات در ارديبهشت ماه 1361 از تصويب مجلس شوراي اسلامي گذشت كه به موجب آن قضات بيد داراي شرايط زير باشند:

ايمان ، عدالت ، تعهد عملي به موازين اسلامي ، وفاداري به نظام جمهوري اسلامي ايران، طهارت مولد، تابعيت ايران، عدم اعتياد به مواد مخدر و دارا بودن اجتهاد يا اجازه قضا از سوي شوراي عالي قضايي. در اين قانون مرد بودن نيز از جمله شرايط لازم براي قضاوت ذكر شده و به اين صورت بين شده است : (قضات از ميان مردان واجد شرايط زير انتخاب مي‏شوند...) بنابراين به موجب اين قانون گر زني واجد همه شرايط مندرج در قانون باشد نمي‏تواند قاضي شود. قانونگذار شرط مرد بودن براي قضاوت را با توجه به نظر مشهور و يا شايد بتوان گفت نظر اجماعي فقهاي شيعه كه زن نمي‏تواند عهده‏دار منصب فضا بشود و به حكم اصل 163 قانون اساسي فوق‏الذكر مي‏بايست شرايط قضات ظبق موازين فقهي تعيين شود، مقرر كرده است، در اين نوشته مباني فقهي و دلايل و حمت ممنوعيت زن از اشتغال به قضاوت مورد بحث و نقادي قرار مي‏گيرد.

ابتدا وضعيعت فضاوت زنان را در قوانين موضوعه جمهوري اسلامي ايران و وضع عملي جاري بيان مي‏كنيم و سپس به مباني فقهي اين مساله مي‏پردازيم و طبعا در ضمن بحث اشاره‏اي هم به مواضع مجامع و موازين بين‏المللي در اي زمينه خواهيم داشت.

بخش اول : نظام حقوقي و ديدگاههاي فقهي در مورد قضاوت زن

الف – قضاوت زنان قل از انقلاب اسلامي 1357

در قوانين مختلف مربوط به شرايط و چگونگي استخدام قاضي قبل از انقلاب اسلامي، شرط مرد بود براي اشتغال به شغل قضاوت ديده نمي‏شود، از نخستين قوانين استداخي فضات كه در سال 1302 تضويب شد (تا آنجا كه من ديديم) تا آخرين آنها كه مربوط به سال 1348 مي‏باشد نه در جهت اثباتي، مرد بودن از شرايط ورود به خدمت قضايي ذكر شده و نه در حهت نفي ، زن بودن از جهات محروميت براي احراز شغل قضا بيان شده است، در حالي كه مي‏دانيم در مورد شكت در انتخابات مجلس، طبق قانون، زنان نه تنها از انتخاب شدن ممنوع بودند، بلكه در رديف محجورين حق راي دادن نيز نداشتند، ماده سيم نظامنامه انتخاب مصوب 19/رجب 1324 ه.ق در مورد محرومين از انتخابات مقرر مي‏داشت:

(اشخاصي كه از انتخاب نمودن كليتا محروم هستند از قرار تفصيلند:

اولا: طايقه نسوان ، ثانيا: اشخاص خارج از رشد و آنهايي كه محتاج به قيم شرعي مي‏باشند...)

و ماده پنجم همان مصوبه مي‏گويد:

(اشخاصي كه از انتخاب شدن محروم هستند: اولا: طايقه اناثيه ثانيا : تبعه خارجه..)

از لحاظ قانوين طبق ماده واحده قانون راجع به شركت بانوان در انتخابات مصوب 10/2/1343 زنان ، اين حق را پيدا كردند

ولي با وجود عدم منع قانوني عملا تا قبل از سال 1348 ، زنان به خدمت قضايي پذيرفته نمي‏شدند يا خود داوطلب اين شغل سخت و سنگين نمي‏گرديدند و رويه جاري بر انحصار شغل قضا به مردان بود و اين امر يا مبتني بر رسوخ انديشه فقهي مبني بر ممنوعيت مسلم شغل قضا براي بانوان و يا عرف سنتي مردم بود و يا به هر صورت منع و اثباتي در قانون وجود نداشت.

نخستين بار در سال 1348 تعدادي زن به كسوت قضا در آمدند و 5 نفر زن ابلاغ قضايي گرفتند و از آن پس هر سال تا هنگام پيروزي انقلاب تعدادي از زنان نيز به جمع قضات مي‏پيوستند هيچ تصميم مكتوب از مرجع صلاحيتدار قانوني، قضايي و اداري براي تجويز اين امر را ما نديديدم ولي طبعا فعاليتهاي بين‏المللي كه در جهت پيشرفت زنان و تبليغاتي كه براي تساوي حقوقي آنان با مردان به عمل مي‏آمد و در داخل كشور هم به وسيله سازمان زنان و گروهها و افراد ديگر صورت مي‏گرفت و افزيش روز افزون ورود دانشجويان دختر به دانشكده حقوق و مراجعه شان براي كار‚وزي قضايي و وورد به خدمت فضا و نبودن منع قانوني صريح سرانجام، مقامات دادگستري را وادار كرد كه در رويه عملي خود تجديد نظر كنند و از خامهاي داوطلب نيز مانند مردان ثبت نام به عمل آنرده و با توفيق يافتن در امتحان و مصاحبه آنان ابلاغ قضايي بذعتذو

ب – قضاونت زنان بعد از انقلاب و در نظام جمهوري اسلامي ايران

پس از پيروزي انقلاب و استقرار نظام جمهوي اسلامي ايران طبعا با اين ديدگاه كه زنان ، شرعا حق قضاوت ندارند، ضمن اينكه، استخدم قضات زن متوفق شد در جهت تبديل وضع قضات زن موجود نيز اقداماتي صورت گرفت، نخستين بار هيات وزيران دولت موقت جمهوري اسلمي ايران در 14/7/1358 تصويب نامه‏اي تحت عوان : تصويب نامه درباره تبديل رتبه قضايي بانوان به رتبه اداري تصويب نمود و طي آن مقرر داشت كه:(شركت ملي نقت ايران و ساير شركتهاي وابسته به دولت ، بانك مركزي و ساير باكها، وزارتخانه‏ها و مؤسسات دولتي ، باواني را كه با رتبه قضايي در وزرات دادگستري اشتغال دارند و رتبه آنان از طرف هيات تصفيه آن وزراتخانه تثبيت شده است، در صورت تقاضاي آنان به آن سازمان يا وزارتخانه منتقل نمايند و رتبه قضايي آنا را با رعايت مقررات به رتبه اداري تبديل كنند، در اين تبديل رتبه نبايد به هيچ وجه از مجموعه حقوق و مزاياي رتبه قضايي منتقلين كاسته گردد..) پس از ان، قانون شرايط انتخاب قضات در سال 1361 تصويب شد و چنانكه گفتيم به موجب قانون شرايط انتخاب قضات مصوب سال 1361، مرد بودن شرط قضاوت به حساب آمد و چون طبق تصره 1 همان قانون اين شرايط شامل حال قضات شاغل نيز مي‏شود، نتيجتا، قضات زن سمت قضايي خود را از دست دندند، يا از دادگستري بيرون رفتند و يا به كارهاي غير قضايي گمارده شدند.

طبق تبصره 5 الحاقي به ماده واحده شرايط قضات كه در بهمن ماه 1363 تصويب شد در مورد وضعيت خانمهاي قاضي تصريح شد كه مي‏توانند پايه قضايي خود را حفظ كنند ولي در سمتهاي مشاوره‏اي انجام وظيفه مي‏كنند، تبصره مزبور مقرر مي‏دارد:

(بانوان دارندگان پايه قضايي واجد شرايط مذكور در بندهاي ماده واحده مي‏توانند رد ردادگاههاي مدني خاص و اداره سرپرست صغار به عنوان مشاور خدمت نمايند و پايه قضايي خود را داشته باشند)

در اين تبصره الحاقي به دو موضوع در مو.رد زنان قاضي توجه شده است يكي حفظ پايه قضايي كه براساس آن حقوق مربوطه را بتوانند رايفت كنند كه اين امر نوعي توجه به حفظ حقوق مكتسبه آنان بود و ديگري تصريح بر اشتغال آنان در مشاغل مشاوره‏اي و عدم اشتغال به قضاوت كند وفقهاي شوراي نگهبان آن قدر در اين امر وسواس داشتند كه محض احتياط براي اين كه مبادا حفظ پايه قضايي براي خانمها به امكان احراز شغل قضايي تعبير شود در پاسخي كه براي اعلام عدم مغايرت اين مصوبه به محلس ارسال داشتند، اين گونه مرقوم نمودند: (... به نظر اكثريت اعضاي با توجه به اين كه در تبصره 5 بانوان داراي پايه قضايي مطلقا در امير قضا دخالت نخواهند داشت، مصوبه مزبور مغاير موازين شرع و قانون اساسي شناخته نشد).

در تبصره 5 ماده واحده قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب سال 1371 مجلس و مجمع تشخيص مصلحت نظام ، پيش بيني شده است كه دادگاه مدني خاص در مواقع لزوم مي‏تواند از بين بانوان وجاد شرايط قانون شرايط انتخاب قضات، مشاور زن داشته باشد.

طي ماده واحده قانوني كه در سال 1374 به تصويب مجلس شوراي اسلامي و تاييد شوراي نگهبان رسيده تبصره 5 الحاقي به قانون شرايط انتخاب قضات مصوب سال 1363 ظاهرا در جهت گسترش ميدان كار زنان در دستگاه قضايي به رح زير اصلاح شد:

(تبصره 5 – رئيس قوه قضاييه مي‏تواند بانواني را هم كه واجد شرايط انتخاب قضات دادگشتري مصوب 14/12/1361 مي‏باشند با پايه قضايي جهت تصدي پست‏هاي مشاورت ديوان عدالت اداري، دادگاههاي مدني خاص. قاضي تحقيق و دفاتر مطالعه حقوقي و تدوين قوانين دادگستري و اداره سرپرستي صغار و مستشاري اداره حقوقي و ساير اداراتي كه داراي پست قضايي هستند، استخدام نمايد).

چنانكه ملاحظه مي‏شود اين تبصره اصلاحي با اين كه امكان دسترسي خنمها به مشاغل قضايي بيشتري را مقرر داشته ولي از لحاظ ماهيت امر با تبصره 5 مصوب سال 1363 فرقي ندارد براي اين كه باز هم خانمها از تصدي قضاوت به معناي خاص آن و حكم دادن محرومند.

در قانون اختصاص تعدادي از دادگاههاي موجود به دادگاههاي موضوع اصل 21 قانون اساسي (دادگاه خانواده) مصوب مرداد ماه 1376 مجلس شوراي اسلامي اندك پيشرفتي شاز لحاظ كيفي در كار قضايي خانمها ديده مي‏شود. طبق تبصره 3 ماده واحده قانون مزبور:

(هر دادگاه خانواده حتي‏المقدور با حضور مشاور قضايي زن، شروع به رسيدگي نموده و احمام پس از مشوره با مشاوران قضايي زن صادر خواهد شد).

چنانكه ملاحظه مي‏شود در اين قانون و دادگاه موضوتع آن كه دادگاه خانواده اس باز ، زنها حق حكم دادن ندارند ولي در صورت امكان، حضور آنها در دادگاه و مشاوره با آنان لازم  دانسته  شده و ظاهر اين است كه صدور حم بايد پس از احذ نظر مشورتي آنان باشد.

تحولي كه  در وضع زنان از اين حيث صورت گرفته، اين است كه تا سطح دادياري ديوان عالي كشور براي برخي از خانمها ابلاغ قضايي صادر شده بعضي‏ها در سمت معاون رئيس دادگستري استان انجام وظيفه مي‏كنند و براي رخي هم ابلاغ مستشاري دادگه تجيديد نظر دراي حق راي است و صدور حكم مشاركت دارد و همانند مشاور در دادگاههاي ديگر نيست كه فقط نظر مشورتي بدهد، احتمالا اين رويه عملي با مقررات قانوني فعلي جمهوري اسلامي كه همچنان قضاوت و راي دادن را راي زنها مجاز نمي‏داند در تعارض است.

ج – قضاوت زنان در ساير كشورها و در موازين بين‏المللي

امروزه در بسياري از كشورهاي جهان زنان نير همپاي مردان به مشاغل قضايي اشتغل دارند و مناصب مختلف قضايي را احراز مي‏كنند و رياست و تصدي محاكم مختلف و محاكه و صدور حم را به عهده دارند. در سال 1371 ديدراي از داتدگشتري لاه هلند داشتم از رئيس دادگستري (رئيس دادگاه استناف) در خصوص وضع و تعدد قضات زن سؤال كردم ؟ گفت حدود 50% قضات ما را زنان تشكيل مي‏دهند. در بعضي از كشورهاي عربي و اسلامي نيز زنان، در مسند قضاوت قرار گرفته و اختيار محاكمه و حكم دادن را دارند. در مهمترين دادگاه بين‏المللي يعني دويان دادگستري بين المللي لاهه، قاضي زن وجود دارد.

از لحاظ موازين بين‏المللي نيز بخصوص در اسناد حقوق بشر مي‏تواند گفت قضاوت يه عنوان يك حق مدني، سياسي مطرح است كه زنان نيز بايد بتوانند همانند مردان از آن برخوردار باشند و مقتضاي برخورداري از تساوي حقوق و عدم تبعيض بر اساس جنس كه در اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاق بين‏المللي حقوق مدني و سياسي و كنوانسيون رقع تبعيض عليه زنان و يدگر اسناد بين‏المللي حقوق بشر بر آن تاكيد شده، اين است كه آنان از دستيابي به اشغل محروم نباشند، مقتضاي مقاوله نامه شماهر 111 سازمان بين‏المللي كار نيز كه رقع هرگونه تبعيض در شغل و استخدام بر اساس رنگ ، نژاد، زبان، مذهب و جنس را مقرر مي‏دارد، طبعا اين است كه زنان محروم از قضاوت به عنوان يك شغل نباشند. و اتفاقا كميته استانداردسازمان بين‏المللي كار يكي از ايراداتي كه بر جمهوري اسلامي ايران در ارتباط با تعهدش نسبت به اجراي مقاوله نامه بين المللي كار مي‏گيرد، مشكلات و موانع مربوط به دادن شغل قضاوت به زنان مي‏باشد.

علاوه بر مضامين كلي مندرج در اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميقاقين و مقاوله نامه شماره 111 كه بدانها اشاره شد، هفتمين كنگره سازمان ملل متحد در زمينه پيشگيري از جرم و رفتار با مجرمنعقده در شهر ميلان در اوت 1985 موادي را به عنوان اصل بنيادين استقلال قضايي تصويب كرد كه مجمع عمومي سازمان ملل متحد نيز طي قطعنامه‏هاي شماهر 32/40 و 146/40 در همان سال تاييد كرد به موجب ماده 10 اين اصول، در انتخاب قضات نبايد هيچ گونه تبعيضي بر اساس نژاد، رنگ، جنس، مذهب، عقيده سياسي يا ديگر عقايد و.. وجود داشته باشد.

همچنين در سند كنفرانس جهاني پكن در مورد زنان سال 1995 در بند 232 تصريح شده كه دولتهاب ايد تضمين كنند زنان هم مانند مردان حق دارند، قاضي و وكيل شوند و ديگر مناصب مرتبط به دادگاه را احراز كنند.

به هر حال در اسناد بين‏المللي حقوق بشر، علي الاصول بر امكان دستيابي زنان به هر نوع مشاغل و مناصب دولتي و عمومي از جمله قضاوت همانند مردان تاكيد شده و ممنوع كردن زنان از اين فرصت تبعيض قمداد گرديده، و در بسياري از كشورها نيز عملا به زنان فرصت و امكان احراز مناصب گوناگون قضايي داده شده است.

در جمهوري اسلامي ايران با اين كه زنان در بسياري از رده ‏هاي مختلف به مشاغل گوناگون مي‏توانند اشتغال داشته باشند و دارند و حتي به مقامهاي مهم سياسي و اجتماعي چون معاونت رئيس جمهور و نمايندگي مجلس رسيده‏اند، ولي طبق مقررات فعلي كه بر اساس نظر رايج فقها تدوين شده، زنان حق احراز شغل قضا به معناي خاص آن كه ادراه محكمه و دادن راي است، ندارند، حال بپدازيم به نظرات فقها و مباني و  مستندات اين نظريات. ابتدا اشاره‏اي به آراو فتاوي فقهاي اماميه و اهل سنت مي‏نمايي و سپس مباني و دلايل نظريات آنها را بررسي خواهيم كرد.

د – نظر فقها در مورد قضاوت زنان

الف: فقهاي اماميه

فقهاي اماميه عموما مرد بودن را شرط احراز منصب قضا دانسته و زنان را مجاز به اشتغال به قضاوت نمي‏دانند و تقريبا اين نظر را نظر اجماعي فقها مي‏دانند.

شيخ طوسي در كتاب مبسوط مي‏گويد: يكي از شرايط قضاوت مردن بودن است چرا كه به هيج رو زن نمي‏تواند قاضي شود (فان المراه لاينعقدلها القاضاء بحال) وي اشاره مي‏كند به مخالفت برخي از فقها كه ظاهرا منظور فقهاي عامه است كه قائل شده‏اند به جواز قضاوت زن ولي قول به عدم جواز را صحيح‏تر مي‏داند.

قاضي ابن‏البراج نيز در كتاب المهذب عين همان عبارت شيخ در مبسوط را يه كار برده و گفته است: به هيج وجه زن نمي‏تواند قاضي شود.

شيخ طوسي در كتاب نهايه نه در باب قضا و نه در باب جهاد كه به مناسبت ، شرايط قاضي را بيان كرده تصريح به مرد بودن ننموده است.

از معاصرين شيخ طوسي، ابولاصلاح صاحب كتاب الكافي في الفقه و شيخ مفيد در كتاب مقنعه نيز در بيان شكرايط قاضي شدن تصريح به مرد بودن نكرده و از عدم جواز قضاوت براي زن اسم نبرده‏اند آنان در بيان شرايط قاضي گفته‏اند: (قاضي بايد: عاقل، كامل، عالم به كتاب و سنت، زاهد در دنيا، پرهيزكار از محارم و حريث بر تقوا)

ابن ادريس نيز در كتاب سرائر بر روال شيخ مفيد و ابوالصلاح شروط قاضي شدن را بر شمرده و از عدم جواز قضاوت زن صريحا اسم نبرده است.

ولي بعيد است كه اين فقيهان به جواز قضاوت زن نشر داشته باشند و چنانكه بعدا خواهيم ديد احتمالا همان شرط كمال كه براي قضاوت گنجانده شده است خود متضمن شرط مرد بودن و نافي زن بودن قاضي مي‏داند

علامه حلي در كتاب قواهد به صارحت مردن بودن را شرط قاوت مي‏داند.

محقق حلي صاحب كتاب شرايع نيز ضمن اين كه يكي از شرايط قاضي شدن را مرد بودن باين مي‏كند تصريح مي‏كند كه زن هر چند ساير شرايط قضاوت را در خود داشته باشد نمي‏تواند قاضي شود.

معمولا فقهاي بعد از علامه و محقق در كتب فقهي خود در باب قضا ، مرد بودن ( ذكوره ) را جزء شرايط قضاوت ذكر كرده اند ،

تعبيرات مشابهي را مي توان در باب قضاء كتابهاي معروف فقهي شيعه از قبيل ، كتابهاي دروس و لمعه از شهيد اول ، كتابهاي شرح لمعه و مسالكت الافهام از شهيد ثاني، جواهر الكلام از شيخ محمد حسن نجفي معروف به صاحب جواهر و مستند الشيعه از ملا احمد نراقي و كشف اللثام از فاضل هندي ملاحضه نمود.

فقها و مراجع معروف معاصر نيز از همين روش پيروي كرده اند كه به عنوان نمونه مي‏تواند به مباني تكمله المنهاج آيه الله خوئي كتاب القضاء و نيز كتبا القضائ از تحرير الوسيله مرحوم امام خيمني اشاره كرد. همچنيني آيه الله منتظري در كتاب ولايه القيه و علامه طباطبايي در تفسر الميزان با استدلالات مختلفي كه بعدا به آن خواهيم پرداخت در مقاوم توجيه ممنوعيت قضاوت زنان بر آمده‏اند.

از بين فقهي معروف مرحوم مقدس اردبيلي در اين مورد ترديد كرده و نفي مطلق قضاوت زن را زير سوال برده ست و اين را معقول دانسته كه در اموري كه مربوط به زنان مي‏شود و با شهادت زنان ثاب مي‏شود، زناني كه ساير شرايط قضاوت را دراند بتوانند حم بدهند ولي در عين حال اضهار دشاته اگر اجماع بر اين امر باشد او هم تسليم اجماع است.

از فقيهان صاحب رساله و فتوا در زمان حاضر تا آنجا كه ما اطلاع پيدا كرديم آيه الله يوسف صانعي صريحا و بطور مطلق اعلام داشته كه زن مي‏تواند قاضي شود و جنسيت در قضاوت شرط نيست.

آيته الله موسوي اردبيلي نيز در كتاب فقه القضاء ، دلايل مختلف مربوط به عدم جواز قضاوت زن را مورد ترديد و كشال قرار داده ولي نتوانسته به جواز قضاوت زن نظر دهد و مقتضاي اصل عدم را تنها دليل معتبر براي ممنوعيت قضاوت انان دانشته است. در بحث مربوط به بررسي ادله فقهي منع قضاوت زنان به اين مسائل خوهيم پرداخت.

ب: فقهاي اهل سنت

بين فقيهان اهل سنت در مورد شرط مرد بودن براي قضاوت اختلاف نظر وجود دارد. بيشتر آنها زن را صالح براي قضاوت نمي‏دانند و برخي قضاوت آنان را در امور مالي و مدني جايز و در حدود و جزائيات جايز نمي‏دانند برخي هم بطور مطلق قضاوت زنان را مجاز شرمده‏اند. بنا بهب نقل وهبه زحيلي در كتاب الفقه الاسلامي و ادلته، فقهاي مالكي، شافعي و حنبلي مرد بودن را براي قضاوت شرط مي‏دانند و معتقدند زن نمي‏تواند قاضي شود. ولي ابوحنيقه و فقهاي حنقي قضاوت زن را در اموال يعني دعاوي مدني كه شهادت زن در آن مورد پذيرفته مي‏شود، مجاز مي‏دانند.

از محمدبن جرير طبري نقل شده كه زن در همه اموز مي‏تواند قضاوت كند چون مي‏توانند فتوا بدهد.

در شرح المجله سليم رستم باز، نيز شرط مرد بودن براي قضاوت ذكر نشده و در شرح ماده 1794 رتجه بخ شرتيط قضت.ن تز طحطاوي نقل شده كه مرد بودن و اجتهاد در قاضي شرط نيست.

از نحوه بيان بعضي از فهاي معاصر اماميه نيز برمي‏آيد كه مي‏شود گفت زن مي‏تواند نسبت به زنان قضاوت كند و از نصوص و دلايل مربوط به منع قضاوت زنان، ممنوعيت قضاوت آنها براي زنان فهميده نمي‏شود.

با ملاحظه اجمالي نظريات مختلف فقها در رابطه با قضاوت زن ، حال بايد مدارك و مستندات فقهي ممنوعيت قضاوت زن را مورد نقد و بررسي قرار دهيم و ببينيم بر اساس چه دلايل و مستنداتي اكثريت فقيهان به اين فتوا رسيده‏اند كه جايز نيست زن قضاوت كند.

بخش دوم – دلايل فقهي ممنوعيت قضاوت زن و نقد آنها

مي‏توان دلايل فقهي منع فضاوت زنان را تحت دو عنوان دليال نقلي و دلايل عقلي مورد بحث و بررسي قرار داد:

الف – دلايل نقلي

اجمالا از بررسي گفته‏هاي فقها و استدلالات آنها بر مي‏آيد كه دلايل نقلي خيلي محكم و پابرجايي براي اين امر ندارند. برخي به آيات قرآني استناد نكردند، چون آيه قرآني صريحي در اين مورد وجود ندارد و لي جمعي از مفاد بعضي از آيات قرآن، چنيني استفاده‏اي را نموده‏اند. روايات هم در مورد منيع اشتغال زنان به قضاوت زياد نيست و بعضي فقيهان در صحت روايات موجود ترديد كرده‏اند مهمترين دليل نقلي در واقع اجماع فقيهان است كه عمدتا به آن استناد نموده‏اند ولي وجود چنين اجماعي و صحت آن نز مورد ترديد قرار گرفته است. به هر حال در بين كتب شيعه، بعد از كتاب مستند الشيعه ملااحمد مرا نراقي كه نسبتا روايات زيادي را در اين زمنيه جمع آنري كرده، آيه الهه منتظري در كتاب ولايه الفقيه خود به طور مستوفي دلايل نقلي راجع به اين موضوع از كتاب و سنت  و اجماع را مورد بخث قرار داده‏اند و به هر صورت دلايل نقلي موضوع را تحت سه عنوان : قرآن، روايات، و اجماع مورد بررسي قرار خواهيم داد:

1-           قرآن: در مجموع به چهار آيه شريفه از قرآن كريم به ممنوعيت قضاوت زنان استناد دشه است كه به آنها اشاره مي‏كنيم.

الف: آيه 34 سوره نساء: (الرجال قوامون علي النساءبما قضل الله بعضهم علي بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حقظ الله و اللاتي تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن في المضاجع واضربوهن فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا ان الله كان عليا كبيرا).

در اين آيه تصريح شده كه مردان به دو جهت يكي به خاطر برتري  و يا زيادتي كه در بعضي از جهات نفساني و جمساني دارند و ديگري به لحاظ اي كه امر نفقه و تامين معيشت در دست آنهاست بر زنان سمت قيوميت را دارند ، قوام و قيام از قيم و صفت مبالغه آن است و قيم نيز به معناي كسي است كه تدبير امور ديگري را در سدت دارد. صاحب مجمع البيان مي‏گويد : معني: (الرجال قوامون النساء ...) اين است كه مردان قيم زنان هستند و در تدبير و تأديب و تعليم بر آنها تسلط دارند .و در دنباله تفسير آيه م ي گويد خداوند سبب قيوميت توليت مردان بر زنان را به دو چيز بيان كرده است يعني خداوند امور زنان را تحت ولايت مردان قرار داده است به دو جهت يكي به خاطر بهرهء بيشتري كه مردان از حيث علم و عقل و حسن رأي و تصميم دارند و ديگري به خاطر اين كه دادن مهريه و نفقه زنان به دست مردان است ).

علامه طباطبايي نيز در تفسير الميزان تقريبا به همين شكل آيه را معني كرده اند ، ( قوام ) را به معناي قيم و صيغه مبالغه آن گرفته و منظور از فضيلت و زيادتي مردان را زيادي نيروي تعقل و توان و طاقت بيشتر در مقابله با سختيها دانسته اند.

ماوردي ار فقيهان و صاحب نظران اهل سنت نيز در كتاب: الاحكام السلطنيه خود در مقام رد نظر ابن جرير طبري كه قائل به جواز قضاوت زن در همه زمينه‏هاست به هين آيه :( الرجان قوامون علي النساء) استناد مي‏كند و مي‏گويد: ( منظور از يه اين است كه مردان در عقل و نظر بر زنان فزوني دارند و بنابراين زنان نمي‏توانند بر مردان حمراني كنند).

با اين كه سياق باين آيه در مورد بروابط بين زوجين و امور خانواده است و لي برخي از مفسرين از آن استفاده حكم عامل كرده‏اند و به روبط اجتماعي نيز سرايست داده و آن را دليل بر ممنوعيت تصدي برخي مشاغل و مناصب اجتماعي نيز سرايت داده و ان را دليل بر ممنوعيت تصدي برخي مشاغل و مناصب اجتماعي از ناحيه زن كه در آن نوعي اعمال حكومت و ولايت است دانسته‏اند، علامه طباطبايي در اين باره مي‏گويد، (عام بودن اين علت (يعني برتري مرد بر زن در تعقل و تدبير) اين معني را مي‏رساند كه حكم مبتني بر آن علت يعني قيومت مرد بر زن منحصر به زوجين و مختص به قيومت مرد بر زوجه خورد نيست، بلكه اين حم براي قيومت جنس مرد بر زن در جهات عمومي كه حيات هر دو گروه زن و مرد به آن مربوط مي‏شود و ضع شده است بنابراين جهات عمومي اجتماعي مثل حكومت و قضاوت كه زندگي جامعه بر آنهاست مبتني است و اداره آنها با نيروي تعقل كه در مردان بيشتر از زنان است امكان‏پذير مي‏باشد و همچنين مساله جنگ و دفاع كه به نيروي جسمي و قدرت تعقل متكي است از جمله اموري است كه بايد مردان عهده‏دار آن باشند و در واقع در اين امور در سطح جامعه مردان قيم زنان‏اند و نمي‏توان اين نوع وظايف را به زنان سپرد).

انصافا استناد به اين آيه شريفه‏بر ممنوعيت قضاوت زن با طبيعت و وضعيت خاص حتي كه بخصوص در دوران حاضر قضاوت دارد، نمي‏تواند موجه باشد، نحوه بيان آيه و احمامي كه بعد از عبارت : ( الرجال قوامون علي النساء ...) بيان شده همان گونه كه برخي از صاحب نظران گفته‏اند بخوبي بيانگر اين است كه موضوع مبربوط به روا بط زوجين و مسائل خانوادگي است و در اين مقام، قران كريم در صدد بيان برتري مرد و حاكميت او بر زن در روابط اجتماعي نيست. مخصوصا علت دومي كه در آيه براي قيمومت مرد باين شده يعني وظيفه انفال نمي‏تواند مبناي قيومت اجتماعي جنس مرد بر زن در روابط اجتماعي باشد، بعلاوه حداقل استدلال به اين آيه نمي‏تواند نافي قضاوت زن بر زن باشد. علاوه بر اين به ماهيت قضاوت امروزي به خصوص طبق مقررات جمهوري اسلامي ايران كه قاضي بايد مطابق عدله اثبات دعوا موضوع را كشف و براساس قوانين حكم را صادر كند، اعمال ولايت از سوي زن بر مرد ، محسوب نمي‏شود كه لافي حكم قيومت مرد بر زن موضوع آيه شريفه و مغياير با آن به حساب آيد.

ب: ذيل آيه 228 سوره بقره كه مي‏فرمايد: ( و لهن مثل الذي عليهن بالمعروف و اللرجان عليهن درجه و الله عزيز حكيم).

در اين آيه از يكسو بر تساوي مرد بر زن در حق و تكليف اشاره شده و بيان شده، همان گونه كه زنان تكاليفي بر عهده شان است حقوقي نيز دارند ولي مردان را بر زنان درجه‏اي است يعني برتري يا اختيارات بيشتري دارند از قبيل اينكه حق تأديب دارند يا طلاق در دست آنهاست و يا سهم الارث آنها بيش از زنان است. در هر صورت از اين تعبير كه به نوعي نشان دهنده برتري و امتياز مرد بر زن است برخي خواسته‏اند استفاده كند كه زن نمي‏تواند با اين ترتيب منصب قضاوت را داشته باشد.

روشن است كه واقعا اين آيه هم نمي‏تواند دلالتي بر ممنوعيت قضاوت زنان داشته باشد بخصوص كه اين آيه نيز در مقام بيان روابط زن و شوهر و وجود حق و تكليف براي هر يكي از آنهاست كه در اين رابطه به وجود نوعي اختيارات بيشتر براي مرد اشاره شده و منطوقا و مفهوما و طريق التزامي دلالتي بر منع قضاوت براي زنان ندراد.

ج : آيه 18 سوره زخرف : (او من ينشؤا في الحليه و هو في اخصام غير مبين). يعني آيا كسي كه در زيب و زنيت پرورده مي‏شود در خصومتها و منازعات وضعش روشن نيست و از احقاق حق خود ناتوان است (لايق فرزندي خدا است؟). در واقع اين آيه در پي آياتي است كه از مشركين نقل شده  كه براي خداوند قائل به دخترانند و فرشتگان را دختر خداوند مي دانند ، خداوند در مقام رد و انكار اين گفته مشركين از جمله متوسل به اين بيان شده كه چه چطور مشركين براي خود پسر مي خواهند و حتي از شنيدن خبر دارا شدن فرزند دختر ، ناراحت شده ، رنگشان سياه و خشمگين مي شوند ، ولي براي خداوند قائل به داشتن فرزند دختر هستند . در حاليكه دختر ( زن ) در زينت رشد مي كند و از حجت و منطق و دليل قوي نيز در هنگام اختلافات برخوردار نيست در واقع تقريب استدلال به اين آيه بر منع قضاوت زن اين است كه شغل قضاوت نياز به داشتن قوه تعقل دارد و اين آيه نشان مي دهد كه زنان ميل به چيزهاي زينتي دارند و از حجت و منطقي قوي برخوردار نيستند و بنابراين نمي توانند كارهايي را كه لازمه اش داشتن قدرت تعقل است بر عهده بگيرند .

ملاحظه مي شود خود اين آيه قرآن هيچ نوع دلالتي بر منع قضاوت ندارد ، بلكه با چيدن يك سلسله صغري و كبري و بيان مفروضاتي مي خواهند دلالت الترامي اينآيه را بر حرت قضاوت زنان اثبات كنند كه حقيقتا استنباط و قهم اين معي از اين آيه قرآني متسعد است.

د: آيه 33 سوره احزاب خطاب به زنان پيامبر (ص): (و قرن في بيوتكن و لاتبرجن تبرج الجاهليه الاولي ...)

اين آيه خطاب به زنان پيامبر (ص) است كه خداوند به آنها امر كرده در خانه خود بنشينند و از زينت كرد ن به سبك جاهيليت خودداري ورزند، اتخاذ سمت فضاوت، لازمه اش بيرون آمدن از منزل و اختلاط با مردان است و بنابراين براي عمل كردن به مفاد اين آيه كه كاملا عموميت دارد و همه زنها را شامل مي‏شود. بايد اجازه قضاوت را به او نداد.

روشن است كه استفاده منع قضاوت از اين آيه، براي زنان بسيار دور از ذهن است، اين آيه در مقام بيان وضع خاص زنان پيامبر (ص) است كه به آنها توصيه شده براي حفظ اعتبار خود در خانه بمانند و گرد فعالتهاي سياسي اجتماعي و اتخذ شيوه‏هاي جاهلي نروند.

و به راست ياز خود  آيه نمي‏توان محروميت قضاوت زنان را استنباط نمود.

2 - روايات:  تعدادي روايات از طرق شيعه و سني نقل شده كه يا صراحتا از عدم جواز قضاوت زنان نام برده‏اند و يا از آنها به نحوي ممنوعيت قضاوت استفاده شده است. اين روايات، رواياتي است كه از ولايت و حكومت زنان و پيروي از آراي آنا ن يا مشاوره با آنها منع نموده‏اند و به لحاظ اين كه قضاوت نيز شعبه‏اي از ولايت است، دليل بر ممنوعيت قضاوت گرفته شده‏اند. و يا از نقصان عقل و ضعف و كم تدبيري آنها سخت به ميان آمده و چون قضاوت نياز به كمال عقل و قوت تدبير دارد، نتيجه‏گيري شده كه زنان نمي‏توانند قاضي باشند.

در ميان كتب مختلف فقهي كه ما در اين زمينه بررسي كرديم تقريبا مي‏توان گفت آيه الله منتظري كتاب ولايه الفقيه خود، جامع‏تر از همه، رواياتي را كه به نحوي مي‏تواند در باب ممنوعيت قضاوت زنان (و نيز ولايت و حكومت آنان) دلالت داشته باشد از منابع مختلف جمع آوري كرده است، در اينجا ما روايات را در سه دسته نقل مي‏كنيم.

دسته اول: رواياتي كه در آنها صريحا از عدم قضاوت زنان نام برده شده است. اين روايات بسيار محدوند و بعضي از آنها با تعبير مختلف نقل شده‏اند كه به نظر مي‏رسد يكي باشند به هر حال ذيلا آنها را نقل مي‏كنيم:

1-روايتي را صدوق در كتاب خصال از طريق جابربن حعفي از امام باقر(ع) نقل كرده كه حضرت فرمود : ( ليس علي النساء اذان ولا اقامه و لا جمعه و لا جماعه و لا عيده المريض، ولا اتباع الجنائز و لا اجهار بالتلبيه و لاالهروله بين الصفا و المروه و لا استلام الحجر الاسود و لا دخول الكعبه و لاالحلق انما يقصرن من شعفور هن ن لاتولي اقضاء ولاتولي الاماره...)

يعني اما م فرمود : (بر زنان، اذان و اقامه و حضور در نماز جمعه و جماعت و عيادت مريض و تشييع جنازه با صداري بلند ذكر بيك گفتن (در حج) و دويدن بين صفا و مروه و لمس حجرالاسود و دخول در كعبه و تراشيدن سر (فقط مقداري از موي خود را كوتاه مي‏كنند) و عهده‏دار شدن قضاوت و حكومت نيست ...)

همين روايت با اندك تغيير و تقاوت در عبارت يعني : ( لاتلي الاماره) بجاي (لاتولي الاماره) در وسائل الشيعه آمده است.

تقريبا عين همين رويات با اندك تقاوتي در الفاظ و عبارت به عنوان يكي از وصاياي حضرت رسول (ص) به علي عليه السلام در كتاب:بحارالانوارو الفقيه نقلشده است كه ظاهرا بايد يك روايت باشد .1سياق و نحوه بيان مطلب در اين روايت كه آن نيز مورد ترديد برخي فقيهان است2-وعده اي خواسته اند ضعف آنرا با شهرت جبران نمايند ،3-صراحت در ممنوعيت قضافت ندارد ، بلكه سياق روايت در مقام رفع يك سلسله تكاليف و وجوب يا استحباب مؤكد برخي زنان است به گونهاي كه هيچ يك از فقيهان شيعه به اين روايات بر حرمت حضور زنان در نماز جمعه وجماعت وتشييع جنازه و عيادت مريض و امثال آنها كه در اين روايت ، نحوه بيان به گونه اي نيست كه بتوان به آن بر ممنوعيت و حرمت قضاوت استناد كرد .هر چند آقاي منتظري استظهار كرده اند كه در روايت عبارت : لا تولي المرأ ه  القضاء رفع حكم وضعي است نه تنها حكم تكليفي بر خلاف امور ديگري كه قبل از آن بيان شده كه به نظر ايشان ظاهرا در مورد آنها فقط نفي وجوب و استحباب به عمل آمده است 4-

2-روايتي را مفيد از ابن عباس نقل كرده كه ازجمله سوالاتي كه عبدالله بن سلام از پيامبر اكرم (ص)نمود اين بود                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         » آيا آدم از حوا خلق شده يا حوا از آدم » پيامبر(ص) فرمود: حوا از آدم خلق شده واگر آدم از حوا خلق شده بودهر آينه طلاق در دست زنان بود نه در دست مردان و در برابر اين سئوال خود از كل آدم خلق شده يا يا از بعض ادم ، فرمود : از بعض آدم خلق شده و اگر از كل آدم خلق شده بود هر آينه زنان نيز ميتوانستند مانند مردان قضاوت كنند »(… ولو خلقت حوا من كله لجاز في النساء كما يجوز في الرجال ).5-

به نظر مي رسد مواد و محتواي اين حديث بخوبي نشانگر ترديد جدي در صحت صدور آن از پيامبر (ص) باشد و نميتواند به عنوان دليل بر حرمت قضاوت مورد استناد قرار گيرد .

3-روايتي در مستدرك الوسائل از طريق ابو بصير از امام صادق (ع) نقل شده كه ابن عباس گفت :«به حوا خطاب شد :هم اكنون (از بهشت ) بيرون شو براي هميشه كه تو را در عقل و دين وارث و شهادت ،ناقص قرار دادم و از بين شما كسي را حاكم (قاضي ) قرار نميدهم و كسي را به پيامبري مبعوث نمينمايم »6-

اين روايت هم اگر صحت داشته باشد نقل كلام ابن عباس در مورد داستان خلقت حوا و خروج او از بهشت است كه از لحاظ فقهي نميتواند مستند فتوا قرار گيرد .

4- در كنز العمال از عايشه نقل شده كه گفته است : «زن نميتواند داور باشد و بين عامه مردم قضاوت كند »7-

اين حديث نيز در حدي از اعتبار نيست كه بتواند معتبر و مستند فتوا قرار گيرد .

5-روايت منقول از طريق ابي خديجه از امام صادق عليه السلام كه فرمود :«اياكم ان يحاكم بعضكم بعا الي اهل الجور ،ولكن انظروا الي رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فجعلو بينكم فاني جعلته قاضيا فتحاكموا اليه … »8-

اين حديث از مراجعه به ضات جور منع كرده ،و فرموده مردي را در بين خود پيدا كنيد كه احكام ما را ميداند ،او را به داوري برگزينيد كه من او را براي شما قاضي قرار دادم .گفته شده چون در اين حديث سخن از مرد به ميان آمده و امام فرموده است مردي (رجل) را پيدا كنيد كه احكام ما را بداند و او را قاضي خود بدانيد ، پس زن نميتواند قاضي باشد .

پر واضح است كه اين روايت در مقام بيان شرط قضاوت از حيث مرد و زن بودن نيست ، بلكه محل بحث نهي از مراجعه به قضاوت جور است و پيدا است كه ذكر كلمه مرد (رجل ) از باب تغليب و جريان عادي آن روزگار است كه كارهاي اجتماعي از جمله قضاوت در دست مردان بوده است و امام در مقام بيان و شرط قرار دادن مرد بودن در قضاوت نبوده است .

دسته دوم : رواياتي كه زمامداري زن را منع كرده است ، معروف ترين اين روايات در اين زمينه كه عمدتا از طريق اهل سنت نقل شده و با عبارات مختلف ولي تقريبا به يك معنا ذك شده روايتي است از حضرت رسول (ص) كه فرمود : «رستگار نميشود جماعتي كه زن بر آنها حكومت كند ، يا سرپرستي آنها را زني بر عهده داشته باشد »

تعبيراتي چون :« لن يفلح قوم و لوا امرهم امرأت »يا : « لن يفلح قوم اسندوا امرهم الي امرأت ».يا : « لا يفلح قوم وليتهم امرأت » نقل شده است .

همه اين تعبيرات در واقع به يك معنا است و در كتب مختلف حديث و فقه مخصوصا كتب اهل سنت چون صحيح خارايي ، سنن نسائي و مسند احمد و سنن ترمذي و نهايه ابن الاثير  و هم چنين از كنز العمال و تحف العقول و كتاب خلاف شيخ طوسي نقل شده است .9-

و مكنبع نقل حديث نيز شخصي بنام ابي بكره است كه ميگويد :«در جنگ جمل ميخواستم به سپاه اصحاب جمل ملحق شوم و در ركاب آنها كارزار نمايم ولي ناگهان به ياد كلامي از پيامبر اكرم (ص) افتادم كه در آن موقع برايم مفيد افتاد و از پيوستن به اصحاب جمل كه زمامداري آنها را عايشه بر عهده داشت خود داري كردم ،در مورد سخن پيامبر (ص) ميگويم وقتي به پيامبر (ص) خبر دادند كه ايرانيان دختر كسري را به عنوان پادشاه خود انتخاب كردند،فرمود : قومي كه زمام امرشان را به دست زني بدهند رستگار نخواهند شد(لن يفلح قوم ولوا امرهم امرأت

10-

 صحت و اعتبار اين حديث به نحوه وزمان نقل آن و قابل استناد بودن اين راوي كه پس از حدود 25 سال از فوت پيامبر اكرم (ص) اين كلام را به خاطر آورده ، قويا مورد ترديد است و بخصوص فقهاي شيعه كه اين حديث را نقل كرده اند با اشاره به ضعف آن مشهور بودن حديث و يا اجماعي بودن حكم وطبيعي بودن نا تواني زن از امر قضاوت را چاشني آن كرده و بدين وسيله خواسته اند سست بودن اعتبار اين حديث را جبران كنند.11-

گذشته از اين ،دلالت اين نوع بيان در اين حديث منقول ، حداقل بر ممنوعيت قضاوت زن در محدوده مقررات حكومتي و در قالب قوانين موضوعه و ضوابط مصوب رسيدگي و حكم صادر ميكند جدا محل تأمل است ،زيرا به فرض دلالت حديث مزبور ب نفي ولايت وزعامت زن كه آنهم خيلي مسلم نيست و لحن حديث ميتواند ارشادي و مقطعي و با توجه به زمان صدور ، باشد ، اصولا قضاوت در نظام قضايي كنوني با همه ارزش واهميت آن اعمال ولايت محسوب نميشود كه از اين باب اجراي آن از سوي زنان براي مردان ممنوع باشد .

برخي روايات ديگر نيز در اين زمينه وجود دارد كه از افتادن كار به دست زنان و مشورت با آنها اظهار نگراني شده ونشانه عدم سلامت جامعه و افراد آن گرفته شده است . مثل روايت منقول از حضرت علي عليه السلام كه: «هر مردي تدبير كارش بهدست زن باشد ملعون است (كل امرء تدبره امرأه فهو ملعون )12-

و يا روايت منقول از طريق ابو هريره از پيامبر اكرم (ص) كه: «هر گاه امراء شما خوبان وثروتمندانتان سخاوتمند و امورتان به صورت شورايي است ، روي زمين براي شما بهتر است و هر گاه امراءشما اشرار و ثروتمندانتان خيل و امورتان موكول به زنان يا در اختيار زنانتان هست ، پس زيرزمين براي شما بهتر است از روي زمين »13-

اين نوع روايات علاوه بر اين كه در صحت و اعتبارشان تأمل و ترديد وجود دارد اصولا دلالت مستقيم و غير مستقيم بر ممنويت قضاوت زن ندارد .

دسته سوم : رواياتي كه دا ل بر نقصان عقل و درك زنان و ضعف و ناتوانيشان ميباشند برخي از روايات به جنبه نقصان فكري و عقلي زنان و اين كه اگر در امور اجتماعي دخالت داشته باشند پيامدهاي ناگواري را با خود خواهند داشت دلالت دارد . مثل كلماتي كه در نهج البلاغه از امير المؤمنين علي عليه السلام در جاهاي مختلف در خصوص ناقص العقل بودن زنان وباطل بودن رأي وتدبير آنها نقل شده است و از مشورت كردن وعمل كردن به نظر آنها پرهيز داده شده است . مثلا در نامه خطاب به امام حسن عليه السلام آمده است : از مشورت نمودن با زنان پرهيز كن كه رأيشان ضعيف و عزمشان سست است (اياك ومشاوره النساء فان رأيهن الي افن وعزمهن الي وهن… )14-

و يا آنچه در سنن ابن ماجه از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود: «زنان ناقص العقل و ناقص الايمان هستند وعلت نقص عقل را معادل بودن ارزش شهادت دو زن با شهادت يك مرد و نقصان دين را نماز نخواندن و روزه خوردن در ايام حيض فرموده است ».15-

نظير همين مطلب در مورد ناقص العقل و ناقص الايمان بودن از حضرت امير (ع) نيز در نهج البلاغه نقل شده است 16-و همچنين در روايات آمده است كه با نظر زنان مخالفت كنيد و حتي حتي اگر به كار خوبي نظر دادند از آنها پيروي ننماييد كه مبادا طمع كنند كه در كارهاي شر وخلاف از آنها پيروي نماييد (از پيامبر (ص) نقل شده : اعصوهن في المعروف قبل يامرنكم بالمنكر )17-و يا تعبيراتي در برخي روايت كه دلالت برشدت مراقبت از زنان دارد كه با ديگران تماس نگيرند و كاري به آنها واگذار نشود و حتي اگر امكان داشته باشد بغير از شوهر كس ديگري را نشناسند مثل جمله منقول از حضرت علي (ع) خطاب به امام حسن (ع) كه قبلا نقل شده (شماره 55 پاورقي ): و ان استطعت ان لا يعرفن غيرك فافعل ….. ونظاير آنها .

 

استفاده فقهي  ممنوعيت قضاوت زن از اين گونه روايات كه هم اعتبار سنديشان محرز نيست وهم صدور برخي از آنها از پيامبر (ص) و امام (ع) سخت مورد ترديد است و محتواي برخي از آنها حداقل با بديهات امروزي جوامع اسلامي مغايرت دارد وهم در مقاطع خاصي با توجه به وضعيتي كه زنان داشتند و نوع ديد ونگاهي كه به آنان ميشد كار دشواري است و چنانچه ديديم فقها نيز چندان روي روايات تأكيد نكرده اند و مستند فتواي خويش را عمدتا اجماع و توجيهات منطقي و عقلي متناسب درك زمانه خود قرار دارند .

3-اجماع : معتبرترين دليل نقلي كه براي ممنوعيت قضاوت زنان مورد استناد فقها قرار گرفته ،اجماع است ، بسياري از فقيهان به هنگامبيان شرط مرد بودن براي قضاوت ، به اجماع فقها و مورد اختلاف نبودن اين شرط اشاره كردند .نحوه بيان مطلب از شيخ طوسي در كتاب خلاف 18-ومبسوط ،19-و اشاره به نظر مخالف بعضي از فقها عامه مثل ابوحنيفه و ابن جريرطبري بر جواز قضاوت زن در بعضي از امور يا به طور مطلق ، مشعر بهداين معنا است كه از نظر شيخ ، عدم جواز قضاوت زن در بين اماميه قطعي است .

صاحب جواهر پس از نقل بيان متن شراع در مورد شرايت قضاوت كه عبارت است از :بلوغ ، كمال عقل ، ايمان ،عدالت ، طهارت مولد ، علم و مرد بودن ، ميگويد در هيچ يك از اين شروط بين فقها اختلافي نيست،20-شهيد ثاني نيز در مسالك ذيل همين عبارت شرايع ميگويد اين شرايط مورد اتفاق فقهاي ماست.21-

نراقي نيز در مستند الشيعه در بيان شرايط قضاوت ميگويد : «يكي از اين شرايط مرد بودن است به اجماع(ومنها الذكوره بالاجماع )22-در اكثر كتب متداول فقهي ديگر نيز تصريحا يا تلويحا به اجماعي بودن ممنوعيت زنان از قضاوت اشاره شده است .

  نحوه بيان مرحوم مقدس اردبيلي در كتاب مجمع الفايده و البرهان كه قبلا ان را نقل كرديم ، مشعر بر عدم اطمينان وي به وجود اجماع بر منع مطلق قضاوت زنان است .، زيرا وي گفته است « ممنوعيت زنان از قضاوت مشهور است اگر مطلب اجماعي باشد بحثي نيست وگر نه ممنوعيت مطلق آنان از قضاوت جاي بحث است ».23-

اول : بحثي در تحقق اجماع و اعتبار آن در اين مورد

چنانچه ديديم ، معتبرترين دليل نقلي كه بر ممنوعيت قضاوت زنان از سوي فقها مورد استناد قرارگرفته اجماع است و اكثر فقيهان به هنگام بيان حكم يا به آيات و روايات استناد نكرده اند و يا اشاره اي نموده و در برابر شبهه ضعف دلالت يا سندروايت ، به بودن اجماع دل قوي داشته و ترديدي در صدور فتوي به ممنوعيت قضاوت زن روا نداشتهاند .

ولي وجود اجماع وحجيت اجماع نقل شده نيز در اين زمينه سخت مورد ترديد است ، زيرا چنانكه ديديم در برخي متون اوليه فقهي و الكافي في الفقه ابوالصلاح و به نقل از آيت الله منتظري 24-كتابهاي المقنع و الهدايه صدوق و فقه الرضا ونيز كتاب سرائر ابن ادريس از ممنوعيت قضاوت زنان سخني بميان نيامده است .

و از آنجا كه حجيت اجماع در فقه شيعه به لحاظ كاشفيت آن از قول معصوم (ع) است ، نبودن چنين حكمي در متون اوليه اي كه براي نقل احكام وارده از سوي معصوم عليهمالسلام تدوين شده ، وجود اجماع معتبر را قويا مورد ترديد قرار ميدهد ، زيرا حجيت اجماع به لحاظ اتفاق همه فقهاء اماميه بر امري است كه از جمله آنها امام (ع) است و چون متضمن قول امام (ع)است حجت و معتبرميباشد وگرنه به خودي خود از حجيت برخوردار نيست بنا به گفته منقول از شيخ مفيد :«اجماع ملت به خودي خود حجت نيست ، بلكه از باب وجود امام معصوم (ع) در بين آنهاست و وقتي ثابت شد همه علما ي امت بر امري اجماعي دارند ،  بدون شك امام معصوم (ع) هم يكي از آنهاست و اگر چنين نباشد ،اعلام وجود اجماع نادرست است و در هر حال حجيت اجماع به خاطر اين است كه متضمن قول امام (ع) است ».25-

دوم : نقل نظر نراقي و برخي فقيهان

نراقي در كتاب عوائد الايام ميگويد :«اجماعي كه در كلمات فقها ي متأخر ما از آن صحبت ميشود به يكي از معاني سهگانه است : 1- اجماع همه علماي امت يا علماء اماميه به گونهاي كه يكي از آنها امام عصر (ع) است 2- اجماع علما بر امري كه خود نشان دهنده ورود امام (ع) نيز در اين امر است زيرا اگر امام (ع) آن را قبول نداشته باشد بايد به گونهاي جلوظهور و رواج باطل را بگيرد و مخالفتهايي در اين ضمينه ظاهر شود وقتي مخالفتي پيدا  نشد معلوم ميشود امام هم بدان راضي است و آن نظر درست و مورد قبول امام (ع) است 3-  اتفاق همه علما ء امت يا علماي اماميه يا اتفاق نظر برخي از علما بر امري بگونهاي كه معلوم شود كه امام(ع) در اين قول وجزء معتقدين به اين نظر است ».26-پيدا است در اين شق سوم كه حتي اتفاق نظر همه علما و فقها شرط نيست ، تشخيص اين كهنظر و قول امام معصوم (ع) و غايب چيست ، كار سادهاي نميباشد .

به هر حال معلوم است قطع نظر از صحت و سقم اين منايي كه براي اجماع و حجيت آن ذكر شده كه ميتواند جاي بحث داشته باشد ، دليل بودن اجماع هم بر ميگردد به گفته معصوم (ع) يا حداقل رضايت و عدم مخالفت او و به نوعي به همان دليل سنت به معناي عام آن كه عبارت است از بيان و عمل و يا تقرير معصوم يعني اجماع هم نوعي نقل غير مكتوب و بدمن بيان سلسله اسناد يك روايت است و لذا اگر تحقق اين امر نسلم نباشد يا نظرات ابراز شده فقها همراه با بيان حكمت و فلسفه باشد و آن حكمتها و علتها ، جاي بحث داشته و يا بر حسب تحول زمان متغير باشد ، نميتوان به صرف وجود اجماع ، حكمي را ثابت كرد .

در مانحن فيه علي رغم ادعاي اجماع بر ممنوعيت قضاوت زنان ، اولا وجود اجماع به گونهاي كه كاشف از قول امام معصوم (ع) بوده وحجت باشد ثابت نيست .

ثانيا مبناي اعلام نظر فقها كه جمع آنها اجماع را تشكيل ميدهد ، امور و توجيهاتي است كه قابل خدشه است و از اين حيث نظر فقها نميتواند بيانگر حكم منقول از امام (ع) يا مورد تأييد ويا رضايت او تلقي گردد.

در اينجا خالي از فايده نيست كه در قسمت مربوط به اجماع معتبر در نزد فقهاي اماميه در خصوص مسأله مورد بحث نظر آيت الله منتظري ومرحوم آيت الله بروجردي را نقل نمايم .

آقاي منتظري ميگويد :« در مورد قضاوت هر چند صاحب جواهر و ديگر فقيهان ادعاي اجماع و عدم خلاف در مورد شرط مرد بودن نمودهاند و اجماع را يكي از ادله اين مسأله ذكر كردهاند ولي بايد دانست كه اين موضوع در كتابهايي مثل مقنعه يا مقنع و هدايه و نهايه وفقهالرضا كه براي نقل احكام منقوله از معصومين عليهمالسلام تنظيم شده ديده نميشود . ممنوعيت قضاوت زن را شيخ طوسي در كتابهاي خلاف و مبسوط خود كه براي جمعآوري فروع اجتهادي و استنباطي تأليف نموده ذكر كردهو فقها پس از او هم در كتب خود اين مسأله را معترض شدهاند ، بنابراين ثبوط اجماع در اين مسأله به گونهاي كه كشف شود مسألهاي از سوي معصوم (ع) نقل شده و دست به دست گشته كار دشواري است حتي خود شيخ طوسي هم در كتاب خلاف خود براي اثبات ممنوعيت ضاوت زن در برابر نظر مخالف حنيفه و ابنجرير ، به اجماع استناد نكرده ، بلكه مستند خود را اصل و برخي روايات قرار داده است ».27-

سوم : ديدگاه حاص نظر آيت الله بروجردي در مورد اجماع

آقاي منتظري در خصوص اجماع و حجيت آن بياني را از مرحوم آيت الله بروجردي نقل ميكند كه ذكر آن مفيد خواهد بود ، .وي ميگويد : استاد ما آيت الله عظماي بروجرد بارها  ميگفت : «مسائل عنوان شده در فقه اماميه دو قسم است :

1-مسائل اصلي كه دست به دست از ائمه معصومين عليهم السلام گرفته شده است .

2-مسائل فرعي كه با اجتهاد خود از اين مسائل اصلي استنباط كردهاند.

متقدمين از فقها در تأيفات فقهي خود فقط معتر قسم اول ميشدندو اغلب سعي داشتند الفظ روايات را نيز حفظ كنند بگونهاي كه هر كس كتاب آنها را مينگريست فكر ميكرد آنها اهل اجتهاد نبوده و متأخرين از متقدمين تقليد ميكردند، براي نمونه به كتابهاي صدوق مانند :فقيه ، مقنع و هدايه و مقنعه مفيد و رسالههاي علمالهدي و نهايه شيخ طوسي و مراسم سلار و كافي ابوالصلاح و مهذب ابن راج و امثال آنها مراجعه كنيد . شيخ طوسي در ابتداي كتاب مبسوط بياني دارد ؛و خلاصهاش اين است كه استمرار اين روش موجب طعن مخالفين شدبه گونهاي كه فقه ما را تحقير ميكردند در حالي كه اغلب و عمده مسائل و فروعي را كه مخالفين ذكر ميكردند در اخبار ما موجود بود و طبق مواضين مذهب مانيز بدون توسل به قياس استخراج ميشود و به هر حال من از قديم الايام در اين فكر بودم تا كتابي را كه مشتمل برفروع مختلف باشد تأليف نمايم ولي موانعي جلو اجراي اين تصميم را ميگرفت در سابق مت كتابه نهايه را تذليف كردم و آنچه را اصحاب ما از مسائل اصلي فقه در كتب خود آورده بودند نقل كردم و در آخر ان كتاب نيز مختصري از همه عقودآوردم ولي ديدم كه اين يك امر ناقص است كه فهمش بر مراجعه كنندهبه كتاب دشوار است بنابراين تصميم گرفتم كتابي را تأليف كنم كه مشتمل بر مسائل همه كتب فقه باشد وآن را به بابهاي مختلف تقسيم كرده و مسائل اصلي را كه مخالفين در كتب خود آوردهاند در اينجا ذكر كنم . آقاي بروجردي ادامه ميدهند . شيخ وسي كتاب نهايه را به روش فقهاي اوليه اماميه براي نقل مسائل اصلي تأليف كرد و كتاب مبسوط را به عنوانكتاب جامع اصول و فروع به نگارش در آورد .

بنابراين هر گاه مسئلهاي در كتابهايي كه براي نقل مسائل اصلي رسيده از معصومين عليهم السلام تأليف شده ذكر شود ميتوان حدس زد كه معصوم (ع)گرفته شده و اجماع فقها بر اين نوع مسائل بلكه اشتهار مسئله اي بين اين فقها ،حجت شرعي است چون كاشف از قول معصوم(ع) است .

و اما مسائل فرعي استنباطي ، وجود اجماع در مورد آنها نيز نتيجهاي در بر ندارد و حجت نيست ؛زيرا اجماع در اين امور نظير اجماع در مسائل عقلي است و از نظر فقهاي اماميه اجماع و اتفاق بر امري به صرف اجماع بودن موضوعيت ندارد و اجماع فقط به عنوان طريق كشف قول معصوم (ع) اعتبار دارد ».28-آقاي منتظري پس از نقل سخنان آيت الله بروجردي در مورد اجماع ميگويد در موضوع مورد بحث يعني ممنوعيت قضاوت براي زن ، مسأله به اين گونه نيست كه از معصوم (ع) گرفته شده باشد و لذا در اين كتابهاي اوليه فقهي ذكر نشده است .

بنابراين اجماعي كه در اين باب نقل شده ، هر چند افرادي چون صاحب جواهر هم بر آن اعتماد كرده باشند نميتواند مفيد فايده باشد و مورد استناد قرار گيرد .29-بدين ترتيب ميبينيم اجماع هم كه معتبرترين دليل نقلي فقيهان بر منع اشتغال زنان از قضاوت به شمار ميآيد نميتواند مستند محكمي براي اين حكم قرارگيرد و حال ببينيم دلايل عقلي و توجيهات منطقي كه بسياري از فقيهان به آنها استناد كردهاند چيست و از چه پايهاي از اعتبار و استحكام برخوردار است .

ب-دلايل عقلي

آنچه در اين زمينه از لابلاي كلمات فقها و صاحب نظران ديده ميشود وبه استناد آنها ممنوعيت قضاوت زنان را توجيه ميكنند عبارت است از :الف-نقصان زن و عدم اهليت او براي قضاوت ،ب-لزوم مستور بودن زنان و عدم اختلاط آنان با مردان ،ج- سيره ، د- اصل عدم جواز قضاوت جمع اين وجوه را در بيان صاحب جواهر ميتوان بخوبي ديد كه پس از اشاره به اجماع و برخي از احاديث ميگويد مؤيد اين مطلب ناقص بودن زن را احراز اين منصب واين كه مجالست با مردان و بلند كردن صداي خود در بين مردان در شأن زنان نيست و اين كه مستفاد از سياق روايات در مورد نصب منصب قضاوت از سوي شارع منصرف به غير از زنان است بلكه در برخي از روايات تصريح به مرد (رجل)شده است و لااقل در مورد مأذون بودن زنان به قضاوت .شك وجود دارد و اصل ، عدم اذن است .30-

1-ناقص بودن و عدم اهليت براي قضاوت

در نوشتههاي بسيارياز فقيهان و علمان ديني از شيعه و سني به تعابير مختلف به ناقص بودن زن نسبت به مرد و در نتيجه عدم اهليت او براي تصديچنين مقامي اشاره شده است . برخي به صراحت كمبود داشتن و ناقص العقل وسست رأي بودن طبيعي زنان راذكر كردهاند و برخي اين نقص و عدم اهليت را تحت عنوان غلبه احساسات زنان بر تعقل آنها و فزوني تعقل مردان ،بيان كردهاند كه حال به نمونههايي از گفتار فقها اشاره ميكنيم .

علاوه بر صاحب جواهر كه بيان او در نقصان زنان نقل كرديم برخي فقيهان ديگر نيز يا به همين صورت يا تحت عنوان لزوم كمال براي احراز قضاوت و فاقد بودن زن، صفت كمال را بيان كردهاند ، مثلا در كشف الثام فاضل هندي آمده است كه :زن هر چند ساير شرايط قضاوت را داشته باشد نمي تواند قاضي شود به خاطر اين كهروايات دلالت بر نقصان عقل و دين او دارد و شهادت دو نفر آنها معادل شهادت يك مرد است و نميتوانند براي مردان امام جماعت شوند 31-شهيد ثاني نيز در مسالك نظير همين تعابير را به كار برده م تصريح نموده كه زن اهليت دارا شدن اين منصب را ندارد .32-صاحب مفتاح الكرامه نيز در مقام تأييد روايت مربوط به عدم جواز ولايت و قضاوت زن به روايات مشعر به نقصان عقل و دين زن و عدم شايستگي او براي امام جماعت شدن براي مردان و نصف بودن ارزش شهادت او استناد كرده است .33-همانطور كه گفتيم برخي از فقها اصولا يكي از شرايط را كمال شخص ذكر كردهاند و زن را فاقد كمال لازم باي احراز اين منصب دانستهاند .

شيخ طوسي در كتاب مبسوط مي گويد : «هيچ كس نميتواند قاضي شود مگر اين كه سه شرط اصلي را دارا باشد علم، عدالت ، و كمال و در مورد شرط سوم ميگويد قاضي بايد از دو جهت كامل باشد يكي در خلقت و ديگري در احكام ، كمال در خلقت اين است كه بينا باشد و كمال در احكام بدين معنا است كه بالغ ، عاقل ،آزاد و مرد باشد و زن نميتواند به هيچ وجه قاضي شود ».34-

در اين بيان زن بودن همانند عدم بلوغ و فقدان عقل ، از جهات فقدان كمال ذكر شده و موجب محروميت از اشتغال به قضاوت دانسته شده است .نظير همين تعبير را فقيه معاصر شيخ طوسي قاضي ابن البراج در كتاب المذهب خود به كار برده و زن را به لحاظ فاقد بودن كمال در احكام همانند غير بالغ و برده از قضاوت محروم دانسته است.35-

ابن قدامه از فقيهان معتبر اهل ينت نيز در كتاب مشهور خود المغني به همين سياق عمل كردهو گفته :« در قاضي وجود سه شرط لازم است يكي از آنها كمال است و كمال دو نوع است كمال احكام وكمال خلقت و كمال احكام عبارت است از اين كه شخصي بالغ ،آزاد ،و مرد باشد و سپس در رد قول ابن جرير كه بهطور مطلق و ابوحنيفه كه در غيرحدود ،قضاوت زن را پذيرفتهاند گفته است در مجلس قاضي ،مردان و اصحاب دعوا حضور پيدا مي كنند و لازم است قاضي زيرك و برخوردار از كمال عقل و نظر باشد ،در حاليكه زن ناقص العقل و ضعيف الرأي است و اهل حضور در مجالس مردان نيست و شهادت زنان حتي اگر هزار نفر باشند تا وقتي شاهد مردي همراه آنان نباشد پذيرفته نيست ».36-

شبيه همين سخن را با تفاوت بسيا ر اندك در نحوه بيان ، ديگر فقيه سني هم عصر شيخ طوسي يعني ابوالحسن ماوردي در كتا الاحكام السلطانيه خود بيان كرده و گفته است :« يكي از شرايط قضاوت مرد بودن قاضي است و اين شرط دو چيز است :بالق بودن و مذكر بودن چرا كه غير بالغ تكليف بر او جاري نيست و بر گفته او حتي عليه خودش نيز ترتيب اثري داده نمي شود و اما زن نيز نميتواند قاضي شود چون براي احراز مرتبه ولايت نقص دارد هر چند بر خلاف نابالغ ، بر گفتههايش ترتيب اثري داده مي شود ».37-بيان نقص وكمبود داشتن زنان براي احراز منصب قضاوت در نوشته برخي از صاحب نظران در دوران اخير به گونه ديگري است و سعي شده توجيه محترمانهتري داشته باشد و لذا از بكار بردن ناقص العقل بودن و نظاير آن خودداري شده است و تحت عنوان تفاوت زن ومرد به بيان قوت احساس و عاطفه در زن و قوت تعقل در مردو اينكه قضاوت از اموري است كه نياز به تعقل بيشتر دارد و از اين جهت به مردان اختصاص پيدا كرده ، پرداختهاند .

علامه طباطبايي در تفسير الميزان ذيل آيات مربوط به ارث از سوره نساءبر اين مسأله تأكيد نموده وميگويد :«از نظر اسلام ، زن زن داراي شخصيت مساوي شخصيت مرد در آزادي اراده وعمل از همه جهات ميباشد و با مرد تفاوتي ندارد مگر آنچه مقتضاي وضع روحي مختص به زن باشد آنگاه ميگويد :زن داراي حيات احساسي است و زندگي مرد ،و زندگي مرد يك زندگي عقلاني است و بنابراين زن ،از مناسب قضافت و حكومت و مباشرت در امر قتال (جهاد) محروم شده است زيرا اين سه امر از اموري هستند كه كهبايد مبتني برتعقل باشند ، نه احساس».38-

علامه طباطبايي ميگويد :

«نتايج تلخي كه جوامع بشري هم اكنون و در زمان ما به دنبال غلبه احساس بر تعقل ، متحمل ميشود ، حكم اين نظر اسلام و امتناع آن را از سپردن امور به دست زنان كه احساساتشان غلبه دلرد روشن ميسازد. ايشان ميگويند با همه تلاشي كه غربيها در طول سالهلي متمادي براي تربيت دختران و تعليم آنها همپاي پسران نمودند ميبينيم تعداد سياستمداران و قضات و فرماندهان در بين زنان در مقايسه با مردان بسيار ناچيز است و اين خود بهترين شاهد بر اين است كه اصولا طبيعت در اين زمينهها و مسئووليتها كه نياز به تعقل دارد ،قابليت رشد و پيشرفت را ندارد ».39-

آقاي منتظري نيز در اين زمينه به تفصيل بحث نموده و تحت عنوان تفاوت مرد وزن ميگويد :«بي ترديد زن ومرد در جهات وخصوصيتهاي طبيعي تفاوتهايي دارند و اين به معناي ناقص تر بودن زن نيست ، بلكه منظور اين است كه نظام الهي خلقت براي تحكيم نظام خانواده ،تفاوتهايي را بين اين دو قرار داده است ،تدبير وتعقل را به مرد و عواطف و احساسات را به زن داده است و بنابراين مرد مظهر عقل و تدبير و زن مظهر رأفت و عاطفه است و بسياري از تفاوتهاي اينگونه را بر ميشماردو اشاره ميكند كه علاوه براينها تفاوتهايي نيز از نظر كوتاه تر بودن قد زنان نسبط به مردان به طور متوسط ، كم وزن تر و كم حجمتر بودن آنها وجود دارد و از لحاظ جمجمه و مغز قلب و خون نيز زنان در سطح كمتر و پايينتري از مردان قرار دارند و از انجا كه قضاوت همانند حكومت و ولايت امر بسيار مهم و خطيري است با طبع زنان و ظرافت آنها منافات دارد ، از اين رو نبايد چنين مشغلهاي را كه به عقل و تدبير و عاقبت سنجي بيش از عواطف و احساسات نياز دارد ، بر دوش زنان كه مظهر رأفت و عواطف هستند گذاشت ».40-

چنانچه ملاحظه ميشود در اين نوع نگرش نيز زنان اهليت وصلاحيت عهده دار شدن امر قضا را ندارند ولي اين امر براي آنها نقص حساب نمي شود ، بلكه نوعي تفاوت طبيعي است كه در واگذاري مسؤوليتهاي اجتماعي ،از جمله قضاوت ،بايد آنها را مد نظر قرار داد .

2- نقد نظريه نقصان وعدم اهليت

در اين رابطه واين توجيه ميتوان گفت بدون ترديد تفاوتهايي در خلقت جسمي و روحي زن ومرد وجود دارد و همانطور كه در كلام متأخرين كه نمونههايي از آن نقل شد آمده است اين تفاوتها عليالاصول دليل بر نقص يكي و كمال ديگري نيست ولي واقعا تا چه حد از نظرعلمي نقصان عقل و پايين بودن درجه فهم و شعور و ادراك زن ثابت شده است تا بتوان آنرا در رديف كودكان نابالغ و محجور قرار داد و از صلاحيت فهم و تدبير در بعضي امور اجتماعي محروم دانست چنانكه ديديم اغلب قدما بر اين طريق عمل ميكردند در حالي كه همين عالمان وفقيهان بلوغ جسمي و حتي فكري دختران را قبل از پسران ميدانند و از لحاظ مقطع سني دختر 9 ساله را بالغ وعليالاصول او را صالح براي تصميمگيري در امور خود ميدانند و در برابر جرائم و خطاها ي ارتكابي نيز همانند يك مرد بزرگ او را مسئول وقابل محاكمه ومجازات محسوب ميكنند قانون مجازات اسللمي برمبناي اين تفكر فقهي واسلامي در ماده 49 مي گويد : اطفال در صورت ارتكاب جرم مبرا از مسئوليت هستند تبصره 1 آن ماده ميگويد منظور از طفل كسي است كه به حد بلوغ شرعي نرسيده باشد . يعني كسي كه به حد بلوغ شرعي رسيده باشد ديگر طفل نيست و مسئووليت كيفري دارد و ميدانيم كه طبق نظر مشهور نزديك به اجماع فقها دختر با داشتن 9 سال تمام قمري و پسر با 15 سال تمام قمري بالق ميشود و قانون مدني نيز به تبعيت همين قول مشهور،اين حكم شرعي را به صورت رسمي قانوني در آورده و در تبصره 1 ماده 1210 اصلاحي سال 1361 و 1370 مقرر داشته:«سن بلوغ در پسر 15 سال قمري و در دختر 9 سال تمام قمري است ».

در اينجا ناقص العقل بودن زن مطرح نيست ويا حداقل در حدي نيست كه دامنه مسئووليت كيفري او و يا حدود اختيارات مالي او را كاهش دهد ولي براي محدود كردن دخالت زن در مسائل و مشاقل اجتماعي مانند قضاوت به نقصان عقل او استناد ميشود .

همچنين ، با اينكه اجمالا قوت احساسات و عواطف در زن معلوم است ولي اين معنا از نظر علمي دقيقا مشخص نشده بود كه تا چه حد درجه و احساسات و عواطف زن قدرت وغلبه دارد كه آن مقدار لازم از درجه تعقل و تدبير او را در مسائل اجتماعي تحت الشعاع قرار داده واز اعتبار مياندازد ، بهگونهاي كه بطور جزب  و قطع دستيابي به برخي از مشاغل را بهلحاظ لزوم برخورداري از تعقل و تدبير بيشتر خارج از حيطه صلاحيت زن دانست در حاليكه تجربه جوامع بشري در قرون جديد نشان ميدهد كه در بسياري از مشاغل مهم و از جمله بخصوص ، قضاوت زنان بسياري كه تحصيلات لازمه را فراگرفته وصلاحيت اخلاقي و شخصيتي مربوطه را داشتند، توفيقات خوبي به دست آوردندهرچند به پاي مردان نرسيده اند ولي عمل كردشان به گونه اي نبوده است كه بتوان گفت به خاطر نقصان عقل ويا غلبه احساسات و عواطف لطمه شديدي وارد كرده و بي لياقتي ذاتي خودرا نشان داده اند. امروزه در بسياري از كشورهاي جهان از جمله برخي كشورهاي اسلامي درصد معتنابهي از قضات را زنان تشكيل مي دهند و در برخي جاها تا50% قضات زن هستند (آماري كه در سال1370 از زبان آقاي رييس دادگستري لاهه در مورد هلند شنيدم) و نمي توان گفت سيستم قضايي اين كشورها به خاطر وجود اين همه زن و غلبه احساسات بر تعقل رو به ويراني وفساد و خرابي است، خودم شخصا در برخي محاكم خارجي كه با رياست قاضي زن اداره مي شد شركت داشتم و حسن اداره دادگاه را با توجه به قوانين حاكمه كشور مربوطه مشاهده كردم، در خود ايران هم در مدتي كه تعدادي از قضات زن در ردههاي مختلف از سال 1348 تا1357 انجام وظيفه ميكردند با همه دشواري ها كه ممكن بود اين كار براي آنها داشته باشد وخسته و افسرده شان بنمايد شنيده نشد به لحاظ كم عقلي و بي تدبيري و فزوني احساسات صدماتي به نظام قضايي وارد كرده ومسير عدالت را منحرف كرده باشند البته ، اين معنا ميتواند صحيح و عاقلانه باشد كه در تقسيم مشاغل و وظايف اجتمايي و اداره زندگي بشري با توجه به خصوصيات جسمي و روحي زن و مرد كه هر دو انسان و مكمل يكديگر هستند متناسبتر اين است كه وظايف سخت و سنگين و انرژي بر ، عهده مردان و مشاغل ظريف و دقيق و لطيف اعم از مشاغل مربوط به اداره خانه و كارهاي مربوط به آن و يا وظايف اجتماعي چون مشاغل آموزشي وهنري وپرستاري و … به عهده زنان باشد   برنامهريزيها با اين سمت و سو صورت گيرد ولي اين امر غير از اين است كه بگوييم اصولا جايز نيست زنان برخي از مشاغل را كه نياز بيشتر به قدرت انديشه  و تدبير دارد عهدهدار شوند چون از قدرت عقلاني كمتري برخور دارند و داراي جسم نازك و روح لطيف هستند يعني محروميت ذاتي براي آنها قائل شويم در حاليكه حقيقتا اين معنا كه بسياري از فقيهان ما آن را چون يك امر بديهي فرض كردهاند و اين بداهت فرضي كه شايد تا حدود متأثر از وضعيت موجود زنان و دور بودنشان از تعليم و تربيت و مسائل جامعه بودهآنان را بينياز از غور و تفحص بيشتر در دلايل نقلي مربوط به عدم جواز قضاوت زنان نموده، خيلي هم ثابت شده است و معلوم نيست زنان با همه تفاوتهايي كه با مردان دارند از حد نصاب قدرت قدرت تعقل براي انجام چنن اموري برخوردار نباشند و غلبه احساسات آنها به گونهاي باشد كه مانع كار عقلاني در حد لازم آن بشود .

خصوصا كه امروزه در تحقيقات روانشناسي اين معنا بصورت امري ملم بيان ميشود كه در بهره هوشي تفاوت چنداني بين زن و مرد نيست (روانشناسي زن ، جينا لمبروز و ترجمه پري حسام جلد 2 چاپ دوم 1360 ص 12 )

هر چند در برخي زمينهها تفاوتهايي در ميزان هوش آنها وجود دارد ولي وضعيت به گونهاي است كه آزمايشها نشان داد ، دختران از دوران ابتدايي تا دانشگاه وتا سطح ليسانس در مجموع بهتر از پسران درس ميخواندند و موفقيت بهتري را به  دست ميآورند (دكتر حمزه گنجي روانشناس تفاوتهاي فردي از انتشارات بعثت چاپ چهارم سال 1373 ص 209 ).

وآقاي اسپنسرا .راتوس،روانشناس معروف ميگويد :«سابق براين ،چون مردها درباره مشاغل ،شناخت بيشتري داشتند و در علوم و صنعت استعدادخوبي نشان ميدادند ،همه باور كرده بودند كه با هوتر از زنها هستند ،امروزه همه ميدانيم كه اين شناخت بيشتر و ايناستعداد مردانه ،از تفاوتهاي هوشي نشأت نميگيرد ، بلكه از محروميت و جدايي دائمي زنان از محيطهاي كاري علوم و صنعت ناشي مي شود (روانشناس عمومي ، تأليف :اسپنسرا .راتوس ترجمه دكتر حمزه گنجي چاپ اول سال 1357 جلد دوم صفحه 138).

3- لزوم بودن و عدم اختلاط با مردان توجيه ديگري كه براي ممنوعيت زنان از قضاوت در نوشته هاي فقيهان به كار رفته اين است كه طبق روايات و مررات اسلامي ،زنان بايد حتي الامكان خود را بپوشانند و از نگاه مردان خود را دور نگهدارند و با آنها اختلاط و معاشرت نداشته باشند و چون قضاوت شغلي است كه لازمه اش حشر و نشر و اختلاط با مردان و بحث و مجاجه با آنهاست ،از اينرو بايد آنرا بر زنان ممنوع كرد .

چنانكه ديديم در بيان صاحب جواهر و ابن قدامه و برخي فقهاي ديگر ،از اين توجيه نيز سخن رفته بود .آقاي منتظري هم در كتاب ولايه الفقيه خودتحت عنوان زن و پوشيدگي ميگويد :«از تتبع در آيات وروايات چنين بر ميآيد كه زن بخاطر ظرافت وخواستني بودن و احتمال وقوع در فتنه شرعا از او خواسته ميشود كه خود را در حجاب قرار داده و مستور دارد و حتي الامكان از خانه خارج نشود و با مردان بيگانه معاشر وهمسخن نباشد مگر به اقتضاء ضرورت و مصلحت و در اين باب به گفته حضرت علي (ع) استناد ميكند كه به فرزندش امام حسن(ع) فرمود اگر بتواني به گونهاي عمل كني كه همسرانت جز خودت كسي را نشناسند ، اين كار را انجام بده، و آنگاه ميگويد چون والي و غاضي نا گذير بايد در مجالس و محافل مردان حاضر شوند و با آنها هم سخن شده و گاه در مقام محاجه بر آيند، پس شايسته نيست كه اين مناصب را عهده دار گردد».41-

در رابطه با اين نوع استدلال نيز بايد گفت ضمن پذيرش اين نكته كه زن به هر حال ميتواند در معرض خطر و فريب خوردن و ايجاد مفسده واقع شود و بايد حجاب و پوشيدگي خود را حفظ كند ولي حداقل اين است كه اگر قرار باشد به اين توصيه عمل گردد، تنها نبايد زنان را از قضاوت و ولايت منع كرد ،بلكه بايد آنان را از احراز بسياري از مشاغل و مناسب ممنوع نمود و جامعهاي نظير آنچه برحسب گزارشها حكومت طالبان در افغانستان بر قرار كرده  ايجاد نمود ، چون به هر حال لازمه داشتن مشاغل اجتماعي،بيرون آمدن از خانه و خواهي نخواهي كم و بيش حشر ونشر داشتن با مردان است و بنابر اين بايد اشتغال به همه اين مشاغل ممنوع باشد در حاليكه هيچكس به چنين امري مخصوصا در اين عصر تن در نميدهد و علما و فقها نيز آنرا حرام نشمردهاند ، اگر ملاك وحكمت منع قضاوت زن ، لزوم در خانه ماندن و مستور نگه داشتن و عدم اختلاط با مردان باشد فرق چنداني بين قضاوت و ساير مشاغل اجتماعي نيست به علاوه طبق نظر رايج فقهي زن حتي براي زنان هم ممنوع است و اصولا زن اجازه صدور حكم را ندارد در حاليكه در اين فرض ممكن است اختلاتي هم با مردان صورت نگيرد به هر حال به نظر نميرسد كه اين وجه و حكمت و فلسفهاي كه براي ممنوعيت زنان از قضاوت ذكر شده بتواند دليل و يا حتي قرينه و امارهاي براي اين حكم باشد و مستند صحيحي به شمار آيد :

4-سيره

دليل ديگري كه كه بر عدم جواز قضاوت زنان مورد استناد قرار ميگيرد سيره مستمره از زمان پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين عليهم السلام وخلفا بر ندادن سمت قضاوت به زنان ميباشد .

ابن قدامه پس از بيان نقص و عدم اهليت و صلاحيت زن براي منصب ولايت و قضاوت ميگويد به همين جهت نه پيامبر اكرم (ص) و نه هيچ يك از خلفاء بعد از او به زني منصب قضاوت و  يا حكمراني ندادند و اگر اين امر جايز بود ميبايست در يك مورد چنين كاري انجام ميشد.42-

آقاي علامه حسيني تهراني نيز در بحث و استدلال مفصلي كه در خصوص عدم جواز قضاوت زنان نموده و از جمله ميگويد:«ترديدي در تحقق سيره در اين مورد نيست بدين معنا كه مسلمين از فقها و علما م حكام از شيعه و سني از زمان پيامبر اكرم (ص) تا زمان حاضر به اين امر التزام داشتند كه زن را به عمارت و قضاوت بر نگزينند و اين امتناء اتفاقي نبوده ، بلكه به خاطر استناد به سنت رسول اكرم (ص) بوده است وي ميگويد با اينكه خلفايي چون بني اميه و بني العباس بيش از پانصد سال حكومت كردند و با اينكه در دوران آنها زنان عالمه و اديب و حتي مجتهد نيز يافت ميشد ولي به هيچ زني منصب ولايت و قضاوت ندادند و اين نبود جز اينكه اين امر از مسلمات شرعي محسوب ميشد و آنها نميتوانستند خلاف اين امر مسلم عمل نمايند » .43-

با توجه به مطالب سابق الذكر در خصوص روايات وارده در اين باب و با عنايت به نوع نگرشي كه به زن در جوامع سابق مخصوصا در ميان اعراب وجود داشت و معمول نبودن ورود زنان به مناصب و مشاغل اجتماعي ، بعيد است كه صرف اين امر عدمي و عدم انتصاب زنان ، مبناي مسلم شرعي داشته و بتواند امروزه كه از هر حيث در اين ضمينه تحول رخ داده است و ديدگاهها تغيير كرده مورد استناد قرار گيرد اين تحولات و تغيير نگرشها به گونهاي استكه حتي دولت عربستان سعودي نيز اخيرا در خصوص شركت زنان در مسائل كشوري موضع جديدي گرفته و به گزارش خبر گذاري آسوشيتدپرس از رياض ، شيخ محمد بن جبير رئيس مجلس الشوري عربستان گفت هيچ مانعي بر سر راه شركت زنان در جلسات شوراي مشورتي عربستان وجود ندارد و اين شورا ميتواند از نظرات زنان درباره مسائل مربوط به خود آنها يا حتي مسائلي كه مستقيما مربوط به آنها نيست بهره گيري نمايد (به نقل از خبر گذاري جمهوري اسلامي ايران در تاريخ 12/7/78 )

5-اصل عدم جواز قضاوت زن يا اصل عدم مأذون بودن او

شايد بتوان گفت مهمترين دليلي كه براي ممنوعيت زنان از قضاوت در نوشتههاي بسياري از فقيهان آمده و به عنوان دليل محكم از آن ياد شده ، اصل عدم است يعني گفته ميشود قضاوت يكي از مناصب ولايي والهي است و كسي ميتواند اين منصب را عهده دار شود كه به نهوي از سوي مقام ولايت و امامت مأذون در اين امر باشد.در رويه عملي پيامبر اكرم (ص) و امامان (عليهم السلام ) مواردي ديده شده كه به مردان حكم و اجازه قضاوت داده اند ويا در تعبيرات عامي كه براي تصدي قضاوت از سوي افراد صالح و شايسته به كار بردهاند از لفظ مرد(رجل يا رجال ) استفاده كردهاند و نامي از زن به ميان نيامده است و اين امر حداقل اين شك را ايجاد ميكند كه به زنان اجازه قضاوت داده نشده است و در مقام شك بايد اصل عدم را اجرا كرد.

از فقيهان معاصر آقاي موسوي اردبيلي پس از نقل ادله نقلي و عقلي در مورد ممنوعيت زن از قضاوت سرانجام ميگويد:«همه اين دلايل جاي خدشه و بحث و نظر دارند جز مسئله اقتضاي اصل كه نميتوان با  آن كاري كرد و چون دليل عام و مطلق در جوار قضاوت كه شامل زنان و مردان بشود وجود ندارد ناگزير بايد به اصول عمليه مراجعه كرد و پيداست كه مقتضاي اصل در اينجا اصل عدم است »44-چنانكه ديديم صاحب جواهر نيز پس از ذكر اجماع و روايات در مورد عدم جواز قضاوت زن ميگويد: «به هر حال با ملاحظه نصوص مربوط به نصب قاضي و جواز قضاوت براي افراد ملاحظه ميشود طرف خطاب زنان نيستند و در بعضي روايات به كلمه مرد (رجل) تصريح شده و حداقل در مورد جواز قضاوت زن شك وجود دارد و ترديدي نيست كه در مورد شك بايد اصل عدم را اجرا كرد ». 45-

عموما وقتي فقها بحث قضاوت و شرايط آن را شروع ميكنند ميگويند قضاوت ولايت شرعي است كگه از سوي امام به شخصي داده ميشود و يا مأذون و مجاز ميگردد كه در بين مردم به حل و فصل دعاوي و رفع خصومت بپردازد و حكم كند و حكمش متبع و لازم الاجرا باشد . بنابراين كسي ميتواندچنين اختياري را دارا باشد كه يا مستقيما و شخصا از سوي پيامبر اكرم (ص) و يا امام (عليه السلام ) مأذون بوده ودر واقع حكم گرفته باشد يا مشمول تعبيرات عام و مطلق در مورد اذن قضاوت و حكم كردن بين مردم كه در روايات آمده واقع گردد از جمله روايتمنقوله از امام صادق عليه السلام كه فرمود : مبادا به اهل جور براي قضاوت مراجعه كنيد بلكه مردي را از بين خود كه عالم به احكام ماست پيدا كنيد واو را قاضي خود قرار دهيد كه من او را قاضي قرار دادم پس دعاوي خود را نزد او مطرح كنيد (اياكم ان يحا كم بعضكم بعضا الي اهل الجور ،ولكن انظرو ا الي رجل منكم يعلم شيئا من قضايا نا فاجعلوه بينكم فاني قدجعله قاضيا فتحا كموا عليه )46-

در اين روايت لفظ رجل به كار رفته و تصريح شده كه مردي را به قضاوت برگزينيد . به هر صورت قطع نظر از اينكه در مورد بكار بردن كلمه رجل در اين روايت و احيانا رواياتي نظير آن ، عنايت به مفهوم حقيقي آن يعني مرد نه زن بوده است يا اينكه از باب تغليب از كلمه رجل استفاده شده و هدف اصلي نهي از مراجعه به قضات جور و رجوع به افراد صالح و عالم به احكام اهل بيت (ع) بوده مسئله مهم اين است كه سمت قضاوت نياز به نصب و اذن از سوي امام دارد ، اين اذن براي مردان ثابت شده ولي شمول آن به زنان حداقل مشكوك است و مثلم نيست بنابراين به مقتضاي اصل عدم ، بايد به مأذون نبودن زنان و عدم جواز قضاوت آنان حكم داد آقاي منتظري پس از بيان آيات و روايات و دلايل مختلف عقلي بر عدم جواز قضاوت و ولايت زن ميگويد :« اجمالا از اين دلايل فهميده ميشود كه ولايت و شعب آن از جمله قضاوت با طبع زن و تكليفي كه در مسطور نگه داشتن خود دارد متناسب نيست علاوه

      بر آن كه صرف شك كافي است كه به عدم جواز حكم دهيم زيرا اصل، عدم ولايت است (قضاوت هم شعبهاي از ولايت ميباشد) و عموم و اطلاقي كه زن را مشمول جواز قضاوت نمايد نداريم». 89

آقاي علامه حسيني تهراني نيز پس از تمهيد مقدمات در بيان اهميت قضاوت و اين كه شعبهاي از ولايت است و بايد با حكم و اذن امام (ع) باشد سرانجام ميگويد: به هر حال اگر شك داشتيم كه مرد بودن شرط قضاوت است يا خير؟ بر فرض اين كه دلايل اجتهادي كافي براي آن نداشته باشيم، اصل اقتضا ميكند مرد بودن را شرط بدانيم، (و علهذا اذا شككنا في شرطيه الذكوره في القضاء والولايه و الافتاء علي فرض عدم قيام دليل اجتهادي، فالاصل يقتضي الذكوره لاانه يقتضي عدمها فيترتب عليه حرمه تصدي الامور الولائيه للمراه بتا). 90

6- ارزيابي اصل عدم

ميتوان گفت مهمترين و بيدردسرترين دليلي كه فقها با خيال راحت به آن پناه برده و به عدم جواز قضاوت زنان فتوا دادهاند همين اصل عدم است، زيرا در مورد دلالت آيات و صحت صدور و دلالت روايات منقوله و اجماع و توجيهات عقلي از قبيل لزوم پوشيدگي زن و عدم خروج از خانه و حاضر نشدن در مجالس و محافل مردان و اختلاط با آنها و نقصان عقل و غلبه احساسات چنانكه ديديم خدشههايي وارد بود و متكاي محكم براي صدور فتواي عدم جواز نبود ولي اصل عدم، به عنوان آخرين دژ و پناهگاه مستحكم كه تزلزلي در آن راه نخواهد يافت، مورد استناد اكثر فقيهان حتي آنها كه دلايل عقلي و نقلي ديگر را متزلزل ميديديدند، قرار گرفته است. زيرا به راحتي ميتوان گفت در مشروعيت قضاوت زنان ترديد وجود دارد و چون نصي كه صراحتاً اين امر را اجازه دهد موجود نيست و مجموعه رويهها و سيرههاي گذشته و برخي روايات و منقولات نيز حاكي از عدم صلاحيت زنان براي قضاوت است با خيال راحت ميتوان اصل عدم را اجرا كرد و به عدم جواز فتوا داد.

آيا واقعاً اصل عدم، اين قدر كارگشاست و بدون هيچ دغدغهاي ميتوان بر آن تكيه كردو به استناد آن فتوا داد يا در مورد استناد به اين اصل هم ميتواند بحث و ايراد باشد.

حداقل اين است كه برخي از فقيهان معاصر صاحب فتوا و رساله بدون توجه به اين اصل مستحكم، و با خدشه در ادله عقلي و نقلي ديگر، حكم به جواز قضاوت زنان دادهاند و جالب اين است كه زنان را نيز مشمول نصب عام و يا اذن عام مندرج در روايات وارده از ائمه عليهم السلام مربوط به مراجعه به علما و فقها دانستهاند و برخلاف آنها كه ميگويند، در مورد ولايت و قضاوت نه به طور خاص و نه به صورت عام، به زنان اذني داده نشده است معتقدند رواياتي چون: الفقهاء امناء الرسل يا: العلماء ورثه الانبياء و يا الفقهاء حصون الاسلام عام است واختصاص به مردان ندارد.91  و بنابر اين اذن عامي كه در رواياتي مثل مقبوله عمربن حنظله  92 و امثال آن آمده است كه به كساني كه احكام ما را ميدانند رجوع كنيد و آنها را قاضي خود قرار دهيد زن و مرد را شامل ميشود پس اذن عام در مورد زنان نيز وجود دارد و اصل عدم شكسته ميشود. اينان معتقدند حتي تعبيري كه در بعضي از روايات به مرد(رجل) شده است حقيقتاً منظور جنسيت فرد نيست بلكه منظور بيان صلاحيتهاي او و عدم وابستگي به دستگاه حاكمه جور هست و همان طور كه قبلاً از آقاي منتظري نيز نقل شد ذكر كلمه (رجل) از باب تغليب ميباشد.

علاوه بر اين ممكن است گفته شود اين همه كه بر لزوم نصب خاص يا عام براي احراز منصب قضاوت در نوشتههاي فقها تأكيد شده و نسبت به شمول آن بر زنان ترديد صورت گرفته، و همه محصول نوع تفكر و طرز تلقي عدهاي از فقيهان است، معلوم نيست تا چه حد دقيق و صحيح باشد، در نصوص قرآني و روايي كه به اين امر تصريح نشده است آنچه در نصوص قرآني و روايات متعدده وارده در باب قضاوت ديده ميشود، عمدتاً توصيه به اجراي عدالت و بيطرفي و عهدهدار شدن اين سمت از سوي افرار عالم و عادل و دقيق و تيزبين و داراي سعه صدر ميباشد و معمولاً سخني از مرد يا زن بودن به ميان نيامده و از لزوم اذن داشتن و منصوب بودن نيز ذكري نرفته است.

طبيعي است در دوران پيامبر(ص) و امام به لحاظ اين كه حكومت در دست آنها بود كسي ميتوانست قضاوت كند كه از سوي پيامبر (ص) و امام(ع) مأذون و منصوب باشد و با اصطلاح امروز حكم و ابلاغ داشته باشد.

در دوره غيبت امام(ع)، معيارها و ملاكهاي لازم براي قاضي شدن و قضاوت در روايات مربوطه و نيز در برخي از آيات قرآني تعيين شده است هر كس دارلي اين ملاكها باشد علي الاصول ميتواند قاضي بشود، طبيعي است كه در حكومت مشروع و معتبر هر كس بخواهد قضاوت كند،  بايد از سوي حكومت داراي ابلاغ و حكم باشد و حكومت ميتواند بر اساس قوانين و مقررات مربوطه ابلاغ قضاوت به مرد يا زن جامع شرايط قضاوت بدهد. بنابر اين مسأله نصب و اذن بدان صورت كه در برخي نوشتههاي فقيهان است اصولاً مطرح نيست تا نسبت به تحقق آن در زن ترديد كنيم و اصل عدم را اجرا نماييم، بلكه هر زني هم كه داراي صفات و شرايط عمومي مربوط به قضاوت باشد، ميتواند از سوي حكومت، ابلاغ قضاوت دريافت نمايد و در قالب مقررات و قوانين موضوعه رسيدگي نموده و حكم صادر كند. گذشته از اين چنانكه ميدانيم در نظام قضايي ما، قاضي بايد در حدي از معلومات حقوقي برخوردار باشد كه ملاك آن را قانون ليسانس در زمينه حقوق قضايي و مباني فقهي و يا حد معيني از دورس فقه و اصول حوزوي دانسته است به اضافه صلاحيتهاي اخلاقي و شخصيتي. آموختن اين مقدار از معلومات حقوقي و فقهي امروزه براي زنان نيز همانند مردان امري طبيعي است. و دختران فارغ التحصيل از دانشكدههاي حقوق و حوزههاي علميه همانند مردان توان فهم مقررات و استنباط مسائل و كشف موضوعات را دارند و جالب اين است كه امروزه عملاً ورود آنها به جامعه و فعاليتهاي اجتماعي و اشتغالاتي چون وكالت دادگستري و مشاور قضايي و قاضي تحقيق كه لازمه آنها اختلاط و محاجه با مردان ميباشد مجاز و آزاد شناخته شده است يعني محذوراتي چون لزوم مستور بودن و مواجه نشدن با مردان و عدم شركت در مجالس و محافل مردان و صحبت و محاجه با آنها كه براي توجيه ممنوعيت قضاوت زنان به كار ميرفت مباح ومجاز شناخته شده و زنان در پستهاي مختلف كارمندي و مديديتي و نمايندگي مجلس و وكالت دادگستري و بسياري از ردههاي مشاغل دفاعي با اسلحه مانند(بسيج) مشغول به كار هستند و ممنوعيت شرعي اين اعمال از سوي فقها اعلام نشده است با اين وضع ممنوعيت انشاء رأي و صدور حكم بر طبق موازين قانوني و در چارچوب ضوابط قانوني براي زناني كه صلاحيت علمي در حد مردان دارند و از صلاحيت اخلاقي نيز برخوردارند چه توجيهي ميتواند داشته باشد؟

تحليل نهايي و نتيجهگيري

حقيقت اين است كه استبعاد صلاحيت زنان براي قضاوت و اصدار حكم از سوي فقيهان بيش از آن كه مبتني بر دلايل و توجيهات محكم نقلي و عقلي باشد، مولود نوع نگرش و ذهنيتهايي است كه در سابق نسبت به زن وجود داشته و قابليتهاي اجتماعي  او يا به لحاظ غلبه تفكر مبتني بر ناقص العقل بودن او يا به جهت اين نوع نگرش است كه عمده خاصيت زن دفع نياز جنسي مرد و فراهم كردن آرامش و سكون اوست و لذا مهمترين تكليف و وظيفهاي كه در خانواده به دوش او گذاشته شده، نه انجام كارهاي خانه و حتي پرورش فرزند بلكه تمكين و آماده بودن براي رفع حوائج مرد به شمار آمده است 93 و با اين ديد باز شدن پاي او به جامعه و انجام كارهاي اجتماعي همواره خطر فريب خوردن و فريب دادن مردان و ايجاد محيط  غير اخلاقي را در پي دارد و لذا بايد حتي الامكان او را در محيط بسته و دور از انظار نگه داشت و با اين ديد است كه در ابتدا با هر نوع تحول و دگرگوني در مورد وضع موجود زن مخالفت و مقاومت ميشده و پس از مدتي موضوع عادي و قابل قبول ميگشته است، چنانكه ميدانيم در ابتداي تشكيل مدارس دخترانه و ورود دختران به مدارس بر اين امر مخالفت ميشد و اين كار عملي مذموم به حساب ميآمد و يا ورود زنان به صحنه انتخابات و رأي دادن و كانديدا شدن قانوناً ممنوع بود و هنگامي كه در سال 1343 اين ممنوعيت قانوني برداشته شد مقاومتها و مخالفتهاي زيادي را برانگيخت ولي پس از مدتها وضع به گونهاي در آمد كه حتي با پيروزي انقلاب اسلامي، زنان حق انتخاب شدن براي مجلس شورا و حتي مجلس خبرگان قانون اساس را پيدا كردند. با اين كه حضور در مجلس قانونگذاري و داشتن حق رأي مساوي با مردان در تصويب قوانين و دادن رأي اعتماد به دولت يا استيضاح و ساقط كردن دولت، داراي اهميت بيشتر و سرنوشت سازتر از رسيدگي پرونده ساده حقوقي يا كيفري در دادگاه و اتخاذ تصميم بر مبناي قوانين مصوب همان مجلس ميباشد و معقول نيست كه نمايندگي زن و عضويتش در مجلس شوراي اسلامي با همه تبعاتي كه از حيث اعمال شعبهاي از ولايت يعني قانونگذاري و تصميم گيري در امور مهمه جامعه از جمله ساقط كردن دولت و اختلاط و بحث و محاجه با مردان دارد مجاز ولي قاضي بودن و رأي دادنش در يك محكمه حتي كوچك و كم اهميت به خاطر همان نوع توجيهات ممنوع باشد.

به نظر ميرسد اگر فقيهان روشن بين همه سونگر، ابعاد مختلف قضيه را مورد توجه قرار دهند و تحولات و واقعيتهاي موجود جامعه را بخوبي در نظر بگيرند در فتواي سنتي خود برممنوعيت قضاوت و حكم دادن زنان تجديد نظر نمايند البته همانطور كه قبلاً هم متذكر شديم ترديدي نيست كه ساختار جسمي و روحي زن و حفظ كيان خانواده اقتضا ميكند كه زن بيشتر به امور خانه و خانواده و مشاغل اجتماعي سبكتر و ظريفتر بپردازد و از درگير شدن در كارهاي سخت و سنگين مادي و فكري كه از جمله آنها قضاوت است پرهيز نمايد و برنامهريزيها بايد به گونهاي باشد كه زنان به اين طريق سوق داده شوند ولي اين امر نبايد و بدين معنا باشد كه با توجيهاتي چون لطافت جسم و ظرافت روح و يا نقصان عقل و غلبه احساسات و عدم اختلاط با مردان و لزوم نصب و اصل عدم، قضاوت زنان كه حداقل در برخي موارد آن مانند محاكم خانواده و يا براي زنان مفيدتر هم هست ممنوع و غير مجاز اعلام گردد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط فرزاد مرادی  | 

بحثی پیرامون عنصر روانی جرم قتل در ادیان الهی و ایران باستان

 

نبي خداكرمي

 

مقدمه

پرسشي كه در اين مقاله مورد بررسي قرار مي گيرد روشنگر اين است كهآيا آنگونه كه برخي از محققين ادعا كرده اند تقسيم بندي قتل عمد و قتل غير عمد در قرن پنزدهم ميلادي بوجود آمد و نيز تا پايان قرن دوازدهم عمدتاً به ميزان صدمه وارده توجه مي شد ؟ و شخص بزهكار به دليل آنكه وسيله ايراد صدمه بود مجازات مي گرديد ، يا اينكه از مدتها قبل در اديان الهي و ايران باستان عنصر رواني قتل اهميت داشت و انواع مختلف قتل عمدي و غير عمدي پيش بيني شده بود؟ و در نتيجه ، نوع قتل در مسئوليت كيفري و مجازات مرتكب قتل تأثير مهمي داشت.

با توجه به تحقيقات و بررسيهاي انجام شده بنظر ميرسد در اديان الهي ( زرتشت ، يهود ، مسيحيت و آيين مقدس اسلام ) و ايران باستان ،عنصر رواني جرم قتل اهميت زيادي داشته و بر مبناي آن انواع مختلف قتل پيش بيني شده است ، در نتيجه هوع قتل در مسئوليت كيفري و ميزان مجازات مرتكب قتل تأثير فراواني دارد.

بخش اول – بررسي عنصر رواني جرم قتل در آيين زرتشت

1-1)تاريخچه و منابع آيين زرتشت

آيين زرتشت يكي از اديان الهي و پديده هاي فرهنگي ايران باستان است كه بنا به تعاليم آن بر اساس گفتار نيك ، كردار نيك و پندار نيك مي باشد .

دين زرتشت در قرآن مجيد در رديف اديان يهود و مسيحيت تحت عنوان ، مجوس ذكر شده است ، خداوند در سوره مباركه حج مي فرمايد.

« ان الذين آمنوا و الذين هاودا و الصابئين و النصاري و المجوس و والذين اشركواان الله بفصل بينهم يوم القيمه»

ترجمه « مسلماًكساني كه ايمان آورده اند و يهود و صابئان و نصاري و مجوس و مشكران ، خداوند در ميان آنها روز قيامت داوري مي كند »

ملاحظه مي شود كه در قرآن واژه مجوس بكار رفته است مفسرين و علماي اسلامي در اين زمينه عقيد دارند ، منظور از مجوس قومي هستند كه به زرتشت گرونده و كتاب مقدسشان ، اوستا است اين قوم كتاب مقدس خود را در داستان استيلا ، اسكند بر ايران به كلي از دست دادند و حتي يك نسخه از آن نماند تا آنكه در زمان ملوك ساساني مجدد به رشته تحرير در آمد

آيين زرتشت يكي از ادياني است كه در قانون اساسي به رسمتي شناخته شده است ، اصل سيزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مقرر ميدارد .

ايرانيان زرتشتي ، كليمي ، مسيحي تنها اقليتهاي ديني شناخته مي شوند كه در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعمليات ديني بر طبق آيين خود عمل مي كنند و البته در امور جزائي كليه اشخاص اعم از تابعه يا مقيم تابع قانون مجازات اسلامي مي باشند.

برخي از محققان عقيده دارند زردشت به زبان سرياني نام حضرت ابراهيم است و يعضي گويند اين اسم به زبان پهلوي است.

صاحبنظران درباره تاريخ زندگي و ظهور زرتشت عقاد مختلفي دارند ، درباره عهد زرتشت اقوال مختلف است از شش هزار سال پيش از ميلاد تا قرن هفتم يا ششم پيش از ميلاد .

دين زرتشت براي راستگويي اهميت بسياري قائل است ، استفاده از سوگند براي اثبات گناه متهم يا بيگناهي او بود .

در ايران باستان ، اكثريت جمعيت كشور زرتشتي بوده اند استاد شهيد مرتضي مطهري مي فرمايد : قبل از پذيرش اسلام با آنكه پيروان ساير اديان در كشور ايران زندگي مي كردند ، اكثريت با زرتشتيان بوده است كه پيرو دين رسمي كشور بوده اند . در حال حاضر نيز عده كمي از مردم ايران در مناطق تهران ، يزد كرمان پيرو دين زرتشت هستند.

آيين زرتشت از جمله موضوعاتي است كه در اشعار شعراي گرانقدر ايراني نيز مورد توجه قرار گرفته است ، حافظ شيرازي مي فرمايد:

به باغ تازه كن آيين زرتشتي                     كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود

دين زرتشت براي راستگويي اهميت بسياري قائل است استفاده از سوگند براي اثبات گناه متهم يا بيگناهي او بود .

2-1) منابع حقوقي آيين زرتشت

تعاليم زرتشت در كتاب « اوستا» بيان گرديده و داراي تفسير است . استاد علامه شادروان علي اكبر دهخدا مي نويسد « تفسيري بر اوستا نوشتند كه آنرا « زند» است سپس شرحي بر « زند» نوشتند و آنرا «پازند» ناميدند .

كتاب ونديداد قانون ضد ديوان به شمار مي آيد واژه « وستا» در لغت به معناي دانش است و «اوستا» كه در واقع حرف « الف » آن را معرفه نموده است به معناي دانش دين زرتشتي است اسناد دهخدا مي نويسد بعضي عقيده دارند وستا تفسير زند است وزند صحف ابراهيم بود.

اين كتاب داراي 21 نسك مي باشد كه جمعاً به سه بخش زير تقسيم گرديده است و هر بخش داراي 7 فصل مي باشد.

بخش اول گاتانيك باگاتايي كه به معرفي اصول دين زرتشت مي پردازد.

بخش دوم « مانتريك » كه به بيان نمازهاي لازمه براي زنده ها و مرده ها و جشن ها مي پردازد بخش سوم « داتيك»

استاد فقيد علي پاشا صالح در اين زمينه مي نويسد « استاد ممتاز ابراهيم پور داوود كه اوستا را به زبان فارسي امروز درآورده است چنين گويد كه از 21 نسك اوستاي قديم هفت نسك معرف به « داتيك» بوده كه ضمن مطالب ديگر از مسائل حقوق بحث نموده و فقط يك نسك از هفت نسك باقي مانده كه همان «ونديداد» است

«ونديدار» نزد پارسيان در حكم سفر لاويان نزد قوم يهود است و مشتمل است بر 22 فرگرد يا فصل و فقط فرگرد چهارم درباره عقود ، خلف عهد و بيداد و جزاي اعمال است.

3-1) مفهوم لغوي و اصطلاحي «ونديداد»

استاد دكتر موسي چوان در اين زمينه مي نويسد « مجموعه قوانين زرتشت در اصطلاح اوستا به نام « ونديداد » موسوم است واژه ونديداد از سه لفظ سانسكريت تركيب يافته كه به شرح زير است :

1-واژه « وي VI» به معناي « ضد دشمن » مي باشد.

2-واژه «ديو daevo» به معناي « ديو و عفريت» مي باشد.

3-واژه « داد يا داتم datem»به معناي « قانون » ميباشد.

اين سه لفظ مجموعاً «وي ديوداتم» يا ونديداد به معناي « قانون ضد ديو يا قانون ضد دشمن ديو» مي باشد واژه هاي دادگستري ، دادگاه نيز از ريشه واژه « داد datem» اقتباس گرديده است ،دادگستري محلي است كه قانون را گسترش مي دهد و دادگاه يعني محلي كه بر اساس قانون حكم صادر مي كند.

استاد دكتر پرويز صانعي در مورد « ونديداد »نوشته است « كتاب ونديداد كه در واقع مجموعه قوانين دين زرتشت در دوره ساساني است جرائم گوناگون را با تازيانه ، مجازات مي كند »

اكنون بمنظور بررسي عنصر رواني جرم قتل ، مجموعه قوانين زرتشت يا « ونديداد » را مورد بررسي قرار مي دهيم.

الف – بررسي عنصر رواني جرائم قتل ، ضرب و جرح در « ونديداد»

مطالعه و تحقيق در فرمانهاي ونديداد نشان مي دهد كه ايرانيان باستان به آزادي و حقوق فردي انسان احترام مي گذاشتند و وارد آوردن كمترين صدمه اي به تن آدمي را به شدت ناروا مي شمردند بحث جرائم عليه تماميت جسماني اشخاص از قبيل اواع ضرب و جرح و مجازات آن در بندهاي 17 تا 44 فرگرد چهارم ونديداد بيان شده است . شديدترين جرائم و مجازاتها در بندها ي42-40 ذكر شده كه ترجمه آن به شرح زير است .

بند 40 -   اي آفريننده ، جهان جسماني واي مقدس بگو بدانم ، هرگاه شخصي به ديگري چنان ضربت وارد نمايد كه بيهوش شود كيفر وي چه خواهد بود.

اهورا مزدا پاسخ داد و گفت : كيفر وي بود ضربه تازيانه اسپاسه و نود ضربه تازيانه سروشه خواهد بود

بند 41 – اين جرم هرگاه در مرتبه دوم ارتكاب شود كيفر وي چه خواهد بود.

اهورا مزداد پاسخ داد و گفت : اين جرم در مرتبه دوم به پشوتن تبديل مي شود و دويست ضربه تازيانه اسپاسه و دويست ضربه تازيانه سروشه را سزاوار خواهد بود.

بند 42- هرگاه كسي به ديگري چنان ضربت زند كه او را بيهوش نمايد كيفر وي چه خواهد بود اهورا مزدا پاسخ داد و گفت : اين جرم به پشوتن و تبديل مي شود و دويست ضربه تازيانه اسپاسه و دويست ضربه تازيانه سروشه را سزاوارخواهد بود.

تا بررسي بندهاي 40 تا 42 فرگرد 4 ونديداد چنين بنظر مي رسد.

1-در بند 40« جرم ايراد صدمه منتهي به بيهوشي مجني عليه » پيش بيني دشه كه مجازات آن 18 ضربه شلاق است در صورتي كه شخصي محققاً مرتكب همين جرم شود به استناد بند 41 مرتكب به مججازات 400 ضربه شلاق محكوم مي گردد بعبارت ديگر تعدد و تكرار جرم كه در حقوق جزاي امروزي يكي از عوامل تشديد مجازات مي باشد در آن دوران پيش بيني شده بود

1-2- جرم مذكور در يند 40 عيناً در بند 42 تكرار شده در صورتيكه مجازات از 180 ضربه به 400ضربه افزايش يافته است راه حلي كه براي توجيه افزايش مجازات بنظر مي رسد اين است كه تفاوت مجازاتهاي مندرج در بندهاي مذكور ناشي از نوع جرم ارتكابي بر حسب عنصر رواني مورد نظر بوده بنحوي كه جرم مذكمور در بند40 ناشي از سهل انگاري فاحش وليكن جرم مذكور در بند 42 توام با سوء نيبت يا قصد مجرمانه متهم باشد.

1-در فرگرد چهارم ونديداد پيرامون جرم قتل صراحتاً مطالب مشاهده نميشود لذا بمنظور يافتن پاسخ ابتدا ابواب ديگر ونديداد سپس نظر نويسندگان كتابهاي تاريخي و حقوقي مورد بررسي قرار مي گيرد.

با بررسي كليه ابواب  ونديداد ملاحظه مي شود در زير بند چهارم آمده است :

اگر مزدا پرستان كالبد مرده را با يك سال از كته يا دخمه « گور» بيرون نبرند سزاي آنان برابر سزاي كسي است كه مرد پارسايي را بكشد كه سزاي چنين كسي « مرگ ارزاين » يعني اعدام است .

با عنايت به نحوه انشاء مطلب فوق بنظر مي رسد قتل عمد براي مرتكب آن مجازات اعدام است لذا به منظور بررسي دقيق اهميت عنصر رواني رم قتل و تأثر آن در جرم انگاري با توصيف مجرمانه انواع قنا، مسئوليت جزايي و مجازات ، نظرات نويسندگان كتابهاي تاريخي و حقوقي در اين بررسي مورد تحقيق قرار ميگرد.

ب – نظر محققين در مورد عنصر رواني جرم قتل

گروهي از محققين عقيده دارند ونديداد مجموعه اي از قواعد رسمي است كه در آن جرم انگاري انواع قتل و تأثير آن در ميزان مجازات پيش بيني شده است .

يكي از محققين در اين زمينه مي نويسد : « گناهان در دين زرتشت به سه دسته تقسيم شده اند .

1-گناهاني كه جبران ناپذير بوده به هيچ وجه قابل بخشايش نيستند . اين گناهان عبارت بوده از قتل عمد ، سقط جنين – زنا – غلام بارگي هر كس حق داشت مرتكبين اين جرائم را در حين ارتكاب به قتل برساند.

2-گناهاني كه پادافره آنها توبه و استغفار است.

3-گناهانيكه كيفر آنها انجام كارهاي نيك يا نتبيهات بدني بوده است.

همچنين پروفسور كريستن سن چنين مي نويسد :« ونديداد مجموعه اي از قواعد رسمي است و مشتمل بر مسائل مربوط به نمدي و تجاوز و قتل كه نسبت به مخلوقات اهورائي ( مانند انسان – سگ – بيدستر ) مرتكب شوند»

از تحقيقات و بررسي هائي كه محققين در زمينه تاريخ ايران باستان به عمل آورده اند معلوم مي شود كه « جرم قتل » در اوستا از اهميت بالايي برخوردار بوده و تصميم قبلي قاتل در ارتكاب جرم تهيه وسيله ارتكاب جرم و نوع قتل ازتكابي در شدت و ضعف مجازاتها تأثير به سزايي داشته و مورد نظر بوده است .

طبق قانون اوستا قاضي مكلف بود در موقع رسيدگي اين نكات را روشن نمايد و سپس حكم صادر كند.

1-جرم از روي قصد و وجدان ارتكاب شده است يا نه ؟

2-از روي اجبار اين جرم مرتكب شده يا اختيار؟

3-اولين دفعه است كه مجرم مرتكب جرم شده يا سابقه تكرار جرم دارد؟

اعدام در مورد مرتكبين قتل و … اجرا مي گشت .

بر حسب مندرجات اوستا نطفه چهارماه و يك روز بعد از انعقاد عنوان جنين پيدا مي كند اگر كسي جنيني را سقط مي كرد گناهكار شمرده مي شدو مجازاتش مجازات قتل عمد بود

همچنين گروهي از محققين و حقوقدانان در نتيجه تحقيقات و مطالعات تاريخي و حقوقي خود اظهار داشته اند كه در دوران هخامنشيان و ساسانيان به عنصر رواني جرم قتل اهميت فراواني داده مي شده است و برحسب نوع قتل ارتكابي ، مسئوليت كيفري و مجازات قاتل تفاوت داشته است ، به نحوي كه در آن دوران طبق مقررات جاري ، مرتكب قتل عمدي به مجازات اعدام و مرتكب قتل خاطايي به مجازات شلاق محكوم مي شده است.

در ايران باستان پادشان هخامنشي و ساساني قوانين و فرامين خود را طبق اصول اوستايي بيان مي كردند فرمان داريوش در زمينه جرائم عليه تماميت جسماني قابل دقت است در كتبيه نقش رستم چنين آمده است.

« داريوش بزرگ مي گويد هر كس آزاري برساند مطابق آزاري كه رسانيده است تنبيه مي كنم و هرگز اتفاق نيفتاده است كه كسي آزاري كرده است تنبيه نشده باشد»

استاد دكتر صانعي در اين زمينه مرقوم فرموده است « حقوق ايران در دوره باستان جنبه مذهبي داشت ويل دورانت در تشريع مجازاتهاي دوره هخامنشي پس از تأييد اين مطلب كه « قانون كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك حتي بر شخص شاه ممنوه كرده بود ه، چنين مي نويسد خيانت به وطن و هتك ناموس و كشتن و … كيفر مرگ داشت در اينگونه حالات  گناهكار را مجبور مي كردند زهر بنوشد يا او را به چهار ميخ مي كشيدند يا به دار مي آويختند و سنگسارش مي كردند … هر كس ديگري را به خطا مي كشت مجازاتش 90 ضربه تازيانه بود.»

4-1) بررسي جرائم در نامه تنسر

نامه تنسر يكي از اسناد مهم درباره اوضاع سياسي ، اجتماعي ، اداري و ديني ايران در دوره ساسانيان است و نشان دهنده آن است كه « در زمان ساسانيان حقوق و قضا رابطه بسيار نزديكي با دين داشته است . در اين نامه در زمينه جرائم و مجازاتها آمده است « بدان كه عقوبات بر سه گناه است»

يكي ميان بنده و خداي عزاسمه كه از دين برگردد و بدعتي احداث كند در شريعت

يكي ميان رغيب و پادشاه ، كه عصيان كند يا خيانت و غش ( كه تمرد و عصيان و خيانت و طغيان نمايد)

يكي ميان برادران دنيا كه (يكي ) بر ديگري ظلم نمايد»

با بررسي نامه فوق كه به عنوان يكي از اسناد دوره ساسانيان در مورد حقوق و قضا مي باشد ، ملاحظه مي شود يكي از جرايمي كه پيش بيني شده است ، جرائم ميان افراد جامعه است كه جرم قتل يكي از آن جرائم محسوب مي شود بنابراين جرائم قتل ، ايراد ضرب و جرح از جمله موضوعاتي بوده است كه در دستگاه قضايي ساسانيان مورد رسيدگي قرار مي گرفت . يكي ديگر از ويژگي هاي حقوقي دوره ساسانيان توجه به سن مجرمين بود كه تأثير مهمي در مسئوليت جزائي اشخاص داشت كودكان از مسئوليت جزايي معاف بوده و نوجوانان داراي مسئوليت تخفيف يافته بودند.

يكي از محققين در اين زمينه مي نويسد : « يكي از خصوصيات قانون جزاي دوره ساساني اين بوده كه بين سن مجرمين فرق گذارده است يعني مجازات اشخاص رشيد و سغار و همچنين بين صغار 7 و 8 ساله را با صغار از 8 تا 16 ساله تفاوت قائل شده است صغار 7 تا 8 ساله مسئوليت جزايي ندارند و از 8 تا 16 سال بمجازات خفيف تر ( تأديبي ) از آنچه براي اشخاص رشيد معين شده است مي رسند قيم و ولي در مواردي كه امر در اثر تقصير آنها باشد مسئول خسارات بوده و در بعضي موارد هم مجازات مي شدند . را مطالعه مطالب مذكور استنباط مي شود كودكان زير 8 سال از مسئوليت جزايي مبري بودند و نوجوانان تا 16 سالگي داراي مسئوليت جزايي تخفيف يافته بودند افراد بالاي 16 سال ، در صورت ارتكاب جرم ، از مسئوليت كيفري كامل برخوردار بودند ، و مجازات مي شدند بنابراين هر گاه شخصي مرتكب جرم قتل مي شد . در رسيدگي هاي قضايي ، قبل از هر چيز ، به سن مرتكب جرم توجه مي شد ، در صورتي كه از رشد جزايي برخوردار بود ، مقامات قضايي درباره مجازات او تصميم مي گرفتند . البته يكي از موضوعاتي كه در اعمال مجازاتها در نظر گرفته مي شد، «شخصيت مجرم » بود كه در قسمت بعدي توضيح داده مي شود.

5-1) رعايت « اصل فردي كردن مجازاتها»

يكي از اصول پيشرفته اي كه در حقوق جزاي ايران باستان جاري بوده « اصل فردي كردن مجازاتها است در دوران معاصر به منظور تنظيم سياست جنايي جهت اصلاح جامعه ، اشخاص بزهكار و پيشگيري از وقوع جرم اصل فردي كردن مجازاتها ، از اهميت زيادي برخوردار است.

در اين زمينه استاد دكتر صانعي مي فرمايند « امروزه فردي كردن مجازاتها يكي از هدفهاي اساسي حقوق جزارا تشكيل مي دهد »

بنابراين مجازات بعنوان واكنش اجتماعي با توجه به خصوصيات و تفاوتهاي جسماني ، رواني و اجتماعي اشخاص ، به نحو متفاوتي در مورد افراد بزهكار از جمله مرتكبين قتل اجرا مي شد در هنگام رسيدگي به جرم متهم ، كارهاي نيك و خدمات او را به حساب مي آوردند.

صاحب نظران حقوقي و تاريخي در اين زمينه مي نويسند : « در اعمال مجازاتها بر افراد مجرم توجه مي كردند يعني اگر شخصي مرتكب جرمي شده بود و اعمال و كارهاي نيكي نيز قبلاً داشته ، در هنگام صدور حكم آن كارهاي نيك را نيز در نظر مي گرفتند »

هرودوت در باره اين رسم حقوقي چنين مي نويسد « پادشاه شخصاً براي يك تقصير كسي را به مرگ محكم نمي كند و هيچيك از ايرانيان نبايستي بنده اي را بر اثر يك گناه به اشد مجازات برساند ( مگر ) بعد از آنكه فكر كرده كارهاي بد بزهكار را متعددتر و مهم تر از خدمات انجام شد او يابد و ديگر .

شادروان حسن پيرنيا( مشير الدوله ) درباره كيفيت صدور حكم مجازات اعدام در ايران باستان چنين مي نويسد : « اگر كسي در مرتبه اول مرتكب جنايتي شده بود حكم اعدام صادر نمي شد و اين قاعده در عال قديم از خصايص ايران است اگر كارهاي بد او برتري دارد مجازات مي شد .

نتيجه :

1-مجموع تحقيقات و بررسي ها نشان مي دهد كه در آيين زرتشت و ايران باستان « عنصر رواني جرم قتل « اهميت زيادي داشت.

2-بر مبناي عنصر رواني ، جرم انگاري با توصيف مجرمانه انواع قتل شامل « قتل عمد » و « قتل خطائي » پيش بيني شده و سياست جنائي بين مرتكبان جرائم عمدي و غير عمدي تفاوت قائل شده بود.

3-هر يك از انواع قتل ، مجازات جداگانه اي داشت ، به نحوي كه براي ارتكاب قتل عمدي توسط اشخاص مسئول ، مجازات اعدام و براي ارتكاب قتل غير عمدي 90 ضربه شلاق پيش بيني شده بود .

4-كودكان كمتر از 8 سال از مسئوليت جزائي مبري و از مجازات معاف بودند ، نوجوانان تا 16 سال داراي مسئوليت جزايي تخفيف يافته بودند و افراد بالاي سن 16 سال داراي مسئوليت جزائي كامل بودند .

5-در اعمال مجازاتها بسيارياز اصول پيشرفته حقوق جزاي معاصر از جمله بنام « فردي كردن مجازاتها» رعايت مي شد لذا شخصيت مرتكب جرم در اعمال مجازاتها نقش تعيين كننده اي داشت .

بخش دوم – بررسي عنصر رواني جرم قتل در آيين يهود

1-2)منابع حقوقي آيين يهود

حضرت موسي (ع) يكي از پيامبران اولوالعزم است كه چندين قرن قبل از پيامبر اسلام (ص) از سوي خداوند متعال به پيامبري مبعوق شد و احكام شريعت حضرت موسي (ع) در كتابي بنام تورات بر او نازل شد كه به اني موضوع در آيات مختلف قرآن كريم تصريح شده است .

كتاب تورات پس از مدتي از بين رفته است ، امروزه براي پي بردن به احكام  شريعت موسي (ع) از جمله بررسي عنصر رواني جرم قتل و تأثير آن در مسئوليت كيفري و ميزان مجازات به كتابهاي عهد عتيق و « تلموذ» مراجعه مي شود كه توسط علماء يهود نوشته شده است.

پيروان آيين موسي (ع) « يهود» ناميده مي شوند ، مرحوم دهخدا به نقل از نفانس الفنون مي فرمايد : « ايشان هفتاد و يك فرقه اند »

كتاب تلموذ ، به اسارت ملت يهود به دست بخت النصر دوم اشاره مي نمايد و از او به نام رئيس جلادان نام مي برد و همين منبع يادآورد مي شود در تنظيم توراتي كه عرزاسوفر در تدوين آن بيشترين خدمت را كرده مجموعه قوانين حمورابي اثر داشته است . دانشمندان درباره اين مسئله كه كبيسه ها در زمان اسارت در بابل تأسيس يافته اند اتفاق نظر دارد.

از تلموذ يعني مهمترين كتاب تشكيلات دين يهود به خوبي مي توان استنباط كرد كه بعد از اسارت ملت يهود در بابل و حتي قبل از آن هم كتابي كه مستقيماً از موسي (ع) به ملت يهود رسيده باشد وجود نداشته و تورات تحقيقاً بعد از فتح بابل بدست كوروش كبير تنظيم گرديده است . در تنظيم اصول مقرر به كتاب تورات از اصول منشور حمورابي كه در آن زمان يكي از منابع مسلم علماي يهود بود نهايت درجه استفاده به عمل آمده است .

كتاب عهد عتيق داراي قسمتهاي مختلفي است كه مطالب اصلي احكام يهود در اشعار زير بيان گرديده است .

1- سفر بيدانس        2- سفر خروج         3- سفرلاويان          4- سفر اعداد

5- سفر تشنه

2-2) نخستين قتل ناحق در تاريخ بشر

كتاب « عهد عتيق» در مورد اولين قتل ناحق چنين مي نويسد « قائن (قابيل ) فرزند آدم (ع) هديه اي نزد خداوند آورد كه قبول نشد ولي هابيل برادر كوچكترش هديه اي نزد خداوند آورد و خداوند آن را پذيرفت قائن از اين واقعه به شدت ناراحت شد و سپس هابيل را در صحرا كشت .علامه فقيد سيد محمد حسين طباطبائي مفسر كبير قرآن ، اين واقعه را به بيان ديگر از تورات عربي به شرح زير عنوان مي كند.

« قائن از ميوه هاي زمين قرباني براي خداوند تقديم نمود هابيل هم از گوسفندان جوان و فربه تقديم نمود ، خداوند به هابيل و قرباني اش نظر افكند ولي به قائن و قرباني اش نگاه نكرد قائن سخت ناراحت شد ، اگر نيكي كني آيا بالا نمي روي ، و اگر نيكي نكني در گناه مستقر … قائن را برادرش هابيل سخن گفت و چنين اتفاق افتاد كه وقتي آن دو در مجلسي بودند قائن بر برادرش هابيل قيام كرده او را كشت .

با توجه به مطالب مذكور دو نكته به نظر مي رسد .

1-اولين قتل ارتكابي در تاريخ بشريت قتلي است كه توسط فرزند حضرت آدم ابوالبشر واقع شده است .

2-قتل مذكور از نوع قتل عمد همراه با تصميم قبلي بود كه قاتل در اثر ناراحتي و دشمني نسبت به برادرش وي را كشت .

3-2) ممنوعيت ارتكاب قتل به ناحق

كشتن انسانهاي بيگناه و ارتكاب قتل از جمله جرائمي است كه از ديدگاه شريعت موسي (ع) مورد نهي قرار گرفته و به عنوان عمل ممنوعي شناخته شده است.

در اين زمينه در سفر خروج آمده است « قتل مكن ، زنا مكن ، دزدي مكن ، بر همسايه خود شهادت دروغ مده ، به خانه همسايه خود طمع مورز…»

كشتن به ناحق هر شخصي ، در حكم كشتن همه انسانهاي جهان بيان شده و تلاش براي حيات نجات يك نفر از مرگ ، در حكم نجات جان همه اشخاص بيان شده است در كتاب تلموذ آمده است « ادم ابوالبشر در آغاز خلقت به صورت يك فرد تنها آفريده شد ، تا اين درس را به ما تعليم دهد ، كه هر كس جان انساني را تباه سازد و او را هلاك كند ، تورات در حق او چنين حكم مي كند كه گويي همه جهانيان را نابود كرده است و هر كس جان انساني را از نابودي نجات بخشد ، تورات درباره او چنين حكم كرده كه گويي همه جهانيان را نجات داده است . شما بگويي ( از آنجا كه مسئوليت اين قدر سنگين است ) پس چرا اين دردسر را براي خود بسازيم.

4-2) انواع  جرم قتل بر حسب عنصر رواني

كتاب تورات انواع قتل را در « سفر اعداد » به اين شرح آورده است . اين شش شهر براي شما ملجا باشد (14) هر كه شخصي را سهواًكشته باشد و به آنجا فرار كند و اگر او را با آلت آهنين زد و مرد او قاتل است (17) و قاتل البته كشته شود و اگر او را با دست خود به سنگي زد كه از آن (18) كسي كشته شود بزند تا بميرد وقاتل البته كشته شود (19) و اگر او را به چوبدستي كه با آن كسي كشته شود ، بزند تا بميرد وقاتل است و قاتل البته كشته شود(20) ولي خون ،خود قاتل را بكشد هرگاه با او برخورد او را بكشد و اگر از روي بغض (21) او را با تيغ زد كه مرد آن زنده چون كه قاتل است البته كشته شود(22) هر كه شخصي را بكشد پس قاتل به گواهي شاهدان كشته شود، و هيچ فديه به عوض جان قاتل كه مستوجب قتل است مگيريد بلكه ا و البته كشته شود (30)

با دقت در نقل قول مذكور ملاحظه مي شود كه در كتاب عهد عتيق موضوعات زير پيش بيني شده است:

1-انواع قتل شامل الف – قتل عمدي و ب – قتل خطايي

2-مجازات قصاص براي ارتكاب قتل عمدي

3-ممنوعيت دريافت ديه در قتل عمدي

همچنين در اين مورد در كتاب تلموذ آمده است هنگامي كه وقوع قتل براي دادگاه ثابت شود ، يكي از اين دو مجازات را درباره شخص محكوم اجرا مي كنند تبعيد به شهر پناهگاه ( سفر اعداد فصل 35) در صورتي كه قتل سهواً و بر اثر تصادفي كه در نتيجه سهل انگاري و تقصير متهم است رخ نداده باشد و يا اجراي حكم اعدام در موردي كه آدم كشي عمدي بوده ، يا در نتيجه سهل انگاري با نيت جنايتكارانه اتفاق افتاده باشد

با دقت در مطالب مذكور استنباط ميشود:

1-بر اساس كتاب تلموذ به اعتبار عنصر رواني ، سه نوع قتل پيش بيني شده است كه عبارتند از :

الف : قتل عمدي

ب : قتل در اثر سهل انگاري با نيت جنايتكارانه كه بار مرتكب آنها، مجازات اعدام پيش بيني شده است .

ج- قتل خطايي

اين قتل در اثر خطاي مرتكب و بدون سهل انگاري فاحش و همراه با نيت جنايتكارانه است كه براي مرتكب آن مجازات تبعيد پيش بيني شده است .

2-طبق كتاب تورات جرم قتل بر مبناي عنصر رواني به دو نوع تقسيم شده است كه عبارتند از

الف – قتل عمدي

ب – قتل خطايي

در قسمت بعدي بعضي از مصاديق مهم و برجسته هر يك از انواع قتل به عنوان نمونه از كتابهاي عهد عتيق و تلموذ بيان ميگردد.

5-2) مصاديق مهم قتل عمدي

هرگاه شخصي به يكي از روشهاي زير مرتكب قتل شده باشد در اين صورت قتل عمدي محسوب مي شود :

1-ايراد صدمه منتهي به مرگ با وسيله آهنين

2-ايراد صدمه منتهي به مرگ با پرتاب سنگ

3-ايراد صدمه منتهي به مرگ با چوبدستي كه غالباً كشنده باشد

4-ايراد صدمه منتهي به مرگ با تيغ يا شيء برنده

5-اداي شهادت دروغين منتهي به صدور حكم اعدام

6-سهل انگاري در نگهداري گاوي كه عادت به شاخ زدن دارد و در اثر شاخ زدن شخصي را كششته باشد ، در اين صورت گاو سنگسار مي شود و صاحبش نيز كشته مي شود.

6-2) مصاديق مهم قتل خطايي :

بعضي از موارد مهم و برجسته قتل خطايي به عنوان نمونه در زير بيان مي شود

1-قتل ناشي از ايراد صدمه غير عمدي منتهي به مرگ بدون دشمني قبلي

2-قتل ناشي از افتادن بام غلتان بر روي عابر

3-قتل ناشي از اصابت قطعه چوب كه در حين كار بر اثر ضربه به تير جدا شده است .

4-قتل ناشي ازاصابت آهن تيري كه در حين كار از دسته اش جدا شده است .

5-قتل ناشي از ضربات شلاق اضافي مأمور اجراي حكم

( حتي اگر مأمور اجراي شلاق يك ضربه زيادتر از حد لزوم بزند و محكوم عليه در اثر آن بميرد )

7-2) مصداق قتل در اثر سهل انگاري با نيت جنايتكارانه :

همان طور كه در بحث انواع جرم قتل بر مبناي عنصر رواني بيان شد ، ملاحظه مي شود در آيين يهود به استناد كتاب تلموذ نوعي قتل در اثر سهل انگاري با نيت جنايتكارانه پيش بيني شده كه براي مرتكب ، مجازات اعدام در نظر گرفته شده است با تحقيق در مصاديق قتل به نظر ميرسد « قتل دشمن از روي سهو» تنها موردي كه براي اين نوع قتل ذكرشده به شرح زير است :

ربي يوسه مي گويد « يك دشمن ( كه دشمن خود را ظاهراً از روي سهو كشته باشد ) اعدام مي شود . زيرا اون به عنوان شخصي كه علاقه به صدمه زدن به دشمن خود دارد شناخته شده است . ربي شيمعون مي گويد : دشمن ( اگر دشمن خود را كشته باشد )، گاهي تبعيد مي شود و گاهي نمي شود قاعده كلي چنين است هر گاه بتوان گفت كه او دشمن خود را عمداً كشته است تبعيد نمي شود ولي اگر بتوان گفت كه او از روي سهو مرتكب قتل شده است تبعيد مي گردد.

با عنايت به مطالب مذكرو به نظر مي رسد كه در زمينه مجازات مرتكب قتل در اثر سهل انگاري يا نيتجنايتكارانه ، دو نظريه وجود داشته است.

نظريه اول – هر گاه شخصي به دشمن خود صدمه زده و او را از روي سهو كشته باشد هر چند قصد كشتن وي را نداشته ولكن در اثر سهل انگاري يا نيت جنايتكارانه مرتكب قتل شده است به مجازات اعدام محكوم مي شود.

نظريه دوم – هرگاه شخصي ، دشمن خود را از روي سهو كشته باشد به مجازات تبعيد محكوم مي شود.

8-2) ضابطه تشخيص تحقق قتل عمد

با مطالعه مطالب مندرج در كتاب تورات - « سفر اعداد» و كتاب تلموذ بنظر مي رسد براي تحقق قتل عمدي وجود يكي از شرايط زير پيش بيني شده است :

1-در صورتي كه قاتل قصد كشتن مجني عليه را داشته باشد ، به عبارت ديگر قاتل در ارتكاب قتل سوء نيت داشته باشد.

2-قاتل ، قصد ايراد صدمه داشته و با وسيله كشنده از قبيل آهن يا سنگ صدمه اي وارد نمايد كه منجر به مرگ مجني عليه شود و بدين ترتيب عمل نوعاً كشنده مرتكب شده باشد.

3-در نگهداري و مراقبت از حيوانات صدمه زننده مانند گاو سهل انگاري فاحش نموده كه در نتيجه اين حيوانات با ايراد صدمه كسي را بكشند.

9-2) مجازات قتل عمدي

با بررسي در ميزان مجازاتها در آيين يهود ، ملاحظه مي شود كه دو نوع مجازات براي ارتكاب قتل عمدي پيش بيني شده است ، كه عبارتند از الف – قصاص ب – حبس ابد

الف – قصاص

سفر اعداد مجازات قاتل عمدي را قصاص ذكر نموده و در اين زمينه آمده است « صاحبان خون و مجني عليه تكليف دارند كه فديه يا خون بها نگيرند بلكه هرجا قاتل را بيابند وي را بكشند ، به عبارت ديگر آيينيهود حق سازش و بخشش قاتل را از صاحبان خون سلب نموده است و تكليف را كشتن قاتل مي داند.

همچنين در سفر خروج آمده است « هر كس انساني را بزند و او بميرد ، يا هر كس از روي عمد و مكر شروع در قتل كسي كند يا پدر و مادر كسي را بزند ، او كشته خواهد شد.

اصل قصاص نفس در شريعت موسي (ع) پذيرفته شده و احكام آن در تورات بيان شده و سنگيني مجازات قتل ناشي از جلال و عظمت مقام انسان و ويژگيهاي خلقت وي ذكر شده است در اين زمينه در سفر تكوين آمده است .

« انتقام جان انسان را از دست برادرش خواهم گرفت ،هر كه خون انسان ريزد خون وي به دست انسان ريخته شود ، زيرا خداوند انسان را به صورت خود ساخت.

ب – مجازات حبس ابد

به استناد كتاب تلموذ براي مرتكب قتل عمدي در يك مورد مجازات حبس ابد تعيين شده و در اين زمينه آمده است :

« در اين مورد يك قاتل عمد محكوم به حبس ابد مي شود كسي كه مرتكب قتل عمد شده باشد لكن هنگام ارتكاب در صحنه جنايت شاهدي ناظر بر اين قتل نباشد او را در زندان مي كنند و به وي نان ضيق و آب محنت ،(اشعياء 30 :20) مي دهند ،ميشنا سنهدرين ، 9 : 5) گمارا اين نكته را اين طور مورد بحث قرار مي دهد : از كجا مي دانيم ( كه او مجرم است ، در صورتي كه گواهان ناظر بر جنايت او نبوده اند ؟) راو گفت : اين براي موردي است كه ( گواهان شهاد جرم او بوده اند لكن ) گواهي آنان از هم گسيخته است شموئل گفت : اين براي موردي است كه گواهاني شاهد جنايت بودهاند لكن در حين ارتكاب قتل اخطار لازم را به قاتل يادآوري نكرده باشند دانشمند ديگري مي گويد : اين براي موردي است كه در بازجوئي از شهود ، تضاد و تناقض بين اظهارات ايشان مشاهده شود ولي در هفت پرسش اصلي ( درباره زمان و مكان جنايت) پاسخهاي آنان با هم مطابق باشد.

10-2) مرجع صالح رسيدگي كننده به جرم قتل عمد

در آيين يهود تصميم گيري درباره تشخيص قتل عمدي و صدور حكم محكوميت بر  عهده دادگاهي متشكل از 23 قاضي بوده است كه اتفاق نظر اكثريت آنها يعني حداقل 13 نفر براي صدور حكم محكوميت ضرورت داشت و مرتكب قتل عمدي به مجازات گردن زدن با شمشير محكوم مي شد.

11-2) لزوم اخطار شهود قبل از ارتكاب قتل

همچنين در تلموذ بيان شده كه شهود حاضر در سحنه قتل بايد قاتل را متوجه  ارتكاب قتل نموده و وي را از وقوع قتل منصرف كنند، در غير اين صورت قاتل قصاص نمي شود.

در اين باره آمده است : « طبق قانون تلموذ ، واجب است كه گواهان به شخصي كه مي خواهد مرتكب جنايتي شود اخطار كنند كه عملي كه او در شرف انجام دادن آن مي باشد يك جنايت است ، و مجازات آن چنين و چنان خواهد بود مقصود از اين اخطار اين است كه تفاوت گذاشته شود بين شخصي كه از روي سهو عمل مي كند و كسي كه جنايتي را عمداً مرتكب مي شود.

بنابر اين در آيين يهود براي ارتكاب قتل عمدي دو نوع مجازات پيش بيني شده است كه حكم آن توسط دادگاه صادر مي شود :

1-مجازات اعدام از طريق گردن زدن با شمشير

2-مجازات حبس ابد

با توجه به مطالب مذكور استنباط مي شود مجازات حبس ابد وقتي براي مرتكب قتل عمدي تعيين مي شود كه دو نفر شاهد در صحنه وقوع قتل حضور نداشته باشند تا به قاتل تذكر دهند و يا شهود فاقد شرايط و خصوصيات لازم براي اداي شهادت باشند.

12-2) ضابطه تشخيص قتل خطا

يكي ديگر از انواع قتل كه در آيين يهود پيش بيني شده ، قتل خطايي است در اين زمينه در سفر تتيه آمده است :

-كسي كه صاحب و همراه خود را بدون علم بزند در حال يكه با او دشمني نداشته است نه از ديروز و نه پيش از آن و كسي كه با همراه خود به صحراي دشوار و ناهموار براي فراهم آوردن هرم برودو تبر را پائين آورد تا هيزم را بكند و آهن تبر از چوب آن جدا شده به رفيق او بخورد و او بميرد بر او لازم مي شود به يكي از آن شهرها كه موسي ( براي قاتلان ) احداث و بنا كرده است بگريزد ، تا صاحب خون ( ولي دم ) از پشت سر او ( به دنبال او ) بدود تا هنگامي كه راه دور است و قلب او را داغي و طپش خسته شده به چنگ ولي دم افتد و به دست او كشته شود.

بنابراين بنظر ميرسد با توجه به مطالب مذكور و مصاديق مهم قتل غير عمدي شرايط اين قتل عبارتند از :

1-مرتكب قصد ايراد ضربه به مجنيعليه را نداشته باشد

2-مرتكب دشمني با سوء نيت قبلي يا مجني عليه نيز نداشته باشد.

بنابراين هرگاه شخصي بدون قصد كشتن و سوء نيت قبلي صدمه اي به ديگري وارد آورد يا بي آنكه قصد ايراد صدمه اي را داشته باشد ، از روي سهو به ديگري صدمه اي بزرند كه منجر به قتل وي شود ، همان طور كه قبلاً گفتيم ، اين جرم قتل مستقلي از نوع قتل خطايي يا غير عمدي محسوب مي شود.

13-2) مجازات قتل خطايي

در آيين يهود هرگاه شخصي مرتكب قتل خطايي مي گرديد ، بايد به يكي از شهرهاي حرام كه محل امني بوده ، پناه ببرد و براي مدتي از آنجا خارج نشود تا صاحبان خون ، قاتل را مشاهده نكنند در غير اين صورت ولي دم حق داشت از قاتل انتقام بگيرد.

در اين زمينه در سفر خروج آمده است « كسي كه تعمد نداشته باشد بلكه خدا مرگ را به دست او واقع ساخته باشد ، براي او مكاني را قرار مي دهيم كه به سوي آن بگريزد»

همچنين « بر او لازم مي شود يكي از آن شهرها كه موسي (ع) ( براي قاتلان ) احداث و بنا كرده است بگريزد تا صاحب خون از پشت سر او ندود تا هنگامي كه راه دور است و قلب او از دغي و طپش خسته شده به چنگ ولي دم افتد و به دست او كشته شود.

كتاب تلموذ در اين زمينه مي نويسد : « پدر به خاطر 0 قتل سهو) پسرش محكوم به تبعيد مي شود و به همين نحو پسر را نيز به خاطر قتل غير عمد پدرش تبعيد مي كنند همه كس به خاطر قتل سهو يك يهودي تبعيد مي شود ، و يهودي نيز براي قتل غير عمد آنان تبعيد مي گردد به استثنا ء « گرتوشاو» - وقتي كه « گرتوشاو» سهواً كشته شود ، قاتل او تبعيد نمي شود شايد بدين جهت كه خون خواهي كه انتقالم مرگ از را بگيرد وجود ندارد ، و در نتيجه احتياجي نيست كه قاتل در شهر پناهگان بست بنشيند – يگ گرتوشاو به خاطر قتل غير عمد گرتوشاو ديگر تبعيد مي شود .

البته مواردي وجود دارد كه ايراد صدمات وارده منجر به وقوع مرگ شود ، وليكن مرتكب ، فاقد مسئوليت كيفري و به مجازات تبعيد محكوم نمي شود ، كه آن موارد عبارتند از :

الف – بدري ، پسر خود را به منظور تأديب بزند

ب- معلمي شاگرد خودرا تنبيه كند

ج – مأمور اجراي احكام مجازات شلاق را بر طبق حكم دادگان اجرا نمايد ( اگر در موارد فوق مضروب در هنگام ضرب بميرد ، ضارب ) تبعيد نمي شود .

با بررسي موارد مذكور ملاحظه مي شود در هر سه مورد فاعل قصد كشتن مجني عليه را نداشته است و عمل انجام شده نيز كار مشروع و قانوني بوده است وليكن منجر به سلب حيات مجني عليه شده كه اين نتيجه مورد نظر فاعل نبوده است در اين صورت فاعل ، هيچ گونه مسئوليت كيفري و

مجازات ندارد

به نظر مي رسد علي رغم اين اصل كه هيچ كس براي كاري كه بدون قصد انجام مي دهد مسئوليت كيفري و مجازات ندارد و ليكن دين يهود ، استثنائي بر اين اصل قائل شده و در صورت وقوع قتل خطايي ، براي مرتكب آن ، مسئوليت كيفري و مجازات قتل خطايي يكي از موارد زير بوده است .

الف – تبعيد قاتل از محل وقوع قتل به محل امن با پناه بردن وي به يكي از شهرهاي امن.

ب – هدر بودن خون قاتل ، تا زماني كه مرتكب قتل به شهر امن نرسيده يا زودتر از موعد از شهر امن خارج شود صاحب خون حق دارد در خارج از شهر امن از جاني انتقام گرفته او را بكشد.

نتيجه :

1-به نظر مي رسد بر مبناي عنصر رواني سه نوع قتل پيش بيني شده است كه عبارتند از : الف – قتل عمدي ب – قتل در اثر سهل انگاري فاحش با نيت جنايتكارانه

ج – قتل خطايي

2-ضابطه تشخيص تحقق قتل عمدي عبارت است از « الف – در صورتي كه قاتل ، سوء نيت يا قصد كشتن مجني عليه را داشته باشد . ب – قاتل ، قصد ايراد صدمه به مجني عليه را داشته و با وسيله اي نوعاً كشنده از قبيل آهن يا سنگ به مجني عليه صدمه اي وارد نمايد كه منجر به مرگ وي شود

3- ضابطه تشخيص قتل در اثر سهل انگاري با نيت جنايتكارانه هر گاه شخصي به دشمن خود صدمه زده و او را از روي سهو كشته ، هر چند قصد كشتن وي را نداشته باشد.

4-ضابطه تشخيص قتل خطا عبارت است از ال – مرتكب ، قصدايراد ضربه به مجني عليه نيز نداشته باشد .

5-اوليت قتل در تاريخ بشريت از نوع « قتل عمدي توأم با تصميم قبلي » بود كه توسط فرزند آدم (ع) واقع شد.

6-آدمكشي آنچنان عمل شنيعي شناخته شده كه كشتن يك نفر به منزله كشتن همه افراد جامعه معرفي شده است .

7-از ديدگاه آيين يهود ، عنصر رواني جرم قتل در مسئوليت كيفري و ميزان مجازات مرتكب قتل تأثير مهمي دارد.

8-مصاديق مهم هر يك از انواع قتل هاي مذكور كه مي توان بر اساس آن ، ضوابط و شرايط تحقق هر نوع قتل را تعيين كرد ، بيان شده است .

9-براي قتل عمدي و قتل در اثر سهل انگاري با نيبت جنايتكارانه مجازات اعدام پيش بيني شده كه حكم محكوميت مي بايست توسط دادگاهي شامل 23 عضو با اكثريت آراء( نصف به علاوه 2) صادر شود

10-پس از صدور حكم اعدام ، قاتل به وسيله شمشير گردن زده مي شود

11-حق هر گونه صلح و سازش و دريافت خون بها از صاحبان خون سلب مي شود و قصاص قاتل به عنوان تكليف معرفي شده است.

12-براي قتل خطايي مجازات تبعيد به يكي از شهرهاي امن پيش بيني شده است كه قاتل مي بايست به يكي از آن شهرهاي امن پناه ببرد البته صاحبان خون مي توانند درخارج از شهرهاي امن مرتكب قتل خطايي را بكشند.

بخش سوم – بررسي عنصر رواني جرم قتل در آيين مسيحيت

1-1)      تاريخچه و منابع آيين مسيح

آيين مسيحيت يكي از اديان بزرگ آسماني قبل از آيين مقدس اسلام است ، خداوند متعال در 10 قرن قبل احكام شريعت اين دين را در كتاب مقدس انجي بر حضرت عيسي عليه السلام بعنوان چهارمين پيامبر اولوالعزم نازل فرموده كه اين موضوع در آياتي از قرآن كريم به تأئيد رسيده است امروزه مسيحيان به گروههاي پروتستان و كاتوليك تقسيم مي شوند  براي يافتن احكام شريعت حضرت مسيح عليه السلام از جمله اهميت عنصر رواني جرم قتل و تقسيم بندي انواع قتل و تأثير آن در مسئوليت كيفري و مجازات قاتل بايد به كتاب مقدس « عهد جديد » شامل الف – انجيل مسي ب – انجيل مرقس ج- انجيل لوقا د- انجيل يوحنا مراجعه گردد

پيروان آيين مسيحيت از جمله اقليتهاي ديني هستند كه قبل از ظهور آيين مقدس اسلام تا كنون كه در كشور ايران زندگي مي كنند.

قانون اساسي ايرانيان مسيحي را به عنوان يكي از اقليتهاي ديني شناخته است كه آنها حق دارند در احوال شخصيه و تعليمات ديني بر طبق آيين خود عمل كننند و ليكن در امور جرائم و مجازاتها از جمله جرائم قتل ، ايراد ضرب و جرح ، تابع قانون مجازات اسلامي هستند و طبق قوانين جزايي كشور محاكمه و مجازات مي شوند .

ما در اين قسمت به منظور بررسي دقيق اهميت عنصر رواني جرم قتل و تأثير آن در مسئوليت كيفري و مجازات قاتل ابتدا كتاب انجيل سپس نظريات محققين را در اين زمينه مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم .

2-3) ممنوعيت ارتكاب قتل از ديدگاه آيين مسيح (ع)

در شريعت عيسي عليه السلام يكي از اعمالي كه تحريم شده ارتكاب قتل است لذا در اين زمينه مطالبي كه در كتاب مقدس عهد جديد آمده است مورد بررسي قرار مي گيرد .

در كتب مقدس آمده است كه حضرت مسيح (ع) فرمود : « آنچه از آدم بيرون مي آيد آنست كه انسان را ناپاك مي سازد زيرا كه از درون دل انسان صادر مي شود خيالات بد و فسق و قتل و دزدي و طمع و خيانت و مكر و شهوت پرستي و خشم بد و غرور و جهالت تمام اين چيزهاي بد از درون انسان صادر مي گردد و آدم را ناپاك مي گرداند .»

بنابراين ملاحظه مي شود كه ارتكاب قتل بعنوان عمل زشت و شنيعي معرفي شده كه ارتكاب آن سبب ناپاكي و آلودگي انسان مي شود.

حضرت عيسي (ع) به جنبه هاي اخلاقي و معنوي زندگي اهميت زيادي مي داد و گذشت و چشم پوشي از بديهاي مردم را كار نيكويي مي دانست لذا پرهيز و خودداري از ارتكاب جرائم در مسيحت يه عنوان يكي از شرايط رسيدن به حيات جاودانه شناخته شده است .

كتاب مقدس در اين زمينه چنين مي گويد : « حضرت مسيح به راه مي رفت شخصي دوان دوان پيش او زانو زده سؤال نمود كه اي استاد نيكو چه كنم تا وارث حيات جاودانه شوم ؟ عيسي بدو گفت چرا مرا نيكو گفتي و حال آنكه نيكو نيست جز فقط خدا، احكام را مي داني قتل مكن … شهادت دروغ مده ، دغا بازي مكن ، پدر و مادر خود را حرمت بدار»

با بررسي مطالب فوق استنباط مي شود كه ارتكاب قتل در شريعت مسيح تحريم شده است و خودداري از ارتكاب قتل به عنوان يكي از اعملا نيك و از جمله شرايط رسيدن به حيات جاودانه است .

3-3)مسئوليت قاتل و صاحبان خون در آيين مسيح (ع)

هر گاه شخصي مرتكب ايراد ضرب و جرح عمدي منتهي به نقص يا قطع عضو ديگر شود ، مجني عليه حق انتقالم و خونخواهي ندارد ، بلكه دستور دادهشده كه ميان جاني و مجني عليه صلح و سازش داده شود . در كتاب مقدس آمده است :« شنيده ايد كه گفته شده است چشمي به چشمي و دنداني به دنداني و ليكن من به شما مي گويم تا شرير مقاومت مكنيد بلكه هر كه به اشاره ] گونه يا رخساره [راست تو تپانچه] سيلي [زند ديگري ]گونه چپ صورت [را نيز به سوي او بگردان

شنيده ايد كه گفته شده است همسايه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت كن اما من به شما مي گويم كه دشمنان خود را محبت نماييد ون براي لعن كنندگان خود بركت طلبيد و به آناني كه از شما نفرت كنند احسان كنيد و هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاي خير كنيد .

4-3) بررسي نظريه برخي از محققين

دكتر عوض احمد ادريس يكي از محققين كشور مصر چنين مي نويسد دعوت حضرت مسيح به عفو و گذشت و چشم پوشي از بديهاي مردم به معني لغو و نسخ احكام قصاص نيست … و آنچه از محروم شدن مجني عليه از اقدام به خوانخواهي و قصاص فهميده مي شود و آنچه از محبوبيت سازش ميان مجني عليه و جاني استفاده مي گردد اين است كه معمولاً اين مصالحه و سازش با مقداري از مال تحقق مي يابد زيرا اين منطق قابل قبولي نيست كه انسان را هم از عين حق او و هم از عوض محروم گرداند .

همچنين انديشمندان حقوقي عقديه دارند كه آيين مسيحيت در پيشرفت حقوق جزا تأثير مهمي داشته است كه در قسمت بعدي مورد مطالعه قرا ميگرد .

بر اساس مطالب مذكور به نظر مي رسد اين محققين عقيده دارند الف – دعوت حضرت مسيح (ع) به عفو و گذشت به معناي نسخ احكام قصاص نيست

ب – آنچه از محبوبيت سازش ميان متضرر از جرم و جاني استفاده مي شود اين است كه معمولاً در اين مصالحه و سازش ،جاني مقداري مال را به متضرر از جرم پرداخت مي كند تا زا خونخواهي انتقام جويي خودداري كند.

ج – آيين مسيحيت در پيشرفت حقوق جزا تأثير زيادي داشته است .

5-3) تأثير آيين مسيحيت در پيشرفت حقوق جزا

برخي از حقوقدانان عقيده دارند حقوق جزا در تحولات خود تحت تأثير آيين ميحيت قرار گرفته است يكي از استاتيد محترم در اين زمينه مي نويسد : « تأثير مهم مسيحيت در امور كيفري را مي توان مخالفت با شكنجه ، ورود مفهوم مسئوليت در امور كيفري و بالاخره طرحهاي اوليه اصلاح مجرمين دانست يكي از اصول مذهب مسيحيت رذفت و عشق به همنوع است مبناي دين بر دوستي گذشت ، ترحم و رأفت برقرارشده است . آقاي مارك انسل در كتاب دفاع اجتماعي نوين به نقل از مايبون در مقايسه هدف از قضاوتهاي مذهبي با قضاوتهاي عرفي مي نويسد : در قضاوت عرفي و غير مذهبي هدف حفظ نظم و ايجاد ترسو وحشت در بدكاران و مجرمين است در صورتيكه در حاكمات و قضاوتهاي شرعي همه جنبه هاي امور ، خاصه نجات روح مجرمين مورد نظر است .

با توجه به مطالب فوق استنباط مي شود آيين مسيحيت تأثيرات مفيدي در پيشرفت حقوق جزا داشته است كه مهمترين آنها عبارتند از :

1-مخالفت با شكنجه

2-ورود مفهوم مسئوليت در امور جزايي

3-طرحهاي اوليه براي اصلاح مجرمين

از آنجائيكه اين مفاهيم با عقل و منطق بشر سازگار است لذا نتايج مذكور مورد توجه بعضي از حقوقدانان قرار گرفته و در قوانين و مقررات قانوني كشورها تدوين شده است بنيان گذاران و طرفداران مكاتب حقوقي معاصر نيز همواره اهداف و نظريات خود را اصلاح مجرم و جامعه بيان مي كنند .

با مطالعه كتاب مقدس بنظر مي رسد كه شريعت عيسي عليه السلام شامل تعليمات اخلاقي است تعلميات اخلاقي هر چند تحولي عميق در رفتار انسانها و پيشرفت خوبي در حقوق جزا بوجود مي آورد و ليكن به تنهايي نمي تواندآدمكشي ، تجاوز و ستم به حقوق افراد جامعه را كمترل نمايد، لذا به همين دليل بود كه پيروان آيين مسيح از تعليمات مسيحيت شانه خالي كردند و به مرحله قانونگذاري كليسا روي آورند ، و مسئولي كليسا تحت تأثير عرف ، حقوق مردم ، مصالح و منافع خود، قانون وضع كردند . متاسفانه سختگيريهاي زيادي رواج يافت و مجازاتهايي از قبيل زندان ابد ، زندان موقت ، كفاره هاي ديني ، راندن و طرد از كليسا قانوني شد.

نتيجه :

بادقت و تعمق در مطالب مذكور در زمينه بررسي عنصر رواني جرم قتل در آيين مسيحيت نتيجه مي گيريم .

1-سياست جنايي آيين مسيحيت طبق كتاب انجيل ، بر مبناي جنبه هاي اخلاقي و معنوي زندگي استوار است و ارتكاب قتل ، عمل ممنوع و ضد اخلاقي شمرده شده ، هر چند كليسا قرون وسطي ، در مرحله قانونگذاري ،سياست جنائي جداگانه اي داشت .

2-تقسيم بندي انواع قتل بر مبناي عنصر رواني و تأثير آن در مسئوليت كيفري و مجازات قاتل بطور صريح بيان نشده است ، گر چه با توجه به نحوه انشاء مطالب بنظر مي رسد بحث پيرامون ارتكاب قتل ارادي و عمدي است ، زيرا انسان مي تواند از ارتكاب اعمال ارادي و عمدي خودداري كند. اجتناب از اعمال غير ارادي امكان پذير نيست ، خودداري از وقوع قتل خطايي غير ارادي ، خارج از اراده و قدرت انسان است رفتارهاي غير ارادي سبب نيم شودكه انسان به دليل آنها مسئوليت جزائي داشته باشد مرتكب تقصير ندارد و مجازات نمي شود .

3-در صورت وقوع جرم قتل به صاحبان خون دستور داده شده كه از قاتل حق قصاص و خونخواهي ندارند ، بلكه بايد با يكديگر صلح وسازش نمايند .

4-به نظر مي رسيد بحث لغو مجازاتهاي اعدام و قصاص كه امروزه در بين حقوقدانان دنيا مطرح مي باشد،با افكار و عقايد مسيحيت مطابقت داشته باشد.

بخش چهارم – بررسي عنصر رواني جرم قتل در آيين مقدس اسلام

1-2)      تاريخچه و منابع آيين مقدس اسلام

ايين مقدس اسلام آخرين دين الهي است كه احكام شريع آن در 14 قرن قبل در كتاب قرآن در مكه معظمه بر پيامبر اسلام ، حضرت محمد(ص) به عنوان خاتم النبيين نازل گرديد. آن حضرت پس از بعثت دوران زندگي خود را در مكه و مدينه گذارند.

جزئيات و شرح احكام اسلام در كتابهاي فقهي مورد بحث و بررسي قرار گرفته است لذا بمنظور بررسي دقيق عنصر رواني جرم قتل انواع آن و نأثير آن در مسئوليت جزايي و ميزان مجازات مرتكب قتل بايد به منابع معتبر فقهي مراجعه شود .

از آنجائيكه حقوق جزاي ايران در زمينه جرم قتل از نظريات مشهور فقهاي اماميه اقتباس شده است . لذا ديدگاه فقهي در مقالات بعدي به طور مشروح مورد بحث وبررسي قرار مي گيرد . در اينجا ، جرم قتل را از ديدگاه قرآن و بطور مختصر از ديدگاه فقها مورد تحقيق و بررسي قرار مي دهيم.

4-4) بررسي جرم قتل از ديدگاه قرآن

در آيات الهي قرآن كريم واژه قتل 12 مرتبه و با مشتقات آن جمعاً 170 مرتبه بكار رفته است كه برخي از آيات مربوط به تشريع مقررات جرم قتل نفس مي باشد همچنين بعضي از مقررات در ذيل واژه هاي نفس و قصاص تشريع شده است . آيات قرآن كريم كه در زمينه نخستين قتل ناحق در تاريخ بشر انواع قتل بر مبناي عنصر رواني ، حرمت ارتكاب قتل عمدي و مجازات قتل عمدي است بيان مي گردد.

3-4) انواع قتل بر مبناي عنصر رواني از ديدگاه قرآن

با بررسي آيات شريفه قرآن كريم در زمينه « عنصر رواني جرم قتل » ملاحظه مي شود دو آيه وجود دارد كه در ذيل بيان مي گردد :

1-« قتل عمدي » در آيه شريفه 93 از سوره مباركه نساء باين گرديده و احكام مربوط از جمله در ذيل آيات 178سوره مباركه بقره  و 45 سوره مباركه مائده تصريح شده است به دليل اهميت موضوع متن و ترجمه آيه شريفه 93 سوره مباركه نساء بيان مي گردد:

« و من يقتل مومنا متعمدا فجز اوه جهنم خلدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعدله عدايا عظيما»

ترجمه : و هركس فرد با ايماني را از روي عمد به قتل برساند ،مجازات او دوزخ است ؛ در حالي كه جاودانه در آن مي ماند ؛ و خداند بر او غضب مي كند و او را از رحمتش دور مي سازد ؛ و عذاب عظيمي براي او آماده ساخته است .

با دقت در اين آيه ملاحظه مي شود كه تعريفي از قتل عمدي ارائه نشده بلكه مجازات اخروي ، غضب الهي و دور شدن از رحمت الهي بيان شده است علامه فقيد سيد محمد حسين طباطبائي در تفسير اين آيه مي فرمايد :

تعمد عبارت است از اينكه انسان قصد كاري كند به همان عنوانيكه آن فعل دارا است و چون فعل اختياري خالي از قصد عنوان نيست و همچنين اتفاق مي افتد كه يك فعل بيش از يك عنوان داشته باشد لذا ممكن است كه يك فعل ، از يك جهت عمدي باشد و از جهت ديگ رخطايي مثلاص كسي كه به يك شيخ تيراندازي مي كندبه خيال اينكه شكار است در حاليكه در واقع انسان است ، اگر آن انسان را بكشد نسبت به قتل و صيد و شكار ، عامدو نسبت به قتل انسان خاطي است و همچنين اگجر انساني را به قصد تأديب با عصا بزند ولي آن ضربت ، انسان مزبور را بكشد باز هم قتل ، قتل خطا است ، بنابر اين ، كسيكه مومني را از روي عمد مي كشد كسي خواهد بود بوسيله كاري كه انجام مي دهد قصد قتل مومني را دارد با علم به اينكه آن كار ، قتل است و اين مقتول مؤمن است.

خداوند متعال با غلظت تمام ، به كسيكه مؤمن را از روي عمد بكشد وعده آتش جاويدان داده است .

2-قتل خطايي و پاره اي از احكام آن در آيه شريفه 92 سوره مباركه نساء بيان شده است ، متن و ترجمه آيه شريفه عبارتند از :

و ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا الا خطا و من قتل مؤمنا خطا فتحرير رقبة مؤمنة و دية مسلمة ال اهله الا ان تصدقوا فان كان من قوم عدو لكم و هو مومن فتحرير رقبة مؤمنة و ان كان من قوم بيئكم و بينهم ميثاق فديه مسلمة الي اهله و تحرير رقبة مؤمنة فمن لم يجد فصيا م شهرين متتابعين توبةمن الله و كان الله عليما حكيما. هيچ فرد با ايماني مجاز نيست كه مؤمني را به قتل برساند ، مگر اينكه اين كار از روي خطا و اشتباه از او سر زند و ( در عين حال ) كسي كه مؤمني را از روي خطا به قتل رساند بايد يك برده مؤمن را آزاد كند و خونبهايي به كسان او بپردازد ، مگر اينكه آنها خوبيها را ببخشند و اگر مقتول از گروهي باشد كه دشمنان شما هستند ( و كافرند ) ولي مقتول با ايمان بوده ( تنها) بايد يك برده مؤمن را آزاد كند ( و پرداختن خونبهاي او را به كسان او بپردازد ، و يك برده مؤمن ( نيز ) آزاد كند وان كس كه دسترسي ( به آزاد كردن برده ) ندارد ،دوماه پي در پي روزه مي گيرد اين ( يك نوع تخفيف ،و ) توبه الهي است و خداوند دانا و حكيم است .

در اين آيه تعريفي از قتل خطائي بيان نشده است بلكه مسئوليت و تكليف مرتكب قتل پيش بيني نشده است لذا به منظور فهم بيشتر بايد به كتابهاي تفسير ، آيات الاحكام و فقهي مراجعه نمود علامه فقيد سيد محمد حسين طباطبائي در تفسير اين آيه مي فرمايد :

مراد از خطا در اين آيه مقابل عمد است يعني بعد از آنكه كسي در حريم ايمانداخل شد اقتضاء قتل مؤمن ديگر يكه در ايمان مثل خود اوست در او پيدا نمي شود ، هر قتلي مي خواهد باشد ، مگر آنكه خطا باشد.

استثناي قتل خطاء ، استثناي متصل است و معني كلام اينست : مؤمن هيچوقت نمي خواهد مؤمني را از آن جهت كه مؤمن است بكشد يعني با آنكه ميداند مؤمن است در صدد كشتن او برآيد معذلك ( عين با وصف اينكه مراد از اين آيات نفي اقتضا است ولي براي كنايه از تكليف يا نهي تشريعي آورده شده باين معني كه خداوند متعال هيچگاه مباح نكرده و هرگز مباح نميكند كه مؤمني ، مؤمن ديگر را بكشد خداوند ، قتل مؤمن را حرام كرده مگر در قتل خطا چون در قتل خطا قاتل قصد قتل مؤمن نكرده و يا اصلاً قصد كشتن نداشته و يا قصد كشتن داشته ولي به گمان آنكه مقتول كافر و جائز القتل است او را كشته است و نبابر اين در اين مورد حرمتي جعل نشده است . تشخيص معناي خطا و عمد و تحرير و ديه و اهل قتيل و ميثاق و چيزهاي ديگري كهدر آيات ذكر شده در عهده سنت است هر كس ميخواهد برآن واقف گردد بايد به فقه مراجعه كند.

بنابراين با تحقيق و بررسي آيات قرآن كريم ملاحظه مي شود از نظر عنصر رواني دو نوع قتل بيش بيني شده است كه عبارتند از :

1-قتل عمدي

2-قتل خطايي

4-4) انواع جرم قتل بر مبناي عنصر رواني از ديدگاه فقها

گروهي از فقهاي اهل سنت از جمهل مالك بن انس مؤسس مذهب ماليكه و اين جزم اندلسي انواع قتل بر مبناي عنصر رواني را منحصر به همين دو نوع قتل دانسته اند و اقسام ديگري را قبول ندارند و مستند آن را نصوص قرآني بيان كرده اند.

ابن جزم اندلسي در اين زمينه مي نويسد « قتل بر دو قسم است الف – قتل عمد

ب – قتل خطا

دليل بر اين تقسيم بندي دو آيه قرآن هستند كه بيان شد خداوند قسم سومي را وضع نكرده است گروهي قسم سوم را بنام عمد خطا ادعا كرده اند كه اين قول فاسدي است و نصي بر اين مطلب وجود ندارد.

بسياري از فقهاي اسلامي اعم از سيعه و سني – هر چند در تطبيق برخي از مصاديق آن با يكديگر اختلاف نظر دارند انواع قتل را برحسب عنصر رواني را به سه نوع كلي تقسيم كرده اند كه اين سه نوع قتل عبارتند از :

الف – قتل عمد

ب – قتل شبه عمد

ج – قتل خطئي يا خطاي محض

در اين زمينه يكي از اساتيد دروس حقوي و اسلامي مكه مكرمه مي نويسد جمهور فقهاي معاصر عقيده دارند قتل بر سه نوع است كه عبارتند از

1-قتل عمد 2- قتل شبه عمد 3- قتل خطاء

ابو حنيفه نيز انواع قتل را بر حسب عنصر رواني بر 5 نوع تقسيم كرده است كه عبارتند از 1 –قتل عمد 2- قتل شبه عمد 3- قتل خطا 4- جاري مجري خطا5- قتل بالنسيب

بعضي از فقها انواع ديگري از قتل را ذكر فرموده اند كه مشروح آن در مقالات بعدي بيان مي گردد.

5-4) نخستين قتل ناحق در تاريخ بشر

خداوند متعال در قرآن كريم حكايت فرزندان حضرت آدم (ع) را به عنوان يكي از حوادث ناگوار تاريخ بشر و اولين قتل ارتكابي ذكر مي كند . در اين واقعه قابيل برادر بزرگتر به دليل قبول نشدن قرباني اش نسبت به هابيل حسادت ورزيده و وي را تهديد به قتل كرد و مدتي مراقب و در انتظار بود سرانجام هنگامي كه پدر حضور نداشت قابيل را به قتل رساند متن آيات وارده و ترجمه آن عبارت است از :

و اتل غلبهم ننا ابني ادم بالحق اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر قال لا قتلئك قال انما يتقبل الله من المتقين

و داستان دو فرزندآدم را بحق برآنها بخوان هنگامي كه ره كدام ، كاري براي تقرب ( به پروردگار) انجام دادند ، اما از يكي پذيرفته شد و از ديگري پذيرفته نشد ( برادري كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر ) گفت به خدا سوگند تو را خواهم كشت ( برادر ديگر ) گفت من چه گناهي دارم؟ زيرا خدا تنها از پرهيكاران مي پذرد اگر تو براي كشتن من دست دراز كني من هرگز به قتل تو دست نمي گشايم ، چون از پروردگار جهانيان مي ترسم من مي خواهم تو با گناه من و خودت ( از اين عمل ) باز كردي ( و بار هر دو گناه را به دوش كشي ) و از دوزخيان گردي و همين است سزاي ستمكاران نفس سركش كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد ؛ ( سرانجام ) او را كشت و از زيانكاران شد به همين جهت ،در بني اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد چنان است كه گويي همه انسانها را شكته و هر كس انساني را از مرگ رهايي بخشد چنان است كه گويي همه مردم را زنده كرده است و روسلان ما ، دلايل روشن براي بني اسرائيل آوردند ، اما بسيراي از آنها ، پس از آن در روي زمين تعدي و اسراف كردند.

در تفسير آيات فوق آمده است « اين آيات از قصه پسر آدم خبر مي دهد و بيان مي كند كه جسد چه بسا آدميزاده را بجايي مي رساندكه از روي ستم برادر خود را مي كشد و در نتيجه از زيانكاران شده به پشيماني بي فايده اي مي رسد .جمله لا قبنلتك تهديد به قتل بعلت حسادتي بود كه از قبول قربان مقتول و مردودي قرباني او ( قاتل ) پيدا شده بود . بسط بد ( دست گشودن ) كنايه از تهيه مقدمات قتل و بكار بردن اسباب آن است .

در تفسي رعباسي از هشام بن سالم از حبي سجستاني از حضرت ابوجعفر امام باقر (ع) نقل كرده است .

هنگامي كه پسران آدم قرباني را پيش بردند و از يكي قبول و از ديگري قبول نشد فرمود : از هابيل قبول شده بود و از قابيل قبول نشده بوداز اينجهت حسادت سختي پيدا كرده بر او ستم نمود و هميشه مترصد و مراقب وقت تنهايي او بود تا وقتي او را دور از آدم يافت ،ناگهان بر او جست و او را كشت .

مؤلف :قابيل بطور ناگهاني هابيل را كشته ، نه اينكه هابيل خود را در اختيار او بگذارد توجه داشته باشيد كه روايات نام آن دو فرزند آدم را هابيل و قابيل نوشته اند ولي در تورات فعلي هابيل و قابين ضبط شده است .

با توجه به تفسير آيات فوق بنظر مي رسد اولين قتل ارتكابي در تاريخ بشر قتل عمدي توأم با انديشه و تصميم قبلي بود به نحوي كه قابيل به دليل حسادت برادرش هابيل را تهديد به قتل كرد ، تصميم به ارتكاب قتل وي گرفت ، اسباب ومقدمات لازم را فراهم كرد و منتظر فرصت مناسب شد تا نهايتاً هابيل را غافلگير كرد و او را به ناحق كشت .

6-4) حرمت ارتكاب قتل عمدي

خداوند متعال در زمينه حرمت ارتكاب قتل عمدي در قرآن كريم مي فرمايد :

من قتل نفسا بغير نفس اوفساد في الارض فكانما قتل الناس جميعاً و من احياها فكانما احيا الناس جميعا

هر كس نفسي را بدون حق قصاص و يا بي آنكه فساد و فته اي در روي زمين كند بقتل رساند مثل آن باشد كه همه مردم را كشته و هر كه نفسي را حيات بخشد ( از مگر نجات دهد ) مثل آنست كه همه مردم را حيات بخشيده ( كه يكتن منساء حيات خلقي تواند شد )

و من يقتل مؤمنا متعمدا فجز اوه جهنم خلدافيها و غصب الله عليه و لعنة و اعدله عذابا عظيما

هر كس مؤمني را بعمد بكشد مجازات او آتش جهنم است كه در آن جاويد معذب خواهد بود خدا بر او خشم و لعن كند و عذابي بسيار شديد مهيا سازد

7-4) مجازات قتل عمدي :

خداوند متعال در زمينه مجازات قتل عمدي در قرآن كريم مي فرمايد :

يا ايها الذين امنو كتب عليكم القصاص في القتل الحر بالحر و العبد بالعبد و الا نئي بالانئي لمن عن له من اخيه شيء فاتباع بالمعروف و اداء اليه باحسن ذلك تخفيف من ربكم و رحمة فمن اعتدي بعد ذلكت فله عذاب اليم

اي افرادي كه ايمان آورده ايد حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده ، و زن در برابر زن ، پس اگر كسي از سوي برادر ( دني ) خود ، چيزي به او بخشيده شود ، ( و حكم قصاص او ، تبديل به خونبها گردد ، ) بايد از راه پسنديده پيروي كند ( و صاحب خون ، حال پرداخت كننده ديه را در نظر بگيرد .) و او = قاتل نيز به نيكي ديه را ( به ولي مقتول ) بپردازد ( و در آن مسامحه نكند) اين تخفيف و رحمتي است از ناحيه پروردگار شما او كسي كهبعد از آن تجاوز كند عذاب دردناكي خواهد داشت.

8-4) فلسفه قصاص :

خداوند متعال در زمينه فلسفه قصاص مي فرمايد : « و لكم في القصاص حيوة يا اولي الالباب لعلكم تتقون .

و قصاص براي حفظ حيات شما است اي خردمندان تا مگر از قتل يكديگر بپرهيزيد .

نتيجه :

1-با تحقيق و بررسي آيات شريفه قرآن كريم به نظر مي رسد بر مبناي عنصر رواني دو نوع قتل پيش بيني شده است كه عبارتند از :

الف - قتل عمدي

ب - قتل خطايي

2-فقهاي اسلام انواع مختلفي از قتل را بر مبناي « عنصر رواني » بيان كرده اند طبق قول مشهور انواع قتل عبارتند از :

الف – قتل عمدي ب – قتل شبه عمد يا شبه خطا ج – قتل خطا يي

2-ضابطه تشخيص قتل عمدي عبارت است از :

الف – در صورتي كه قاتل ، سوء نيت يا قصد كشتن مجني عليه را داشته باشد ب- قاتل قصد ايراد صدمه به مجني عليه را داشته و يا كار نوعاً كشنده ، به مجني عليه صدمه اي واردنمايد كه منجر به مرگش شود.

4-ضابطه تشخيص قتل شبه عمد عبارت است از مرتكب قصد ايراد صدمه يا انجام كاري بر مجني عليه را دشاته باشد وليكن قصد كشتن مجني عليه را نداشت نو كار يا صدمه وارده نوعاً كشنده نباشد .

5-                          ضابطه تشخيص قتل خطا عبارت است از مرتكب قصد انجام كاري يا ايراد صدمه به مجني عليه را نداشته باشد .

6-اولين قتل ارتكابي در تاريخ بشر قتل عمدي توأم با انديشه و تصميم قبلي بود به نحوي كه قابيله به دلي حسادت برادرش هابيل را تهديد به قتل كرد ، تصميم به ارتكاب قتل وي گرفت ، اسباب و مقدمات لازم را فراهم كرد و منتظر فرصت مناسب شد تا نهايتاً هابيل را غافلگير كرد و او را به ناحق كشت .

7-قتل عمدي عمل بسيار شنيعي شناخته شده كه شكتن يك نفر به منزله كشتن همه انسانها جامعه تلقي شده است

8-عنصر رواني جرم قتل در مسئوليت كيفري و ميزان مجازات مرتكب قتل ، تأثير مهمي دارد

9-بر اساس اقوال فقهاي عظام شرايطي براي صدور حكم مجازات پيش بيني شده است كه خصوصيات و ويژگي هيا قاتل و مقتول مورد توجه قرار مي گيرد.

10-براي مرتكب قتل عمدي مجازات قصاص پيش بيني شده كه حكم محكوميت مي بايست توسط حاكم دادگاه صادر شود.

11-صاحبان خون مي توانند حق قصاص را به قاتل صلح كنند و خون بها دريافت كنند

12-براي قتل شبه عمد وقتل خطايي ديه ياخون بهاء پيش بيني شده است كه بايد به صاحبان خون پرداخت شود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط فرزاد مرادی  | 

بحثی پیرامون پاره ای از نارسائی های قانون کار

 

نوشته: دكتر عزت الله عراقي

                   

قانون فعلي كار مصوب26اسفند ماه 1337كميسيون مشترك كار مجلسين همانند دو قانون كار قبل ازآن(قانون كار مصوب سال1325و قانون كار سال 1328)جنبه آزمايشي دارد بااين تفاوت كه در متن آن،برخلاف دو قانون يادشده،به اين جنبه اشاره اي نشده بود وشايد همين امر يكي از علل تاخير دراصلاح آن و تصويب قانون قطعي و جامع الاطرافي،كه جوابگوي نيازهاي حقوق كار مدرن باشد،بوده است.اگر اين توجيه تاچند سالي قابل قبول بود با تصويب ماده واحده مصوب20/11/43،كه در يكي از تبصره هاي الحاقي به قانون كار(تبصره ماده44مكرر)آزمايشي بودن قانون را تصريح و دولت راموظف كرده است((ظرف مدت شش ماه قانون كار را كه تا حال بصورت آزمايشي اجراءميگرديد بصورت لايحه قطعي به مجلس بقديم دارد))،ديگر پذيرفتني نيست.اگر چه اصلاحاتي پراكنده از طريق اضافه كردن تبصره هائي به پاره اي مواد انجام شده است اما اين اصلاحات بگونه اي نيست كه نواقص قانون كار را بكلي مرتفع كند.قوانين ديگري هم كه در زمينه مسائل كار تصويب شده اند اگرچه در حد خود مهم هستند جنبه هاي خاصي از رابطه كاررا در بر ميگيرند.از قبيل قانون كارآموزان ويا قانون تشديد مجازات بكارگماردن اطفال كمتر از دوازده سال در كارگاههاي فرش بافي.

                بدينترتيب قانوني كه چهارچوب رابطه كار را تعيين ميكند و مسائل اساسي مربوط باين رابطه را در برميگيرد همان قانون سال1337است كه از نقض بري نيست از جمله اينكه عدم هم آهنگي آشكاري بين پاره اي مواد آن بچشم ميخورد.بيظر رسيد مناسب باشد بپاره اي از اين نارسائي ها اشاره شود بويژه كه اين بحث خالي از فائده عملي هم نيست.

                يكي از تناقص هاي موجود درقانون كار تعارضي است كه بين تعريف كارگرو مقررات حاكم بررابطه او با كارفرما وجود دارد ذيلا تعريف كارگر را برابرقانون كارمورد تجزيه و تحليل قرار ميدهيم و سپس بدين نكته ميپردازيم كه چطور پاره اي از مقررات كار طوري تنظيم شده اند كه گوئي مقنن خود كارگر را تعريف نكرده است:

تعريف كارگر-ماده يك قانون كار در تعريف كارگر ميگويد((كارگر از لحاظ اين قانون كسي است كه بهر عنوان بدستور كارفرما درمقابل دريافت حقوق يامزدكار ميكند))با توجه به تعريف فوق ميتوان گفت كه مقنن براي تشخيص كارگر ملاك تبعيت حقوقي را در نظر گرفته است.منظور از تبعيت حقوقي چيست ودر چه مواردي وجود دارد؟

                براي توضيح بيشتر بايد يادآور شد كه پس از وضع مقررات كار،رابطه بين كارگر و كارفرما از جنبه قراردادي خارج شده و تابع قواعدي گرديد كه بيشتر جنبه امري دارند.چون اين قوانين امتيازاتي براي كارگران درنظر ميگيرند طبعا اين سوال مطرح ميشود چه كساني مشمول اين مقرراتند و بعبارت ديگر چه كساني كارگرند و چگونه ميتوان ايشان را از ساير كسانيكه كار ميكنند،و تعهد انجام كار در برابر ديگري دارند،تشخيص داد؟درپاسخ اين سوال حقوقدانان معيار هاي مختلفي را پيشنهاد كرده اند برخي طبيعت كار،گروهي نحوه پرداخت اجرت و عده اي شخصيت طرف قرارداد را وسيله مناسبي براي تشخيص كارگر از غير كارگر دانسته اند اما بدلائلي كه در درس حقوق كارآمده است1هيچيك از اين امور به تنهائي نميتواند وسيله مناسبي براي تعيين كارگر و در نتيجه افراد مشمول حقوق كار باشد.بهمين سبب در قوانين جديد كارگر را برمبناي رابطه تبعيت حقوقي تعريف كرده اند و در كشورهائي هم كه قوانين كار سابقه بيشتري دارند و هنگام وضع قانون به تعريف كارگر توجه نشده است رويه قضائي همين رابطه راملاك تشخيص قرار داده است نمونه بارز دسته اخير فرانسه است كه در برابر سكوت قوانين،رويه قضائي كارگر را بر اساس تبعيت حقوقي2و با در يظر گرفتن ضوابطي در رابطه اش با كارفرما، از غير كارگر تشخيص ميدهد.

                ضابطه اصلي اينست كه دررابطه كار، يكطرف يعنيي كارگر تحت اداره ديگري (كارفرما)است كه باو دستوراتي در مورد انجام كارميدهد، براجراي كارنظارت مي كند ونتايج حاصله رابررسي مي نمايد. اما چرا اساسا يكطرف قبول ميكند كه تحت دستور ديگري كاركند واين دستور شامل چه اموري ميتواند باشد؟

                -درمورد اول يعني اينكه چرا يكنفر حالت تبعيت راقبول ميكند نظرات گوناگوني ابراز شده است درحقوق پاره اي از كشورها موضوع زيانهاي اقتصادي وتحمل ويا عدم تحمل آنهاراباحالت تبعيت مرتبط ميدانند درحقوق ايطاليا سخن از اينست كه اين نظريه مكمل مفهوم تبعيت است .بدينترتيب كه در قرارداد كاركه پايه واساس رابطه بين كارگر وكارفرما است زيانهاي اقتصادي كاررا كارفرما تحمل ميكند درحاليكه درساير قراردادها وضع بدين منوال نيست3

                حقوقدانان فرانسوي نظريه تحمل ضرررامكمل مفهوم تبعيت نميدانند بلكه آنراتوحيه كننده اين حالت ميشمارند. اگركارگرحالت تبعيت را قبول ميكند به خاطر آن است كه زيانهاي اقتصادي فعاليتش رابعهده نميگيرد.كارگر كه مكلف است دستورات كارفرمارا درانجام كاررعايت كند نبايد زيانهاي اقتصادي را، كه ناشي ازتصميم گيري رئيس كارگاه است ، تحمل كند.اختياراداره كارگاه بوسيله كارفرما ودادن دستور به كارگران درنظام سرمايه داري درواقع نتيجه تحمل زيان بوسيله كارفرمااست 4

                -درمودرد دوم مسئله باين صورت مطرح ميشود كه دستورات كارفرمادراداره كارگاه كه مظهر اختياروي ونتيجه تحمل ضرراست، شامل چه اموري ميشود وچگونه ازدستورات طرف قرارداد، درساير قراردادهاقابل تشخيص است ؟زيرا درپاره اي عقود ديگر نيز يك طرف دستورالعمل هائي به طرف ديگر ميدعد مثلا موكل به وكيل ويا صاحب كاربه مقاطعه كار(متعهدله به متعهد)دستورهائي ميدهد. ديوان تميز فرانسه دردراي 20ژوئن 1947خود5 نظر داده است كه درقرارداد مقاطعه دستورات صاحب كارشامل ،،خط مشي كلي كار،،لسا. صاحب كارنظر خودرادرباره چيزي كه بايد ساخته شدر ارائه ميدهد وهدف رامشخص مي كند امامقاطعه كاروبزبان ديگرمتعهد آزادي عمل خودرادرشيوه هاي اجرائي وراههائي كه براي رسيدن باين نتيجه بايد انتخاب كرد حفظميكند. برعكس دررابطه بين كارگر وكارفرما،دستورات كارفرمامستقيما به ،،نحواجراء ،مربوط ميشود6 وكارگر درانتخاب روشهاي اجرائي آزاد نيست

آياعدم آزادي كارگررا درانتخاب نحوه اجراي كاربايد باين معني گرفت كه تعهد وي ، ازقبل بطوركامل مشخص نشده است وكارفرماميتواند به كارگر دستوراتي بدهد كه درابتدا قابل پيش بيني نبوده است وبعبارت ديگرمحتوي وحدود تعهد كارگر را كارفرمامعين ميكند . چنين نظري درحقوق هلند ابراز شده است 7امابرخلاف اين عقيده ، كارگر دراختيار مطلق كارفرمانيست وكارفرمانمي تواند هركاري را ازكارگر بخواهد . كارگر براي انجام امورمعيني استخدام شده است ودرحدود تخصص واطلاعش ميتوان از وي كارخواست . تبعيت كارگر مطلق نيست وچه ازنظرنوع كاروچه ازنظر شرايط آن محدوديتهائي مي پذيرد 8رويه قضائي فرانسه پس ازتحول زياد امروز بدين نتيجه رسيده است 9توضيح اين تحول بطوركامل از حوصله يك مقاله .خارج بوده ومارا ازموضوع بحث دور مي كند اماياد آوري خطوط اصلي آن ميتواند به روشن شدن مانحن فيه كمك كند.

رويه قضائي فرانسه ازديرباز تبعيت حقوقي را بعنوان ملاك تشخيص كارگر پذيرفته است اما مفهوم تبعيت حقوقي، با تحول روابط كار تغيير يافته است . بدين ترتيب كه درابتدا براي اينكه كسي را كارگر بشناسد لازم بود كه درانجام ،،تعهد اصلي،، 10خود تحت دستور وتبعيت كارفرماباشد . اين طرز فكر سبب ميشد كه بويژه درمورد كارهاي فكري وعلمي وتخصصي مانند طبابت ، تدريس ، روزتامه نگاري ونظائر آن كه انجام دهنده آن بايد از آزادي فكري برخوردار باشد حالت تبعيت رانپذيرند واطباء ومعلمان واستادان وروزنامه نگاران را درهيچ حالتي كارگر نشمارند. براي نمونه يكي از آراء مشهور ديوان تمييز فرانسه را نقل مي كنيم : طبيب يك بيمارستان رواني كه حقوق ثابت دريافت ميداشت وساعات حضورش دربيمارستان ونيز ساعاتي كه وي از بيماران عيادت ميكرد، از طرف بيمارستان تعيين شده بود روزي ضمن عيادت ، بوسيله يكي از بيماران رواني به قتل رسيد همسرش با توجه به قانون خطرات شغلي كه درآنزمان مبناي پرداخت خسارت بود مطالبه خسارت كرد . محاكم تالي به نفع اوراي دادندوشوهر وي راكارگر شناختند اما ديوان تميز اين نظررا ردكرد وراي رانقض نمود بدين استدلال كه دريافت حقوق ثابت (نه حق العلاجبه تعداد بيماران ) والتزام به رعايت مقررات بيمارستان از لحاظ ساعت حضور وغيره ،،شرايط جنسي وفرعي مربوط به نظم داخلي بيمارستان ،،بوده وربط به تعهد اصلي وي (طبابت)نداشته است . بنظر ديوان تميز چون طبيب مزبور دراجراي وظائف پزشكي خود ومعالجه بيماران از استقلال كامل برخوردار بوده است نميتوان اورا درحالت تبعيت نسبت به اداره بيمارستان شناخت .11اما سال بعد ديوان تميز درراي ديگري ، درموردي نطير مورد ياد شده ، برخلاف نظر قبلي خود راي داد12 و(استقلال كامل شغلي)طبيبي را دراجراي حرفه اش مانع كارگر شمردن وي ندانست زيرا اين طبيب از لحاظ ساعات عيادت بيماران ومسائلي نطير آن ملزم برعايت مقررات داخلي بيمارستان بوده است.

اين رويه كه از1938به بعد همواره مورد عمل ديوان تميز ميباشد براين مبنا متكي است كه استقلال شغلي درمورد تعهد اصلي با حالت تبعيت مانعه الجمع نييست 13واين طرز فكر نه تنها درمورد كارپرشكي بلكه درمورد كليه مشاغل فكري وتخصصي معتبر است . امابايد توجه داشت كه اين افراد حرفه خود را بدوصورت اجراء مي كنند يا آنرا مستقيما دراختيار استفاده كننده قرارميدهند واز هيچ جهتي الزام به رعايت دستور كسي را ندارند مانند پزشكي كه درمطب خود بيماران را مي پذيرد ويا نقاشي كه براي شخصي تابلوي نقاشي مي كشد ويا وكيل دادگستري كه وكالت فردي راقبول مي كند درهمه اين حالات قرارداد،تعهدي است كه بنامقرارداد مقاطعه خوانده ميشود وتابع قواعد حقوق مدني وساثر نظامات مربوط است .اماهرگاه طبيب دربيمارستاني به كارمشغول شود وحضور وغياب او مورد كنترل ونظارت بيمارستان باشد ويا وكيل دادگستري درموسسه حقوقي به كارپردازد ويا معلم واستادي دريك موسسه آموزشي بتدريس بپردازد واز لحاظ ساعات كار ملزم برعايت نظم آن موسسه باشد . همه اين افراد ، هرچند حرفه اصلي خود را مطابق علم واطلاع خويش اجراء مي كنند ،يعني بيمارستان نسبت به نحوه تشخيص طبيب وياموسسه حقوقي نسبت به نظر قضائي وهم موسسه آموزشي درمورد نظرعلمي معلم واستاد نميتواند نظري ابراز دارند ، اما به لحاظ الزام اين افرادبرعايت مقررات داخلي نامبردگان كارگر مي باشند . به عبارت ديگر هرگاه به تعبير حقوقدانان فرانسوي ،،تبعيت اداري)وجود داشته باشد، تبعيت حقوقي وجوددارد.14

                بدينسان فرق عرفي بين كارگر وكارمند ، معلم ، طبيب، هنرمند، روزنامه نگارمهندس وغيره موثر دراطلاع عنوان ،،كارگر تابع ،،درمعناي حقوقي كلمه نمي باشد وهمه اين افراد درصورتيكه كارخود را تحت دستور ديگري انجام دهند ، كارگر شناخته ميشوند 15از تعريف ماده 1قانون كارايران نيز همين معنا استفاده ميشود قانون مزبور بويژه با ذكر كلمه ،،بهرعنوان ،،مفهوم وسيعي براي حالت تبعيت وبالنتيجه تعريف كارگر قائل شده است .،،كارگر از لحاظ اين قانون كسي است كه بهر عنوان بدستور كارفرما درمقابل دريافت حقوق يا مزد كارمي كند،،

                ازآنجا كه برابر ماده 6قانون كاركليه كارگران مشمول قانون مذكور مي باشند (باستثناي خدمه ومستخدمين منازل وكارگران كشاورزي ، ماده 8)وبا توجه باينكه قانون كارهمه كارگاهها را مشمول مقررات خود قرارميدهد (ماده 5، باستثناي كارگاههاي خانوادگي برابر تعريف ماده 7)بنابراين كليه كساني كه دربخش خصوصي ويابخش عمومي كارخود راتحت نطر وبدستور ديگري انجام ميدهند كارگر ميباشند وفقط ،،اشخاص كه مشمول قانون استخدام كشوري ياساير قوانين ومقررات استخدامي ميباشند مشمول مقررات (قانون كار)نخواهند بود،،(تبصره ماده 1)اما حتي اشخاص اخيرالذكر هم اگر ، خارج از كاراصلي ، كارديگري داشته باشند (مثلا كارمند دولت ، درشركت خصوصي بكار بپردازد وكار خود را تحت نظر ديگري انجام دهد)درمورد كاردوم كارگر محسوب ميشوند

                با توجه بآنچه گفته شد عده زيادي از افرادي كه درعرف كارگر شناخته نميشوند ، با تعريف قانون كار، كارگر شمرده شده ومشمول اين قانونند . اماآيا مقررات ديگر قانون كار بااين تعريف قابل انطباق است يا نه ؟ جواب اين سئوال كه درواقع نمايانگر نارسائي قانون كاراست ذيلا بررسي ميشود.

عدم انطباق تعريف (قانوني ) كارگر باديگر مقررات كار- مطالعه مواد ديگر قانون كاربويژه درمورد تعطيلات ومرخصيها(فصل سوم قانون)ويا مزد وحقوق (فصل پنجم )وحتي پاره اي ازمواد مربوط به قراردادكار، اين فكررا بوجود ميآورد كه مقنن دربرقراري اينمقررات بيشتر نظر به كارگران ، درمعناي عرفي كلمه ، داشته است (يعني كسانيكه كارشان جنبه يدي دارد ودراجتماع دركنار كشاورزان از آنان ياد ميشود)وكسانيراكه عرفا كارمند ، مهندس ، تكنسين ، معلم ، طبيب ، استاد، مشاورحقوقي، حسابدار وغيره مي گويند ولي كارخود رازير نظر ديگري انجام ميدهند وحقوق بگير شخص اخير هستند ، مورد توجه قرارنداده است . اگر اين تعبير درست باشد درآنصورت تعريف كارگر ، بوجهي كه درماده 1قانون آمده است ، ودرسطور فوق مورد تجزيه وتحليل قرارگرفت فلسفه وجودي خورا ازدست ميدهد وبايد قائل شويم كه قانونگذاردرتعريف كارگر به منطوق كلام خود توجه نداشته است . آيا باتوجه به تحولي كه دررابطه كار، درهمه ممالك وهم كشورما، پديد آمده است بايد چنين نتيجه گيري راپذيرفت يا بالعكس بايد راهي جستجو كنيم كه حقوق كارومقررات كاردركشورما، درمسيري كه لازمه يك حقوق كارپيشرفته است سير نمايدومنحصر به دسته معيني از افراد جامعه نشود؟       

ازآنجا كه ماباتعريف عرفي كارگر مانوس هستيم اظهار نويسنده اينسطور ، شايد دربادي امر، شگفت آورباشد اما باتوضيحاتي كه ذيلا داده ميشود اميد دارد بتواند مقصود خودرابراي خوانندگان بوضوح بيان نمايد. بدين منظور به بررسي پاره ا ي از مقررات كار، بطور مختصر ميپردازيم واشكالات عملي ناشي از اجراي مقررات فعلي را درهرمورد ياد آور ميشويم . اهم موضوعاتي كه دراين بحث مورد توجه ميباشند ودربالا به آنها اشاره شد ، بترتيب فصول قانون كار، عبارتند از: مرخصي ساليانه، موعد پرداخت مزد حداقل مزد ومهلت لازم براي انحلال قراردادكار (درمورد قراردادهاي مدت نامحدود).

1-مرخصي ساليانه – برابر ماده 15قانون كار ،،هركارگر بازاء دوارده ماه كارحق دوازده روز مرخصي با دريافت مزد خواهد داشت درمورد كارگران كمتراز 16سال مرخصي بااستفاده از مزد هيجده روز درازاء دوازده ماه كارخواهد بود..،

بدينترتيب براي همه كارگران بيشتر از 16سال تمام مدت مرخصي استحقاقي قانوني بازاء يكسال خدمت وكار12روز است ، سخن دراين نيست كه آيا اينمدت باتوجه به مصوبات سازمان بين المللي كاروحقوق كشورهاي صنعتي 16ويادرحال صنعتي شدن 17باندازه اي است كه به كارگر امكان استراحت كافي وتجديد قوابدهد (زيرا وضع مرخصي ساليانه وشناختن آن به عنوان يك حق براي كارگران بدينمنظور بوده است ).علاوه برآن بدين امر نظر نداريم كه اولين قانون كارايران مصوب سال1325چگونه مدت مرخصي ساليانه را15روز معين كرده بود وقوانين   بعدي (1328-وسال1327-قانون فعلي كار)آنراتقليل دادند.

هدف از طرح مرخصي ساليانه ، دراين بحث ، بررسي جهات فوق نيست فقط منظور اينست كه آيا اجراي مقررات ماده 15قانون كار درمورد هيچيك از كارگران مشمول تعريف ماده 1قانون كارمشكلي ايجاد نمي كند؟

ترديد نيست كه مقررات مربوط به مرخصي ساليانه به نحوي كه درماده 15اشاره شده است ، باوضع عده زيادي از كسانيكه ، برابرتعريف ماده 1قانون كاركارگرند منطبق نيست . بسياري از اينان همانند كارمندان دولت حتي از مرخصي ساليانه بمدت يكماه استفاده مي كنند. هرگاه مدت مرخصي ساليانه بيش از دوازده روز درآئين نامه داخلي موسسه اي قيد شده باشد  ويا درقرارداد منعقد بين كارگر وكارفرماذكر شده باشداجراي آن اشكالي ايجاد نمي كند. زيرا طبق مفهوم مخالف ماده 31قانون كاركه مقررميدارد ،،درقراردادكار نميتوان مزايائي كمتراز انچه دراينقانون براي كارگر مقررشده منظورنموده ،،قيد مزاياي بيشتر براي كارگر ، درقرارداد كار ، صحيح است ومخالف قوانين امري نيست همين حكم درموردي جاري است كه آئين نامه كارگاه حاوي مزايائي بيش از قانون باشد . اگرچه دراين مورد قانون حكم صريحي ندارد امااز آنجا كه كارگر دروقت استخدام ، بطور ضمني ، به آئين نامه موسسه وكارگاه محل استخدام ملحق شده است حكم قراردادكار ويا حداقل ضميمه آ را پيدا ميكند.

اما درموردي كه نه درقرارداد ونه درآئين نامه كارگاه ذكري از مدت مرخصي نشده است كارمندان موسسه ديگري ، بچه طريق استحقاق خود رابه استفا ده بيش از 12روز اثبات كند؟ آيا شوراي كارگاه كه تنها مرجع صالح براي رسيدگي باين اختلاف است وراي آنهم قطعي است (ماده 38قانون كار)درخواست كارمند مورد بحث رامتكي بر عرف شغلي واصول كلي حقوق كار (مزاياي قانوني حداقل است همه منابع ديگر حق ، از قرارداد كار، پيمان دسته جمعي ويا عرف وعادت شغلي ميتوانند امتبازات بيشتري برقراركنند)است خواهد پذيرفت ؟ يا سكوت قانون وعدم رويه قضائي مانع از آن خواهدشد كه شوراي كارگاه ، كه بيشتر يك مرجع اداري است تاقضائي ، حق كارمند ياد شده رابشناسد وراي بنفع وي صادركند؟

2- موعد پرداخت مزد – ماده 21قانون درباره موعد پرداخت مزد مقررميدارد كه ،،مزد يا حقوق بايد درآخر هر پانزده روز ..بكارگر پرداخت شود ،،قانون كار بانشاء حكم بصورت امري (بايد)اكتفا نكرده است وعلاوه برآن كارفرماي متخلف را از نظر كيفري مسئول شناخته است (برابر ماده 58قانون كار تخلف از دستور قانون دراين مورد موجب پرداخت جريمه نقدي از هزار تاده هزارريال خواهد شد).

الزام كارفرما به پرداخت مزد درفواصل كوتاه بمنظور حمايت كارگر است تازندگي وي كه از راه مزد تامين ميشود دچار اختلالي نشود واحيانا استيفاء طلب وي از بابت مزد ، بعلت مثلا ورشكستگي كارفرما ويا حوادثي از اين قبيل ، مشكل نگردد. اما آيا كارفرما نمي تواندباستناد ماده 21قانون كار، بويژه براي مصون ماندن از تعقيب كيفري مقرردرماده 58مدعي شود كه مزد بگيرانيكه حقوق خودرابصورت ماهيانه دريافت ميدارند كارگرنيستند وبدينترتيب ايشانرا از مزاياي قانون كارمحروم كند !ودربرابر چنين ادعائي چه ميتوان گفت ؟تعريف كارگر ، همه كارگران ازجمله كسانيراكه ماهيانه حقوق دريافت ميكنند دربرميگيرد واساسا نبايد نحوه پرداخت اجرت (برحسب مدت يا برمبناي نتيجه كار-كارمزد )18ويا موعد آن موثر اراطلاق يا عدم اطلاق عنوان كارگر باشد از طرف ديگر عرفا مزد وحقوق كارمندان ماهيانه پرداخت ميشود.براي رفع تعارض مقررات مربوط به پرداخت مزد باتعريف كارگر وبمنظور جلوگيري از سوء استفاده كارفرما ازاينمقررات جادارد كه درآن تجديد نظر شود وبنحوي اصلاح گرددكه درشمول مقررات كار نسبت به حقوق بگيرانيكه ماهيانه مزد دريافت ميكنند (وحالت تبعيت درموردشان صدق ميكند )ترديدي باقي نماند19.

3-تعيين حداقل مزد وتاثير آن درساير سطوح مزد – براي چلوگيري ازاجحاف كارفرما به كارگران ،كه از حالت احتياج دسته اخير بهره برداري ميكردند ومزد ناچيزي بديشان ميپرداختند واز آنجا كه اصول قراردادي براي حمايت كارگران دراينمورد كافي نبود بتدريج فكر تعيين مبلعي بعنوان حداقل مزد پيش آمد . دراينراه دولت زلاند نوپيشقدم شد وسپس ايالات متحد امريكا وبعدا كشورهاي اروپائي بنوبه خود اين فكررا پذيرفتند 20امروز درقوانين بيشتر كشورها تعيين حداقل مزد بعهده مقامات عمومي مملكت قرارداده شده است .

درقوانين ايران از سال 1325تاكنون همواره اصل موضوع تعيين حداقل مزد پيش بيني شده است اما تاسال گذشته اين تكليف فقط شامل تعيين حداقل مزد كارگر عادي وتجديد نظر درآن بوده ودرمورد ساير سطوح مزد اصل تعيين آن بتوافق طرفين ، بازهم بقوت خود باقي بود.

ملاحظاتي كه تعيين حداقل مزد وتجديد نظر مرتب درآن را ايجاب ميكند يعني تامين وسيله معاش كارگر وانطباق مزد با هزينه زندگي ، براي جلوگيري از كاهش قوه خريداركارگر ، باعث شد كه درمورد ساير كارگران هم تعيين مزد وتغيير آن از اختيار مطلق طرفين خارج شود ولزوم مداخله مقامات عمومي احساس گردد. اما از آنجا كه اين امر درقانون پيش بيني نشده بود ، شورايعالي كار وهيئت تعيين حداقل مزد نمي توانستند دراينمورداقدامي معمول دارند وبيم آن ميرفت كه تصميم مقامات وزارت كار مخالفت كارفرمايا ن رابرانگيزد واز ايشان ،،مجوز قانوني،،كنند . تبصره 5ماده واحده ،،قانون اجراي طرح طبقه بندي مشاغل دركارگاهها ،،مصوب سال 1353 اين مشكل را حل كرد برابر تبصره مذكور ،،حداقل مزد موضوع ماده 22قانون كار با توجه به ضروريات وحوائج زندگي يك خانواده كارگري وتاثير آن برساير سطوح مزد از تاريخ تصويب اين قانون هريكسال يكبار تعيين وپس از تصويب شورايعالي كاربمورد اجراءخواهد شد.،،

پس از تصويب اين قانون شورايعالي كاردر تصميم مورخ 19/3/53 خود فرمولهائي براي تعيين نحوه تاثير تغيير ميزان حداقل مزد درساير سطوح مزد تصويب كرد وسپس دراسفندماه 53فرمول واحدي تصويب كرد كه از فروردين 54بايد بموقع اجراءگذاشته شود.

برابر اين فرمول 12+13/1×مزد دريافتي اسفند ماه = مزد ريافتي فروردين 54

اين فرمول شامل كليه سطوح مزد (غيراز حداقل مزد كارگر عادي)ميشود .حال اين سئوال پيش ميآيد كه آيا كليه مشمولين تعريف ماده 1قانون كارواز جمله كارمندان موسسات غير دولتي ميتوانند افزايش 13./.مزد را نسبت بدريافتي اسفند ماه درخواست كنند ؟وآيا بدين تقاضا درشوراي كارگاه وهيئت حل اختلاف ترتيب اثر داده خواهدشد؟يااينكه وزارت كارفقط به شكايت كارگران وكارمنداني رسيدگي ميكندكه مراتب به كارگاهي كه درآن كارميكنند ابلاغ شده باشدواين حكم را مخصوص پاره اي كارگاهها ميداند ؟ (يعني درواقع آنرا درباره كسانيكه عرفا كارگرشناخته ميشوند اعمال ميكند).

4-مهلت اخطار قبلي فسخ قراردادكار- قراردادكار، درصورتيكه بدون قيد مدت منعقد گردد وبتغيير قانون كارمدت آن نامحدود باشد ، ممكن است بوسيله هريك از طرفين ، درهرزماني كه اراده كند ومايل باشد ، فسخ گردد، چنين وضعي رابطه طرفين را بسيار سست ونامطمئن ميگرداند واعمال حق فسخ ، بطور مطلق براي طرف ديگر مشكلاتي ببار ميآورد . كارگريكه ناگهان از كاراخراج شود ويا كارفرمائي كه بااستعفاي بدون مقدمه كارگر روبرو شود طبعا دروضع دشواري قرارميگيرد مسلما اين اشكال درمورداخراج ناگهاني بيشتراست.

براي جلوگيري ازاين امر، قوانين مختلف لازم ميدانند كه هريك از طرفين موظف باشد مدتي قبل ، تصميم خود را دائر برفسخ قرارداد ، بطرف ديگر اعلام دارد .قانون كاردرماده 33مدت اين اخطاررا براي هريك از طرفين 15روز قرارداده است وهيچ نوع استثنائي براين قاعده ، برحسب نوع كار وياشغل ، قائل نشده است حال اگر درقراردادي اين مهلت ، همچنانكه براي عده اي از كارمندان معمول است بيش از 15روز معين شود تكليف چنين شرط وقراردادي چيست ؟

اگر براي مدت اخطار قبلي مذكور درقانون ، بطوركلي وبراي طرفين آن (كارگر وكارفرما)خاصيت نظم عمومي قائل شويم همچنانكه پاره اي از اساتيد حقوق كارچنين نظري دارند21بايد قائل به بطلان قراردادي شويم كه مهلت رابيش از 15روز ، مثلا مطابق معمول يكماه ، قرارداده است ، اما حتي اگر نظر كسانيرا هم بپذيريم كه معتقدند مقررات كاردرآنچه جنبه برقراري حق براي كارگردارد مربوط به نظم عمومي است ، وهرچه حق كارفرماشمرده شود قابل صرفنطركردن است 22باز هم صحت قرارداد هاي ياد شده خالي از اشكال نخواهد بود زيرا درست است كه كارفرماميتواند از حق خود صرفنظر كند و به نفع كارگر مهلت اخطار كتبي مربوط به اخراج را بيش از 15روز قرار دهد اما الزام كارگر به اعلام تصميم خود دائر بر استعفادر مهلتي زائد بر15روز وجهي ندارد و برخلاف نظم عمومي است.اشكال در اين مورد،همانند موارديكه قبلا ذكر شد،در اينست كه حكم قانون كار در مواردي با تعريفي كه از كارگر كرده است قابل انطباق نيست يعني مثلا در همين مورد اخطار قبلي،حكم قانون بطور كلي مهلت را15روز ذكر كرده است كه شايد نسبت به كارگران،درمعناي عرفي كلمه،قابل اجرا باشد اما در پاره اي مشاغل و بويژه در مورد كارمندان اجراي آن خالي از اشكال نيست بهمين جهت هم در عمل قراردادها مدت بيشتري را در نظر ميگيرند ولي ملاحظه شد كه ذكر اين مدت،باتوجه باينكه مستخدمين مشمول قرارداد كارگرهستند،با مقررات فعلي ماده 33قانون قابل تطبيق نيست و بايد همچنانكه در كشورهاي ديگر معمول است اين مدت را با توجه به عرف شغلي و نوع كار و اقتضاي آن متفاوت قرار داد.

 

نتيجه-در خاتمه اين بحث ميتوان به يكي از دو صورت زير نتيجه گيري كرد:

1-قانون كار فقط براي تنظيم روابط حقوقي كساني بوجود آمده است كه در عرف كارگر شمرده ميشوند.دليل اين امر هم مقررات مختلف مربوط به مرخصي،مزد و اخراج است كه بدانها اشاره شد. يامقررات ديگري كه درباره مثلا نماينده كارگران در شوراي كارگاه و يا عضو هيئت مديره سنديكا و نظائر آن وجود دارد(شرائطي كه براي اين نمايندگي ياعضويت در نظر گرفته شده است فرض فوق را تائيد ميكند.)

بر چنين نتيجه گيري دو اثر نامطلوب بار است اول اينكه بايد قائل شويم كه قانونگزار در تعريف كارگر به مدلول كلام خود توجه نداشته است و آنرا از قوانين ديگر بدون در نظر گرفتن مفهوم واقعي آن اقتباس كرده است وگرنه منطقي نخواهد بود كه كسي به معناي عبارات خود واقف باشد(و بگويد((كارگر از لحاظ اين قانون كسي است كه…)و سپس احكامي مقرركند كه قابل انطباق بر مصاديق اين مفهوم نباشد.روشن است كه انتساب چنين فكري به قانونگزار شايسته نيست

دومين اثر نامطلوب چنين فكري كه خود زائيده اثر اول است اينستكه محدود كردن شمول قانون كار به كساني كه عرفا كارگر شناخته ميشوند عملا عده زيادي از كساني را كه در حال تبعيت كار ميكنند از حمايت اين قانون محروم ميكند و چون قانون ديگري هم بر رابطه ايشان با طرف قراردادشان حكومت نميكند.(احكام قراردادي اجاره اشخاص بهيچوجه در اينمورد كافي نيست)23اين افراد از هر نوع حمايت قانوني بي بهره ميمانند.

2-قانونگزار با تعريف كارگر،بصورت مندرج درماده يك قانون كار،قصد داشته است كه كليه كسانيراكه زير نظر ديگري و بدستور وي كارميكند تحت حمايت قانون كار قرار دهد و بهمين سبب با ذكر كلمه((بهر عنوان))براي كارگر و حالت تبعيت او مفهوم وسيعي قائل شده است اما چون از طرفي،افرادي كه بيش از همه احتياج به حمايت قانوني داشته اند همانهائي هستند كه در عرف بديشان كارگر گفته ميشود و از طرف ديگر قانون جنبه موقت و آزمايشي داشته است و آنچه هم مقرركرده است جنبه حداقل دارد براي اينكه بامخالفت كارفرمايان در موقع تصويب قانون روبرو نشود از گسترش حمايت قانون و برقراري امتيازات بيشتر خودداري كرده است.بنظر ميرسد كه نتيجه بحث،بصورت اخير،پاره اي از ايرادات سابق رامرتفع ميكند اما براي رفع تعارض مقررات كار باتعريف كارگر بايد قانونگزار در اصلاح قانون كار(كه ضروري بنظر ميرسد)باتكيه بر اين تعريف،از طريق وضع مقررات دقيقتري اشكالات موجود را رفع كند.نواقص قانون كار منحصر بآنچه گفته شد نيست،شايد در فرصتي ديگر،برخي از آنها رامورد بحث قرار دهيم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط فرزاد مرادی  | 

بحث درباره ماده 34قانون ثبت و عقد رهن

 

نوشته منصور مفيدي

رئيس قسمت اول اداره حقوقي

 

شرحي محققانه از طرف همكار ارجمند آقاي دكتر جعفري لنگرودي تحت عنوان «ماده 34 قانون ثبت و احتياجات اقتصادي جديد » در شماره گذشته مجله حقوقي مرقوم رفته است كه اظهار نظر نسبت به بعضي از قسمت هاي آن بشرح زير لازم بنظر ميرسد.

در مقاله ضمن اشاره به ماده 463 قانون مدني و بيان تاريخچه اي مختصر در مورد معاملات ربوي و نظر قانون گذاران نسبت به آن گفته شد كه « اين سابقه تاريخي ماده 463 » قانون مدني را توجيه ميكند و اينطور بنظر ميرسد كه مقصود مقنن اين ماده آن بوده كه بيع در بيع شرط صرفا” عنوان وثيقه را داشته باشد و خريدار شرطي نتواند به ثمن نازل مبيع گران را ببرد هم اكنون ماده 34 و 34 مكرر قانون ثبت همين ترتيب را مقرر ميدارد چون بموجب اين دو ماده :

اولاخريدار شرطي حق عدول از بيع و استيفاء طلب از كل دارائي بايع راندارد .

ثانيات اگر مبيع شرطي بقدر طلب خريدار را ارزش نداشته باشد بهمان قدر طلب عليه خريدار حساب ميشود ....... زيرا پاي مصلحت اجتماع ونظام عمودي در بين است .

و بعد با ذكر اين نكته كه نظر قانون گذار از سخت گيري بضرر خريداران شرطي درعدول از مبيع و رجوع به ساير دارائي بايع اين بوده است كه سرمايه خود را متوجه كارهاي توليدي وسودمند نمايندگفته شد كه كار اين شدت عمل بقدري بالا گرفت كه مقنن نخست در سال 1313 با تصويب آئين نامه اجراء اسناد رسمي « ماده 98 آئين نامه باين عبارت :

اموال غيرمنقولي كه در مورد معامله رهني واقع شوند تابع مقررات راجع به معاملات بيع شرط خواهند بود » و بعد در سال 1320 با اصلاح ماده 34 قانون ثبت . معاملات رهني را نيز برخلاف ذيل ماده 781 قانون مدني ملحق به معاملات شرطي نموده و در نتيجه راه عدول از مورد رهن را براي مرتهن چه قبل از درخواست صدور اجرائيه وجه بعد از آن سد نموده و با ذكر نظراتي كه در اين خصوص از طرف شورايعالي ثبت اعلام گرديده ضمن انتقاد عرش و در سياق معاملات رهني نهاده است ومعاملات باحق استرداد مشمول ماده219 قانون مدني ( يعني اصاله اللزوم در عقود ) است و اگر به مفهوم مخالف ماده ( از نظر بعضي ها قسمت اخير ماده 34 داراي مفهوم مخالفي باين عبارت است «چنانچه بدهكار در ظرف مدت مقرر ازحق خود استفاده نكند بستانكار ميتواند ازمورد وثيقه عدول نموده و با صدوراجرائيه اسناد ذمه اي طلب خود را وصول نمايد ) ترتيب اثر داده شود لازمه اش اينست كه در بيع شرط هم بستانكار بتواند از مورد وثيقه عدول كند .

و نيز ، اين نظر درست است كه پس از درخواست صدور اجرائيه رهني ديگر ادارات ثبت نميتوانند بعدول ازوثيقه ترتيب اثر دهند ولي صاحبان نظر سوم كه بين حالت قبل از درخواست صدور اجرائيه و حالت بعد فرق ميگذارند .......

بايد اثبات كنند كه تفاوت قائل شدن بين اين دو حالت چه حكمتي دارد .

و سپس با استناد به مواد 98 آئين نامه اجراي مفاد اسناد رسمي و 24 ثبت استدلال شد كه قسمت اخير ماده 34 مذكور حق عدول مترهن از مورد رهن را نفي ميكند زيرا « حتي در فرضي از ارزش مال مرهون كمتر از طلب بستانكار است مال مرهون را در ازاء ارزش تمام طلب به او ميدهند » و حال اگر به اختيار و دلخواه بستانكار باشد ........

هيچ بستانكاري آنرا نخواهد پذيرفت و دراينصورت براي عبارت قسمت اخير ماده 34 محملي باقي نمي ماند و آن عبارت بي فايده و لغو و عبث خواهد بود و براي احتراز از اين تفسير لغو بايد گفت كه « دادن مال مرهوني كه ارزش آن كمتر از طلب مرتهن است به شخص مرتهن جنبه امري دارد و بستانكار ناچار است آنرا بپذيرد » و در نتيجه ماده 34 قانون ثبت ماده 781 قانون مدني را نسخ كرده زيرا تعبير : « مال مزبور ..... بخود بستانكار ............ بهمان مبلغ كه آگهي شده واگذار ميگردد . »

مفهم معاوضه قهري است و ماده 34 فوق راه عدول مرتهي از مورد رهن را چه قبل از درخواست صدور اجرائيه و چه بس از آن سد كرده است .

بدنيست در تعقيب و تكميل آنچه كه آقاي دكتر جعفري راجع به ماده 34 قانون ثبت مرقوم داشته اند گفته شود كه علاوه بر نظرات ياد شد نظري نيز كه بمناسبت پيشنهاد ثبت كل راجع به اصلاح ماده 108 آئين نامه اجراء مفاد اسناد رسمي باين خلاصه « چنانچه در عقد رهن تصريح به حق اعراض شده باشد و مرتهي حين تقاضاي صدور اجرائيه اعراض نمايد سردفتر مكلف است اجرائيه را براساس اسناد ذمه اي صادر نمايد و اگر در مورد فوق حين عمليات اجرائي اعراض شود اجرا مكلف است مراتب را به بدهكار ابلاغ و با رعايت مهلت مقرر در ماده 13 آئين نامه اجرا برابر مقررات اسناد ذمه اي اقدام نمايند ....... الخ » از طرف پكي ازكسيسونها باين شرح :

« ......... اگربستانكار بر طبق ماده مزبور صدور اجرائيه را براي فروش مال مورد معامله تقاضا نمايد اداره ثبت بر طبق ماده 34 اقدام مينمايد ولي اگر مرتهن از حق رهن اعراض كند و از مورد وثيقه استيفاء طلب ننمايد مراجعه او بمراجع قضائي دادگستري ضروري است و تبصره پيشنهادي اداره ثبت باينكه اگر بستانكار از حق رهن اعراض نمايد اجرائيه به ماخذ طلب او و بر طبق مقررات اسناد رسمي لازم الاجراء صادر شود تا از ساير اموال مديون استيفاء طلب شود مخالف صريح ماده 34 قانون ثبت ميباشد و آئين نامه نميتواند قانون را تغيير دهد ...... الخ » وجود دارد و اينك با شرح خلاصه فوق توضيح داده ميشود كه احكام بيع شرط و رهن با يكديگر اختلاف دارند اگر در بيع شرط خريدار حق عدول از مبيع و رجوع به بايع را براي وصول طلب خود ندارد اين ناشي از حكم ماده 34 قانون ثبت نيست بلكه فقط ناشي ازحكم ماده 34 قانون ثبت نيست بلكه فقط ناشي از عقد بيع وشرط است و حكم ماده 459 قانون مدني باين عبارت :

در بيع شرط به مجرد عقد مبيع ملك مشتري ميشود با قيد خيار براي بايع بنابر اين اگر بايع به شرائطي كه بين او و مشتري براي استرداد مبيع مقرر شده است عمل ننمايد بيع قطعي شده و مشتري مالك قطعي مبيع ميگردد ......... »

بنابراين بصراحت ماده مذكور در صورت تخلف بايع از عمل بشرط و رد مبيع بيع قطعي ميشود ولازمه آن نيز اينست كه مبيع در ازاء ثمن ماخوذ مال مشتري گردد و در نتيجه چنانچه در تاريخ قطعيت بيع مبيع كسر قيمتي پيدا كند ازاين بابت خريدار حق مراجعه به بايع را نخواهد داشت و مقررات رد مازاد به بايع هر چند اصولا قابل انتقاد است ولي چون در مسيرمنافع عامه و مبتني بر عدالت و بمنظور خاص « جلوگيري از عمل كسانيكه با معاملات ربوي سرمايه و هستي ديگران را به يغما ميبردند » وضع گرديده قابل قبول ميتواند باشد اما عقد رهن غيراز اين است در عقد رهن مديون مالي را وثيقه طلب بستانكار قرار ميدهد لذا واضح است كه رهن و بيع شرط باهم وجه مشابهت كامل نميتواند داشته باشند اولي بيع است با حق خيار براي بايع دومي فقط ديني است كه وثيقه دارد بنابراين قرار دادن آنها در رديف يكديگر درست بنظر نميرسد و عقود هر يك حكم خاصي دارند كه نماينده طبيعت آثار آنهاست و ماده 98 آئين نامه اجراي مفاد اسناد رسمي كه باستناد ماده 96 قانون ثبت باين صورت « اجراي اسناد رسمي مطابق نظامنامه مخصوصي خواهد بود كه وزارت عدليه تنظيم خواهد كرد» تهيه شده مربوط است به تعيين ترتيب اجراي مفاد اسناد و عملياتي كه اجرا متوقف برآنست( ماده 96 قانون ثبت بموجب ماده 8 قانون مصوب 27 شهريور 22 نسخ وماده اخير بودجه جامع تري جانشين است ) يعني شكل كار در مورد اجراي مفاد سند يا در حقيقت اجراي مفاد عقد و قرارداد بين طرفين آن كه اين مقررات شكلي نميتواند در اصل و ماهيت عقد مداخله كرده يا آنرا تغيير دهد بخصوص بصورت آئين نامه مخالف قانون و ماده 34 قانون ثبت نيز داراي همين حالت است يعني آن هم بيشتر يك قانون شكلي است تا يك قانون ماهوي و اصولا بشرحي كه خواهد آمد ماده مذكور در مقام معاوضه بامواد قانون مدني در مورد رهن نبوده و نيست و از ماده 219 قانون مدني نيز افاده اصاله اللزوم نميشود مراد ماده اينست كه هر عقد بين دو طرف آن محترم و لازم الاتباع ميباشد و طرفين بايد به آن گردن نهاده آنرا اجرا نمايند مگر اينكه بيكي ازجهات قانوني فسخ يا اقاله شود كه يكي از صور فسخ نيز حق مرتهن است در اعراض از رهن و خلاصه ماده 219 مذكور در مقام بيان اين مطلب نيست كه هر عقدي لازم است مگر به اثبات خلاف آن و بعلاوه بموجب صريح ماده 787 قانون مدني رهن نسبت به مرتهن جايز است و باوجود مفهوم صريح ترديد و با الملازمه اجتهاد جايز نيست .

ماده 34 قانون ثبت و رهن

الف ماده 34 ثبت و ماده 781 قانون مدني

عبارات ماده 34 قبول اين استدلال را كه ماده مذكور عدول يا اعراض مرتهن از موردرهن را نفي ميكند مشكل مينمايد زيرا صرف نبودن خريدار دليل كسرقيمت مال مرهونه نيست چه بسا كه مال بيش از آنچه كه آگهي شده ارزش داشته باشد ولي در لحظه فروش خريداري نباشد بخصوص باتوجه به اين نكته كه معمولا در موقع معامله مرتهن در قبول رهينه ضريب اطميناني نيز از جهه بهاي آن براي خود در نظر ميگيرد و در معاملات رهني گار مال مرهون چند برابر دين ارزش دارد و كسر قيمتي معادل چند برابر در طول مدت متوسط يك معامله رهني (مثلا شش ماه يا يكسال ) قاعدتا” بعيد است و خلاصه از اين رهگذر احتمال زيان براي مرتهن كمتر متصور ميباشد مخصوصا” با توجه به وضع قيمت ها در طول عمر ماده 34 قانون ثبت كه تقريبا” بطور مرتب سير صعودي داشته است لذا چنين بنظر ميرسد كه قصد قانون گذار ازوضع مقررات منظور تعيين تكليف قطعي قضيه و فيصله امر بوده است و نيز بايد ياد آور شد كه با توجه به اوضاع اقتصادي 30 ساله اخير كشور و وضع قيمت ها اتكاء باين نكته كه نظر قانون گذار از برقراري مقررات ماده 34 راجع به واگذاري مال مرهون به مرتهن در صورت نبودن خريدار سخت گيري نسبت به مرتهن وسوق دادن سرمايه ها بسوي عمليات توليدي و عمراني بوده قابل انتقاد بنظر ميرسد زيرا اولا همانطور كه گفته شد در طول مدت تحولات ماده فرض واحتمال كسر قيمت اموال بسيار كمتر از ترقي قيمت آنها بوده است و در چنين صورتي مالا مقررات ماده بنفع بستانكاران شرطي و رهني بوده نه بضررآنها .

ثانيا” تمام معاملات رهني و شرطي را نيز علي الاطلاق نميتوان اعمال غيرمفيد دانست وچه بسيار كسانيكه با داشتن اطلاعات و ابتكار و تجربه و شايستگي و ساير عوامل موثر براي شروع يك كار مفيد وتوليدي فاقد سرمايه نقدي هستند و اين سرمايه را از طريق و معاملات استقراضي بدست مياورند و در نتيجه منافع سرشاري براي خود و ديگران عايد ميدارند .

بهرحال ماده 34 مصوب سال 1312 بر ماده اصلاحي فعلي رجحان دارد زيرا به موجب ماده مذكور « براي تعيين قيمتي كه مزايده از آن قيمت شروع ميشود بايد ملك به قيمت عادله تقويم شود و در صورتيكه تعيين قيمت عادله محتاج به اهل خبره باشد يك يا چند نفر خبره بتراضي طرفين و در صورت عدم تراضي سه نفر اهل خبره به قيد قرعه معين شده و بعد از تقويم مال مورد معامله يك خمس ... الخ » و بطوريكه ملاحظه ميشود ماده سعي كرده تا آنجا كه ممكن است رعايت عدالت را بنمايد و تبصره 2 ماده فوق به اين شرح :

« در صورت تعيين قيمت به وسيله اهل خبره كه به قيد قرعه تعيين شده باشد هر گاه يك طرف اعتراض قابل توجهي بر تقويم اهل خبره بنمايد در ظرف ده روز بعد از ابلاغ تصديق اهل خبره به او حق دارد براي يك نوبت تجديد نظر بخواهد در اينصورت خبره هاي ديگر براي تعيين قيمت انتخاب خواهند شد . »كار دقت در تعيين قيمت عادله را سخت تر كرده و اصل ماده نيز فرض كسر قيمت را اصلا ننموده و از اين جهت واقع بينانه تر تنظيم گرديده است .

نكات فوق در مواد 690 و 691 و 723 و 724 قانون اصول محاكمات حقوقي مصوب 1329 قمري كه به موجب ماده 789 قانون آيين دادرسي مدني مصوب شهريور 318 تاييد و ابقا گرديده پيش بيني شده است بر طبق ماده 724 مذكور « هر گاه در دفعه ثاني هم فروش بعمل نيامد بدهكار بايد ملك را به قيمتي كه مقوم معين كرده است قبول يا تاديه دين خود را از مال ديگر مديون بخواهد »و مواد فوق در عين آنكه خواسته اند امر را فيصله بخشند هم از جهت انطباق با قانون مدني و هم از نظر رعايت عدالت كاملتر هستند نتيجه آنكه ماده 34 ثبت با ماده 781 قانون مدني در وضع فعلي صورتا معارض است و بشرح مراتب مذكور چنانچه ماده 34 قانون ثبت اصلاحي لازم داشته باشد محققا يكي از موارد آن در همين زمينه خواهد بود يعني رفع تعارض آن با ماده 781 قانون مدني زيرا قانون بايد بر بسط عدالت و صيانت حقوق حقه افراد وضع و انشاء گردد و حال آنكه ماده 34 فعلي حالت قمار ولاتاري را در معاملات با حق استرداد پيش آورده است و معلوم نيست كه آيا بايد بدهكار شانس بياورد و با كسر قيمت مال مرهون از اداء بقيه دين رهايي يابد يا طلبكار كه با نبودن مشتري مال ارزنده اي را به ثمن ناچيز ببرد .

هرچند با وجود حق اعراض اين تعارض يك اختلاف مطلق نيست و در صورت اعراض و با ملائت راهن طريق وصول تمام طلب براي مرتهن سد نگرديده است .

ب – ماده 34 و ماده 787 قانون مدني .

با وجود ماده 34 ثبت حق اعراض مرتهن از رهن به جاي خود باقي است چون از كلمه « ميتواند مذكور در قسمت اول ماده مسلما افاده اختيار ميشود نه الزام يعني الزام به درخواست صدور اجراييه و استيفاي طلب منحصرا از محل مال مرهون و نظر به اينكه در رهن دو حالت براي مرتهن قابل پيش بيني است به اين ترتيب :

الف : اعراض از رهن و رجوع به ساير دارايي راهن .

ب   : انتخاب رهن با درخواست صدور اجراييه و استيفاء طلب از محل مال مرهونه لذا از كلمه « ميتواند » افاده اختيار يكي از اين دو طريق ميشود و با وجود كلمه صريح ( مي تواند ) و مفهوم مستقيم آن ترديد در فهم مفاد و محتوي ماده صحيح نيست و در نتيجه ماده 34 مذكور با ماده 787 قانون مدني تعارضي ندارد ولي چنانچه مرتهن درخواست صدور اجراييه را بنمايد ديگر حق برگشت از اعراض را نخواهد داشت زيرا با درخواست صدور اجراييه مرتهن از حق اعراضي كه داشته است صرفنظر نموده و ترديد واعلام تصميمات متفاوت و معارض مستلزم دور است و جايز نيست به علاوه با انصراف از حق اعراض حق ساقط است و قابل برگشت نميباشد .

در صورت اعراض تكليف مرتهن چيست ؟

چون ضمن يكي از نظرهاي موجود اظهار شده است كه « اگر مرتهن بخواهد از حق رهن اعراض كند و از مورد وثيقه استتفاء طلب ننمايد مراجعه او به مراجع قضايي دادگستري ضروري است » لزوما توضيح داده ميشود كه :

سند رهني واجد دو قسمت است :

الف - بدهي يكي به ديگري .

ب – عقد رهن كه به موجب آن مالي از طرف مديون وثيقه طلب دائن قرار ميگيرد .

و در صورتيكه مرتهن با استفاده از حق مذكور در ماده 787 قانون مدني از حق خود نسبت به مال مرهونه اعرض نمايد قسمت ديگر سند كه حاكي از اشتغال ذمه مديون به داين است به جاي خود باقي خواهد بود و چون مطابق ماده 92 قانون ثبت مدلول كليه اسناد راجع به ديون و ساير اموال منقول بدون احتياج حكمي از محاكم عدليه لازم الاجراست ... الخ اجراي قسمت اصلي سند كه حاكي از اشتغال ذمه يكي به ديگري ميباشد نياز به صدور حكمي از محاكم دادگستري ندارد و در نتيجه سند به صورت يك سند ذمه اي قابل اجرا خواهد بود .

مؤسسات بانكي و ماده 34 ثبت :

بر استدلالي كه نسبت به قسمت اخير ماده 34 راجع به بانكها به اين شرح « غرض از اين استثناء اينستكه بانكها تمام طلب خود را وصول كنند » بعمل آمده نيز انتقاد وارد است زيرا :

آنچه كه بانكها از آن استثناء شده اند قسمت اخير ماده يعني واگذاري مال مرهون به آنهاست يعني چنانچه مال مرهون خريدار نداشته باشد بانك ملزم به قبول آن نيست و مال مذكور علي ايحال بايد از طريق مزايده فروخته شود و الزام فوق به اين منظور نيست كه بانكها به تمام طلب خود برسند چون مزايده اين نظر را تضمين نميتواند بكند ممكن است همانطور كه گفته شد هزار بار هم مزايده بعمل آيد و به قيمت مورد نظر خريداري پيدا نشود لذا حكمت ماده اينستكه چون بانكها بر طبق اصول بانكداري و مقررات خاص خود به نسبت معين از سرمايه مجاز به داشتن اموال منقول و غيرمنقول هستند و در صورتيكه قرار باشد همه وثائق را بپذيرند نتيجتا مقداري از سرمايه آنها كه بايد نقد و در جريان معاملات بانكي باشد از گردش خارج ميشود از اين جهت ملزم به فروش مال مرهون شدند تا سرمايه نقدي آنها كسر و نقصان پيدا نكند و نقد كردن مال ملازمه با آن دارد كه بهر قيمت ممكن فروخته شود يعني حتي به كسر قيمت ولي اين نكته كه آيا بانكهاي خصوصي هم با توجه به عموم و اطلاق ماده مشمول آن هستند يا خير و اگر هستند اين تكليف چگونه قابل توجيه ميباشد مسائلي است كه بايد مورد بحث قرار گيرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط فرزاد مرادی  | 

بحث تحلیلی در خصوص لایحه اصلاحی اخیر قانون تشکیل دادگاههای عمومی و انقلاب

 

دكتر قدرت الله واحدي

وكيل پايه يك دادگستري

 

بحث تحليلي درخصوص لايحه اصلاحي اخير قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب 28/7/1381

 

بحث تحليلي در خصوص اصلاحيه اخير قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب 28 مهر ماه 1381 بدون بررسي و تحليل قوانين متعددي كه طي 23 سال گذشته به تصويب رسيده است ، مقدور و عملي نخواهد بود ، چرا كه تمامي اين قوانين به منظور بهبود وضع دستگاه قضائي تصويب شده اند ، اما عملاً نتيجه معكوس داشته اند و بهترين دليل آن هم تصويب قانوني متعاقب قانون قبلي است به منظور رفع عيوب و نواقص ناشي از آن قانون و اين وضع همچنان ادامه داشته است تا ميرسيم به اصلاحيه اخير قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب . وجه اشتراك تمامي اين قوانين موجد اشكال در سازمان قضائي كشور ، عملكرد و شيوه اتخاذي نادرست است يعني ، عجله و شتاب بسيار و همزمان ، عيبي بزرگتر و وخيمتر ، يعني تدوين قوانين توسط افراد فاقد صلاحيت حقوقي و علمي لازم ، دست يازيدن به امر خطيري كه با جان و مال و نواميس مردم سر و كار دارد ، زيرا دادگستري در تمام نظامهاي جهان با هر حكومتي كه دارند ملجا و مرجع تظلمات است و وقتي خود اين مرجع و ملجا از ثبات لازم برخوردار نباشد ، مردم كه مراجعان و متظلمان به اين سازمان عظيم هستند ، چگونه ميتوانند اميد احقاِ حق داشته باشند ؟ بديهي است مردم وقتي ميتوانند به دادگستري تكيه كنند كه خود دادگستري را مانند كوهي استوار ، بيتزلزل و محكم و پابرجا ببينند ، نه اين كه هراز گاهي آن را با آنچنان تكانهاي مهيب مواجه ببينند كه تشكيلات امسال آن در مقايسه با سازمان سال قبل ، دستخوش دگرگوني شگفتانگيز شده باشد .

توجه به اين نكته مهم كه طي 23 سال 11 قانون براي سازمان قضائي كشور تدوين و تصويب شده است يعني به طور متوسط هر 2 سال يك بار دادگستري با تغييرات تشكيلاتي و سازمان قضائي مواجه بوده ، خود گوياي وضع نامناسبي است كه دادگستري ما دارد . بنابراين بدواً به طور خلاصه به شرح قوانيني كه در اين مدت تصويب شده است - و اگرچه با هدف اصلاح وضع دادگستري بوده ولي عملاً موجب نابسامانيهاي بسيار در اين سازمان عظيم و سترگ شده است - ميپردازيم تا نشان دهيم كه قانون مصوب چه بوده است و چه عيوبي را به همراه داشته و به آن علت هنوز مركب آن قانون خشك نشده ، نياز به قانون اصلاحي پيدا كرده است و وجه اشتراك تمامي اين اقدامها موجب ايراد و اشكال چه بوده است تا براساس اين استنتاج ، لااقل گذشته چراغ راهي براي آينده شود و تشكيلات قوه قضائيه بيش از اين دچار تغييرات فاحش عجولانه و بدون تفكر علمي و حقوقي متناسب با آن نگردد . ناگفته نماند كه ( تغييرات در قوانين يا نسخ قوانين ، امري ضروري و از بديهيات علم حقوق است ، چرا كه اگر اين تغييرات با فلسفة نسخ يعني تطبيق قانون با نيازهاي روز جامعه همراه باشد اقدامي بسيار مفيد خواهد بود . همان طور كه به گفته ساويني آلماني ، مقنن مترجم است ، نه مبتكر ) . لذا قانونگزار بايد با درك صحيحي از نيازهاي روز جامعه به وضع قانون بپردازد كمااين كه در همين راستا در اروپا نيز براي ماندگاري حقوق رم به اين چارهانديشي روكردند . توضيح آن كه ژوستينين امپراتور رم تحتتاثير اخلاِ مسيحيت به وضع قواعد حقوقي پرداخته بود و حقوقدانان ايتاليا و به ويژه آلمانيها در يك همكاري مشترك  با تطبيق قوانين ژوستي نين با نيازهاي روز جامعه در واقع به پايايي و مانايي آن قوانين و آن نظام حقوقي كمك كردند . قابل ذكر است كه حقوق رم در حد مقررات حقوق خصوصي بود و احكامي در زمينه حقوق عمومي ، يعني حقوق اساسي و حقوق اداري نداشت ، اما مساعي حقوقدانان مذكور موجب رفع اين نقيصه و نهايتا تطبيق حقوق رم با نيازهاي روز گرديد . اين قاعده در مورد قوانين مربوط به سازمان قضائي كشور ما نيز صادِ است و بايد به تبع پيشرفتهاي روز جهان و نيازهاي مردم جامعهاي كه قانون براي آنان وضع ميگردد قوانين متناسب به تصويب برسد تا پاسخگوي احتياجات قضائي مردم جهت احقاِ حق و اجراي عدالت گردد . لذا تغييرات بيهوده قوانين به ويژه در سازمان قضائي قابل قبول نيست ، چرا كه اين امر بايد با دقت ، وسواس و مطالعه كافي انجام گيرد در غير اين صورت ، موجب تزلزل دستگاه قضائي خواهد شد و آثار منفي بسياري به جا خواهد گذاشت ، كمااين كه در مورد قوانيني كه طي سالهاي اخير تصويب شده چنين بوده است . به عبارتي ناقص و معيوب بودن قوانين در واقع مورد تاييد مسوولان امر نيز بوده است ، چرا كه اگر نميبود قانون اصلاحي بعدي را كه ناسخ قانون بعدي است تهيه و تدوين و نهايتا به تصويب نميرساندند . اين روند متاسفانه همچنان ادامه دارد و قوانين جديد كه با هدف رفع نواقص قوانين قبلي تصويب ميشود خود داراي عيوب و نواقص بسياري است كه دستگاه قضائي را با مشكل مواجه ميكند . بررسي اجمالي اين قوانين سراسر معيوب ، بيانگر اين واقعيت تلخ است .

1 - لايحه قانوني تشكيل دادگاه هاي عمومي مصوب 20 شهريور ماه 1358 شوراي انقلاب

به موجب اين قانون محاكم به سه دسته تقسيم شدند :

محاكم عمومي حقوقي ، محاكم عمومي جزايي و دادگاه صلح .

ايرادات عمده اين قانون آن بود كه اولاً رسيدگيها يك درجهاي و احكام قطعي و غيرقابل تجديدنظر بود و عجيب اين كه فقط احكام دادگاه هاي صلح كه اهميت كمتري از احكام دادگاه هاي عمومي داشت در صورتي كه خواسته بيش از صد هزار ريال بود قابليت تجديدنظر داشت . ثانياً مواد بسيار مفيد 139 و 141 قانون آئين دادرسي مدني مصوب سال 1318 كه ناظر به موارد ابلاغ و دعاوي دولت لغو كرده بود . بنابراين علاوه بر جنبه عمومي به لحاظ انساني نيز محجورين و غايبين مفقودالاثر كه از حمايت دادستان برخوردار بودند از اين حمايت قانوني محروم ماندند . ثالثاً حذف دادسراهاي استان از نظام قضائي كشور و همچنين انحلال شوراهاي داوري از ديگر آثار ديگر زيانبخش اين قانون بوده است .

2 . لايحه قانوني دادگاه مدني خاص مصوب 8/7/1358 شوراي انقلاب

به موجب اين قانون ، دادگاه مدني خاص تشكيل ميشود از يك مجتهد جامعالشرايط و يك يا دو مشاور از قضات دادگستري ، ولي صدور حكم با مجتهد مذكور يا شخص منصوب از سوي او است . و مشاور مذكور علاوه بر مشاوره با رئيس دادگاه ، نظارت در امور اداري و دفتري و ابلاغ و اجرا را به عهده دارد .

ايراد عمدة اين قانون آن مشاور كه خود سالها قاضي و در مواردي رئيس دادگستري بوده در حد يك مدير دفتر تنزل يافته به عنصر عاطل و بيانگيزه براي كار تبديل شده بود .

3 . قانون تشكيل دادگاه هاي حقوقي يك و دو مصوب سال 1364

به موجب اين قانون كه در مقام رفع نقص از قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و يك مرحلهاي بودن رسيدگي آن به تصويب رسيد ، دادگاه ها به دادگاه حقوقي يك و حقوقي دو تقسيم شدند كه دعاوي به خواسته تا دو ميليون ريال در صلاحيت دادگاه حقوقي دو و بيشتر از آن در صلاحيت دادگاه حقوقي يك قرار گرفت و مرجع تجديدنظر آراي دادگاه حقوقي دو ، دادگاه حقوقي يك و مرجع تجديدنظر آراي صادره از دادگاه حقوقي يك ، ديوان عالي كشور تعيين شد . ايرادات عمده اين قانون يكي ايجاد پست مشاور بود كه همان ايرادات مربوط به پست مشاور به موجب قانون دادگاه مدني خاص را عيناً داشت و عيب ديگر دو مرحلهاي شدن صدور راي در دادگاه هاي حقوقي يك بود ، بدين توضيح كه دادگاه بدواً به جاي حكم نظريه صادر ميكرد و در صورت اعتراض محكوم عليه به اين نظريه پرونده به ديوان عالي كشور ميرفت و ديوان عالي كشور چنانچه نظريه را مغاير قانون مييافت حق نقض آن را نداشته است بلكه فقط نظر خود را به دادگاه صادركننده نظريه اعلام ميكرد تا به نحو مقتضي انشاء راي كند . و معمولاً دادگاه همان نظريه سابق خود را مبناي صدور حكم قرار ميداد و اين حكم قابليت آن را مييافت كه در صورت اعتراض محكوم عليه در ديوان عالي كشور رسيدگي و نقض گردد . بنابراين بديهي است كه آن مرحلة قبلي كه خود مدتها وقت محاكم را ميگرفت نتيجهاي جز اطاله دادرسي به همراه نداشته است .

4 . قانون تعيين موارد تجديدنظر احكام دادگاه ها مصوب سال 1367

به موجب ماده 12 اين قانون مقرر شده بود : ( در كليه مواردي كه مطابق اين قانون تقاضاي تجديدنظر از جانب محكوم عليه يا قاضي صادركننده حكم به عمل ميآيد تقاضاي تجديدنظر براي بار دوم در صورتي پذيرفته ميشود كه جهت آن همان جهت تجديدنظر اول نباشد . در غير اين صورت ، مرجع صالح نقض قرار رد را صادر ميكند ) .

ايراداتي كه به اين ماده وارد است ، يكي مهلت و مدت نامحدود تجديدنظرخواهي بود و ديگري دفعات نامحدود تجديدنظرخواهي ، يعني هر بار با جهت جديدي محكوم عليه ميتوانست نسبت به حكم قطعي تقاضاي تجديدنظر كند كه بديهي است اين امر موجب ميشود دادرسي الي يوم القيامه ادامه پيدا كند .

5 . قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب سال 1373

اين قانون با هدف مراجعه مستقيم به قاضي و ايجاد مرجع قضائي واحد و تشكيل دادگاه هايي با صلاحيت عام به تصويب رسيد . عمده ايرادات وارد به اين قانون بدين شرح بوده :

اولاً حذف قاعده صلاحيت ذاتي محاكم از جهت حقوقي و كيفري .

ثانياً حذف قاعده درجات دادگاه ها به نحوي كه تمام دعاوي اعم از حقوقي و كيفري از كوچك تا بزرگ در يك دادگاه يعني دادگاه عمومي قابل رسيدگي بوده است .

ثالثاً به موجب ماده 18 اين قانون مقرر شد كه آراي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در موارد زير نقض ميشود :

- قاضي صادركننده متوجه اشتباه راي خود شود .

- قاضي ديگري متوجه اشتباه گردد ، به نحوي كه اگر به قاضي صادركننده راي تذكر دهد متنبه گردد .

- ثابت شود قاضي صادركننده راي صلاحيت نداشته است .

اشكالات زير از جمله ابهاماتي است كه از ماده مذكور ناشي ميشد : اين كه قاضي صادركننده راي متوجه اشتباه خود شود ، هم برخلاف قاعده فراغ دادرس و هم اين كه قاضي ديگر كه در بند 2 ماده آمده است چه كسي است و اگر تذكر او موجب تنبه قاضي صادركننده راي نميشد ، چه نتيجهاي ميداشت . براي رفع اين ابهامات به ناچار هيات عمومي ديوان كشور با صدور آراي وحدت رويه به حل اين مشكلات پرداخته است .

رابعاً ماده 31 قانون مذكور مقرر ميداشت : ( محكوم عليه ميتواند احكام قطعيت يافته هر يك از محاكم را كه قابل درخواست تجديدنظر بوده از تاريخ ابلاغ حكم تا يك ماه از دادستان كل كشور درخواست رسيدگي كند . دادستان كل اگر حكم را مخالف بين با شرع يا قانون تشخيص دهد از ديوان عالي كشور درخواست نقض ميكند و در صورت نقض به دادگاه هم عرض ارجاع ميشود ) .

ابهامات زير در اين ماده قانوني به چشم ميخورد :

- منظور از محكوم عليه كيست ؟ و چون معمولاً و عملاً در اجراي اين ماده خواهان يا شاكي را كه راي به نفع او داده ميشد ، ولي تمام خواستهاش را شامل نميشد به عنوان محكوم عليه نميپذيرفتند و چنين استدلال ميكردند كه منظور از محكوم عليه كسي است كه حكم عليه او صادر شده ، در حالي كه هدف مقنن آن بوده است كه محكوم عليه اعم است از خواهان در دعواي حقوقي و شاكي در دعواي كيفري و همچنين خوانده و مشتكي عنه ، چرا كه اگر خواهان خواسته خود را فيالمثل ده ميليون تومان تعيين ميكرد ، ولي دادگاه به پنج ميليون آن راي ميداد بداهتا اين شخص اگر چه محكومٌله ظاهري بود ولي واقعاً نسبت به پنج ميليون تومان ديگر محكوم عليه تلقي ميشد و لذا حق داشت در صورتي كه حكم برخلاف شرع يا قانون صادر شده بود به آن اعتراض كند و همين طور شاكي اگر به آنچه موضوع شكايت وي در دعواي كيفري بوده نميرسيد بايد بتواند براي رسيدن به حق كامل خود از ماده 31 ياد شده استفاده كند ، اما متاسفانه سالها بر خلاف اين استدلال عمل ميشد تا اين كه به موجب راي وحدت رويه صادره از هيات عمومي ديوان عالي كشور اعلام شد كه منظور از محكوم عليه مذكور در ماده 31 اعم است از خواهان و خوانده و شاكي و مشتكي عنه و به هر تقدير ابهام مذكور موجب شد سالها اشخاصي كه حقي داشته اند و حكم برخلاف شرع يا قانون بوده نتوانند با توسل به مادهياد شده احقاِ حق كنند .

- همچنين مفهوم مخالف بّين با شرع يا قانون مشخص نبود . اين مطلب نيز جزء ابهامات ماده بوده كه خوشبختانه در اصلاحيه اخير قانون اصلاح قانون تشكيل دادگاه عمومي و انقلاب رفع اين نقيصه به شرح زير به عمل آمده است :

تبصره يك ماده 18 اصلاحي : ( مراد از خلاف بيّن اين است كه راي برخلاف نص صريح قانون و يا در موارد سكوت قانون ، مخالف مسلمات فقه باشد ) .

خامساً حذف دادسرا از نظام قضائي كشور مهمترين ضايعه ناشي از تصويب قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب بوده است كه اهم ايرادات به اين امر به شرح زير قابل ذكر است :

- حذف دادسراهاي شهرستان و استان در حالي كه دادستان كل همچنان در نظام قضائي كشور بوده است به هيچ وجه قابل توجيه نيست ، زيرا متبادر به ذهن از وجود هر كلي موجود بودن اجزايي است كه كل از آنها تشكيل ميشود . بنابراين وقتي دادستان شهرستان و دادستان استان وجود ندارد ، دادستان كل چگونه ميتواند موجوديت داشته باشد ؟ از طرفي وظايف دادستانها كه شامل 371 مورد است و امكان شمارش آن در اين مقاله نيست به عهده روساي دادگستريها گذاشته شد كه بداهتا امري متعذر و نامقدور است ، چرا كه روساي دادگستريها اولاً عهده دار سمت رياست شعبة اول دادگاه هستند ، و ثانياً بايد به امور اداري دادگستري تحت رياست خود بپردازند و با اين ترتيب شكي نيست كه فرصتي براي انجام وظايف 371 گانه دادستاني براي چنين شخصي باقي نميماند .

6 . قانون آئين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در امور مدني ، مصوب اسفند 1376

در بيان ايرادات وارد به اين قانون اگر بخواهيم به جزئيات هم بپردازيم ، از حوصله اين بحث خارج است . لذا به ابهامات مطالب و ايرادات اهم در خصوص مورد اكتفا ميكنيم :

الف ) قانون جديد آئين دادرسي مدني ، در واقع با درهم ريختن مواد قانون سابق آئين دادرسي مصوب سال 1318 و اصلاحات بعدي فراهم آمده است ، يعني با تغيير و جابهجايي مواد و در بعضي موارد هم با مختصر تغييراتي كه اين تغييرات ، در مواردي نه تنها مفيد نبوده بلكه مضر هم بوده است مانند حذف ( قاعده فراغ دادرس ) كه شرح آن را در بندهاي ديگر خواهيم داد يا حذف ( علني بودن محاكمات ) كه آن را نيز به دليل اهميتي كه دارد عليحده مورد بحث قرار خواهيم داد .

اين تغييرات و جابهجاييها هر گاه متضمن اصلاح امور و در جهت بهتر شدن نظام دادرسي باشد ، نه تنها مذموم نيست كه ممدوح نيز هست ، ولي چون مفيد نيست و پيام جديد اصلاحي دربر ندارد و حداكثر ، تكرار همان مطالب سابق است ، محل ايراد و اشكال است . براي مثال ، ادغام ايرادات موضوع مواد 197 و 198 قانون سابق آئين دادرسي مدني در ماده 84 جديد متضمن دو اشكال عمده است .

اشكال اول اين كه مقنن در ماده 197 سابق در مبحث ايرادات ، مواردي را متذكر شده بود كه : ( مدعي عليه ميتواند ضمن پاسخ از ماهيت دعوا ايراد كند ) و اين موارد شامل ايراد عدم صلاحيت ذاتي يا نسبي دادگاه بود . همچنين در صورتي كه دعوا بين همان اشخاص در همان دادگاه يا دادگاه هم درجه ديگر قبلاً اقامه شده و تحت رسيدگي بود يا با آن دعوا ارتباط كامل داشت و دعوا مشمول مرور زمان بود مدعي عليه ميتوانست ايراد كند ، ولي موظف بود به دنبال آن دفاع هم بكند ، چرا كه ممكن بود دادگاه ايراد را نپذيرد ، در حالي كه در ماده 198 مقنن مواردي را برشمرده است كه : ( مدعي عليه ميتواند بدون آن كه پاسخ مدعي را بدهد ايراد كند و عبارتند از :

1 . در صورتي كه مدعي اهليت قانوني براي اقامه دعوا نداشته باشد از قبيل صغير و غيررشيد و مجنون و . . .

2 . وقتي كه ادعا متوجه شخص مدعي عليه نباشد .

3 . وقتي سمت شخصي كه به نمايندگي اقامه دعوا كرده محرز نباشد مانند وكالت يا ولايت و غيره .

4 . وقتي دعوا طرح شده سابقاً بين همان اشخاص يا اشخاصي كه اصحاب دعوا قائممقام آنها هستند رسيدگي و نسبت به آن حكم قطعي صادر شده باشد ( اعتبار امر مختومه ) .

به طوري كه ملاحظه ميشود اين موارد قابل مقايسه با موارد مندرج در ماده 197 نيستند ، چرا كه در آن موارد ، امكان عدم صحت ايرادات و عدم پذيرش آن توسط دادگاه بسيار بود و لذا ايرادات مذكور نميتوانست به عنوان دفاع كافي تلقي و موجب رد دعواي مدعي شود ، در حالي كه هر كدام از ايرادات ماده 198 به تنهايي براي رد دعواي مطروح كافي است . مثلاً با ايراد عدم اهليت بديهي است ديگر موجبي براي رسيدگي دادگاه باقي نميماند يا وقتي ايراد اعتبار امر مختومه ميشود ، مدعي عليه نيازي به دفاع ماهوي ندارد و همين ايراد موجب صدور قرار عدم استماع دعوا خواهد شد .

الف ) دومين ايراد وارد به قانون جديد آئين دادرسي مدني ، حذف قاعده مفيد و متين ( فراغ دادرس ) است .

توضيح آن كه در تمام نظامهاي حقوقي جهان ، قاضي وقتي رايش را در پروندهاي صادر و امضا كرد ، ديگر حق عدول از آن و تغييرش ندارد . ماده 155 قانون آئين دادرسي مدني سابق چنين حكم ميكرد : ( قاضي پس از امضاي راي ، حق تغيير آن را ندارد ) . در اهميت اين قاعده بسيار حساس و مفيد در حفظ حقوق اصحاب دعواي كوچكترين ترديدي وجود ندارد ، زيرا حاكميت اين قاعده موجب ميشود كه قاضي وقتي رايش را صادر كرد و بعدها با فشارهايي از هر جهت ، اعم از مادي ، سياسي و معنوي و عاطفي مواجه شود ، نتواند از راي خود ، يعني قضاوت خود ، عدول كند . اين ماده قانوني موجب ميشد كه اگر قاضي خداي نكرده آدم نادرستي بود ، نتواند با تغيير راي خود سوءاستفاده كند و اگر قاضي درست و شرافتمندي بود نيز در مقابل فشارهاي خارجي با استناد به اين كه قانون چنين اجازهاي را نميدهد ، مفري پيدا كند و بدون اين كه آسيبي ببيند ، راي خود را نيز محفوظ نگهدارد . در حالي كه در قانون جديد آئين دادرسي مدني ، اين ماده قانوني اصولاً از نظام قضائي كشور حذف شده است !

ممكن است نويسندگان قانون استدلال كنند كه وقتي قاضي بعد از امضا متوجه شد رايش نادرست است بايد در مقام اصلاح آن برآيد كه بديهي است اين استدلال از پايه خراب و غيرمعقول است ، چرا كه اولاً قاضي به موجب ماده 327 همين قانون جديد آئين دادرسي مدني در چنين مواردي ميتوانست به طريق معقول نظر اصلاحي خود را ابراز دارد ، بدون اين كه رايش را عوض كند . ماده 327 : ( چنانچه قاضي صادركنندة راي متوجه اشتباه خود شود ، مستدلاً پرونده را به دادگاه تجديدنظر ارسال ميدارد . دادگاه ياد شده با توجه به دليل ابرازي راي صادره را نقض و رسيدگي ماهوي خواهد كرد ) .

ثانياً خود محكوم عليه نيز ميتواند از راي صادره در مرحله بدوي ، تقاضاي رسيدگي تجديدنظر كند ، بنابراين برفرض كه قاضي متوجه شده باشد كه رايش غلط صادر شده است امكان رفع اثر از چنين حكمي در دادگاه بالاتر ، يعني دادگاه تجديدنظر وجود دارد . پس موجبي براي اين كه قاضي خودش راي صادر را مجدد مورد بازنگري و تغيير قرار دهد به نظر نميرسد .

ج ) عجله و شتابزدگي و نهايتا بيدقتي آشكار در تدوين قانون جديد آئين دادرسي مدني . شايد حيرتانگيز باشد كه بگوييم مقنن آن قدر در تدوين قانون و تصويب آن عجله و شتاب داشته است كه دقت را قرباني ، سرعت بيمنطق كرده است ، چرا كه در ماده 233 قانون جديد كه جايگزين ماده معقول 412 قانون سابق شده آمده است : ( صلاحيت گواه و موارد جرح وي برابر شرايط مندرج در بخش چهارم از كتاب دوم در امور كيفري اين قانون است ) ، در حالي كه در قانون آئين دادرسي كيفري ، يعني همان كتاب دوم مورد نظر مقنن كه مصوب 28 شهريور 1378 كميسيون امور قضائي و حقوقي مجلس ميباشد و در 31 شهريور 1378 به تاييد شوراي نگهبان هم رسيده است ، اصولاً ( بخش ) وجود ندارد تا در ( بخش چهارم ) آن راجع به شرايط گواه بحث شده باشد و اما پس از كند و كاو فراوان مطلب مربوط به ( صلاحيت گواه و موارد جرح آن ) كه مقنن در ماده 233 قانون جديد آئين دادرسي مدني ، آن را به بخش چهارم از كتاب دوم در امور كيفري احاله كرده است را در فصل پنجم از باب اول كتاب دوم ميتوان يافت . كه ملاحظه ميشود نه عنوان قسمت موصوف ( بخش ) است ، چرا كه ( فصل ) است و نه عدد آن ( چهارم ) است كه ( پنجم ) است و اين نحوه نگارش قانون هم از حيث تهيهكنندگان و نويسندگان متن قانون محل ايراد است و هم از سوي تصويبكنندگان قانون .

د ) حذف تمامي مواد قانوني مربوط به مرور زمان از قانون آئين دادرسي مدني

متاسفانه تمام مواد مربوط به مرور زمان در امر حقوقي ، در قانون جديد حذف شده است كه شايد اين امر به دليل اعتقاد به مغايرت مرور زمان با اصول و موازين شرعي بوده است كه اگر چنين باشد نيز به دلايل ذيل اقدامي ناصواب بوده است .

اولاً اگر مرور زمان در امور حقوقي ، مغاير شرع است ، چرا در امور كيفري مغاير شرع تشخيص داده نشد ؟ زيرا به موجب مواد 173 و 174 قانون آئين دادرسي كيفري مصوب سال 1378 ، هم مرور زمان ( موقوفي تعقيب ) پذيرفته شد و هم مرور زمان ( موقوفي اجراي حكم ) ، مواد مذكور به شرح زير است :

ماده 173 قانون آئين دادرسي كيفري :

( در جرائمي كه مجازات قانوني آن از نوع مجازات بازدارنده يا اقدامات تاميني و تربيتي باشد و از تاريخ وقوع جرم تا انقضاي مواعد مشروحه ذيل تقاضاي تعقيب نشده باشد و يا از تاريخ اولين اقدام تعقيبي تا انقضاي مواعد مذكوره به صدور حكم منتهي نشده باشد ، تعقيب موقوف خواهد شد :

الف ) حداكثر مجازات مقرر بيش از سه سال حبس يا جزاي نقدي بيش از يك ميليون ريال با انقضاي مدت ده سال .

ب ) حداكثر مجازات كمتر از سه سال حبس يا جزاي نقدي تا يك ميليون ريال با انقضاي مدت پنج سال .

ج ) مجازات غير از حبس يا جزاي نقدي با انقضاي مدت سه سال ) .

ماده 174 قانون آئين دادرسي كيفري :

( در موارد مذكور در ماده قبل هر گاه حكم صادر گرديده ولي اجرا نشده باشد پس از انقضاي موارد مقرر در همان ماده از تاريخ قطعيت حكم ، اجراي آن موقوف ميگردد و در هر حال آثار تبعي حكم به قوت خود باقي خواهد بود ) .

اكنون اين سوال مطرح ميشود كه آيا اهميت امور حقوقي از امور كيفري كه با جان و ناموس و امنيت مردم ارتباط دارد بيشتر است كه مرور زمان در اين موارد پذيرفته شده و در آن موارد پذيرفته نشده است ؟ مسلماً خير و اين دوگانگي در امر واحد در شيوه قانونگزاري به هيچ وجه قابل توجيه نيست ، چرا كه اگر بر فرض ، مرور زمان مغاير شرع است در امور كيفري يا حقوقي هر دو بايد مشمول يك حكم شرعي قرار گيرد ، به ويژه اين كه علاوه بر آئين دادرسي كيفري به شرحي كه گذشت ، در ساير موارد كيفري نيز قاعده مرور زمان پذيرفته شده است . براي مثال در مورد تعقيب كيفري قاضي متخلف در دادگاه انتظامي قضات ، يا تخلفات وكلا يا كارشناسان رسمي دادگستري ، مرور زمان 2 ساله در قوانين مربوط پذيرفته شده است در حالي كه بديهي است وقتي قاضي در مقام قضا مرتكب تخلف شود ، از لحاظ شرعي حق جامعه يا مظلوم و ستمديدهاي از قضاوت اين قاضي ، به مراتب مهمتر و غيرقابل اغماضتر است تا حقوق خصوصي افراد كه موضوع آئين دادرسي مدني است .

ثانياً قواعد مرور زمان مغايرتي با اصول و موازين شرعي ندارد ، چرا كه قانون آئين دادرسي مدني سابق مصوب سال 1318 در مجلسي به تصويب رسيد كه مرحوم آيةالله مدرس در آن عضويت داشته است و هيچ كسي نيست كه در دانش فقهي اين مرد و يا در شجاعت و شهامت او ترديدي داشته باشد . بيشك اگر او مخالف قاعدة مرور زمان ميبود و به غيرشرعي بودن آن اعتقاد داشت ، به آن راي مخالف ميداد .

ه ) حذف ماده بسيار مفيد 291 قانون سابق مبني بر اين كه در موارد توقيف دادرسي ، اگر دادرسي به مرحله صدور حكم رسيده باشد ، دادگاه حكم خواهد داد :

توضيح آن كه از موارد توقيف دادرسي به موجب ماده 290 قانون سابق آئين دادرسي مدني ، فوت يا حجر يكي از اصحاب دعوا يا وكيل آنان يا ممنوع شدن وكيل از حضور در دادرسي و همچنين زوال سمت يكي از اصحاب دعوا بوده است . قانونگزار براي جلوگيري از اطالة دادرسي بلافاصله و در ماده 291 مقرر داشته بود كه : ( در مورد ماده فوِ ، اگر دادرسي به مرحلة صدور حكم رسيده باشد ، دادگاه حكم خواهد داد ) .

اين ماده بسيار معقول و بسيار منطقي بوده است ، چرا كه براي مثال اگر در دعواي حقوقي ، خواسته دعوا ، تخليه مورد اجاره به علت تعدي و تفريط بوده و كارشناس منتخب دادگاه نيز موضوع تعدي و تفريط مستاجر را تاييد كرده باشد و متعاقب اعتراض خوانده دعوا ، هيات كارشناسان نيز آن را مجدد تاييد كرده باشد و قبل از جلسه دادرسي در چنين اوضاع و احوالي ، يكي از اصحاب دعوا فوت كند ، موردي براي توقيف دادرسي به نظر نميرسد و دادگاه بايد حكمش را صادر كند ، در حالي كه در قانون جديد آئين دادرسي مدني مقنن به هنگام بازنويسي و نقل ماده 290 ، 291 و 297 ماده 105 را به شرح زير تدوين كرده و ماده 291 را به كلي حذف كرده است :

( هر گاه يكي از اصحاب دعوا فوت كند يا محجور شود يا سمت يكي از آنان كه به موجب آن سمت داخل دادرسي شده زايل گردد ، دادگاه رسيدگي را به طور موقت متوقف و مراتب را به طرف ديگر اعلام ميدارد . پس از تعيين جانشين و درخواست ذينفع ، جريان دادرسي ادامه مييابد ، مگر اين كه فوت يا حجر يا زوال سمت يكي از اصحاب دعوا تاثيري نسبت به ديگران نداشته باشد كه در اين صورت ، دادرسي نسبت به ديگران ادامه خواهد يافت ) . اما در همين جا و به دنبال عبارت ( . . . تاثيري نسبت به ديگران نداشته باشد ) بايد به موضوع ( معد بودن پرونده براي صدور حكم ) نيز اشاره ميگرديد كه معالاسف چنين نشده است .

و ) حذف بيمورد ماده 135 قانون سابق مبني بر اين كه بعد از اعلام ختم دادرسي هيچ قسم اظهار شفاهي يا كتبي از طرفين پذيرفته نخواهد شد .

توضيح آن كه قواعد آئين دادرسي مدني مبني بر تقديم دادخواست ، اعلام آنچه خواهان از دادگاه ميخواهد ، ارائه تمامي دلائل مثبت ادعا به هنگام تقديم دادخواست ، پيوستهاي دادخواست ، ابلاغ تمامي آنها به خوانده دعوا و نهايتا دعوت اصحاب دعوا به حضور در جلسه دادرسي در روز و ساعت معين و ابلاغ شده از قبل به آنان ، تماماً به منظور ايجاد نظم در دادرسي و صدور حكم در محيطي آرام و بدون اضطراب است تا در نهايت به صدور حكمي عادلانه و در مدتي معقول بينجامد . بنابراين مقنن كه چنين تدابيري را انديشيده و طي مواد مختلف قانوني آن را متذكر شده تا اصل ( تدافعي بودن و ترافعي بودن ) دادرسيها محفوظ بماند به همان ترتيب نيز تدابيري انديشيده كه مانع اطاله دادرسي گردد . لذا ماده 135 قانون سابق آئين دادرسي مدني دقيقاً با هدف اخير تنظيم و تصويب شده بود ، اما مقنن جديد ، اين ماده بسيار مهم در تسريع معقول دادرسي را به كلي از مواد قانون آئين دادرسي مدني ايران حذف كرده است . مفهوم اين حذف بيمنطق آن است كه هر يك از اصحاب دعوا ميتواند هر موقع خواست ، مطالب تازه اعم از كتبي يا شفاهي را به اطلاع دادگاه برسانند و اين مغاير با يكي از هدفهاي قانون آئين دادرسي اعم از مدني و كيفري يعني ( نظم در دادرسي ) است .

ز ) حذف بيمورد اصل جهاني ( علني بودن ) محاكمات ! بر خلاف نص صريح اصل 165 قانون اساسي

در تمام نظامهاي حقوقي جهان ، به منظور نظارت مردم در امر دادرسي كه بيترديد موجب تعديل رفتار و كردار قاضي در طول محاكمات خواهد شد ، مقرر شده است كه دادرسي ، علني است . به همين دليل ، قانون اساسي ايران نيز در اصل يكصد و شصت و پنجم مقرر داشته است :

( محاكمات ، علني انجام ميشود و حضور افراد بلامانع است ، مگر آن كه به تشخيص دادگاه علني بودن آن منافي عفت عمومي يا نظم عمومي باشد يا در دعاوي خصوصي ، طرفين دعوا تقاضا كنند كه محاكمه علني نباشد ) .

به طوري كه ملاحظه ميشود ، مقنن اساسي در تاسي از قوانين جهان مترقي ، در مقام حفظ حقوق فردي ملت و احترام به آن ، به علني بودن محاكمات اعم از كيفري و حقوقي امر كرده است و ماده 136 قانون سابق آئين دادرسي مدني اگرچه در سال 1318 يعني 60 سال قبل به تصويب رسيده بود ، همين طرز انديشه را با خود داشت . متن ماده 136 قانون سابق آئين دادرسي مدني كه متاسفانه حذف شده عيناً نقل ميشود :

( جلسات دادرسي علني است مگر در موردي كه علني بودن جلسه ، مخل انتظامات عمومي و يا مخالف اخلاِ حسنه باشد كه در اين صورت ، دادگاه ميتواند مستقلاً و يا به درخواست يكي از اصحاب دعوا و يا به درخواست دادستان ، قرار غيرعلني بودن جلسه را بدهد ) .

اهميت اين موضوع با توجه به اختيارات وسيع قاضي طبق ماده 101 قانون آئين دادرسي مدني بيشتر آشكار ميگردد . قاضي به موجب اين ماده حق دارد در صورتي كه وكيل را موجب اختلال در نظم دادرسي بداند تا پنج روز حكم به بازداشت وي صادر كند حال چنانچه قاضي بلاجهت چنين حكمي را صادر كند بديهي است وكيل به دليل نبودن شاهد نميتواند اين امر را ثابت كند ، حال آن كه به موجب قوانين موجود ، قاضي و وكيل همشان هستند و وكيل در مقام دفاع ، از احترام و اعتبار قاضي برخوردار است اما در عمل بر اثر نسخ ماده قانونيِ مربوط به علني بودن محاكم ، وكيل در صورت سوءاستفاده قاضي از اين اقتدار قانوني بلادفاع ميماند .

* * *

 

اهم ايرادات به قانون اصلاح قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب 28 مهرماه 1381

1 . ايراد وارد به بند 9 لايحه قانوني مبني بر اصلاح ماده 18 قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب

الف ) ايراد وارد به ماده 18 اصلاحي و صدر تبصره 2 آن

توضيح آن كه ماده 18 كه عيناً در ماده 326 قانون آئين دادرسي مدني مصوب سال 1379 هم تكرار شده حاكي است كه : ( آراي دادگاه هاي عمومي و انقلاب اعم از حكم يا قرار در موارد زير نقض ميشود :

1 . قاضي صادركننده راي متوجه اشتباه راي خود شود .

2 . قاضي ديگري پي به اشتباه راي صادره ببرد به نحوي كه اگر به قاضي صادركننده راي تذكر دهد ، متنبه گردد .

3 . ثابت شود قاضي صادركننده راي صلاحيت رسيدگي و انشاي راي را نداشته است . )

حال آن كه بند 9 ياد شده اصولاً ارتباطي به ماده 18 كه ناظر به موارد سه گانة فوِالذكر بوده ندارد ، بلكه دقيقاً متضمن اصلاحاتي در ماده 31 قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب ، يعني ماده 387 قانون آئين دادرسي مدني است كه مقرر ميدارد : ( محكوم عليه ميتواند احكام قطعيت يافته هر يك از محاكم را كه قابل درخواست تجديدنظر بوده از تاريخ ابلاغ حكم تا يك ماه از دادستاني كل كشور درخواست رسيدگي بكند . دادستان كل كشور در صورتي كه حكم را مخالف بيّن با شرع يا قانون تشخيص دهد از ديوان عالي كشور درخواست نقض مينمايد . ديوان عالي كشور در صورت نقض حكم ، رسيدگي را به دادگاه همعرض ارجاع ميدهد . راي دادگاه در غير موارد مذكور در ماده 18 غيرقابل اعتراض و درخواست تجديدنظر است ) . صحت اين ايراد با ملاحظه متن بند 9 اصلاحي كاملاً ثابت خواهد شد :

( متن زير به عنوان ماده 18 و تبصره هاي آن به قانون افزوده ميشود :

ماده 18 . . . . در مورد آراي قطعي ، جز از طريق اعاده دادرسي و اعتراض ثالث به نحوي كه در قوانين مربوط مقرر است نميتوان رسيدگي مجدد نمود ، مگر اين كه راي خلاف بيّن قانون يا شرع باشد كه در آن صورت به درخواست محكوم عليه ( چه در امور مدني و چه در امور كيفري ) و يا دادستان مربوط ( در امور كيفري ) ممكن است مورد تجديدنظر واقع شود ) . نيز در تبصره 2 ماده ياد شده نيز آمده است :

( درخواست تجديدنظر نسبت به آراي قطعي مذكور در اين ماده اعم از اين كه راي در مرحله نخستين صادر شده و به علت انقضاي مهلت تجديدنظرخواهي قطعي شده باشد يا قانوناً قطعي باشد و يا از مرجع تجديدنظر صادر شده باشد بايد ظرف يك ماه از تاريخ ابلاغ راي به شبعه يا شعبي از ديوان عالي كشور كه شعبه تشخيص ناميده ميشود تقديم گردد . . . ) .

بنابراين ملاحظه ميشود كه بند 9 اصلاحي قانون جديدالتصويب دقيقاً ناظر به ماده 31 قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب است ، نه ماده 18 آن قانون و لذا بهتر بود كه به جاي اصلاح ماده 18 به اصلاح ماده 31 پرداخته ميشد ، بخصوص اين كه در پايان لايحه اصلاحي ، يعني بند 15 كه طي ماده 39 مواد قانوني نسخ شده را صراحتا بيان ميكند اسمي از ماده 31 برده نشده است . سوالي كه بلافاصله به ذهن متبادر ميشود اين است كه آيا ماده 31 قانون سابق و نيز ماده 18 قانون اصلاحي هر دو حاكميت دارند ؟ يعني احكام قطعي دادگاه ها را هم ميتوان به استناد ماده 18 و از طريق شعبه تشخيص ديوان كشور تقاضاي تجديدنظر فوِالعاده كرد و هم به استناد ماده 31 قانون ياد شده و از طريق دادستان كل كشور ؟ اين امر منطقاً بعيد به نظر ميرسد ، اما از طرفي چون جزء موارد نسخ شده نيست پاسخ سوال متاسفانه مثبت است . توضيح آن كه ماده 31 قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب عيناً در ماده 387 قانون آئين دادرسي مدني مصوب سال 1379 آمده و در قانون آئين دادرسي كيفري مصوب سال 1378 نيز به ماده 268 تبديل گرديده است حال به موجب ماده 39 قانون اصلاح قانون تشكيل دادگاه عمومي و انقلاب به نسخ ماده 268 قانون آئين دادرسي كيفري اشاره شده ، ولي اسمي از ماده 387 قانون آئين دادرسي مدني برده نشده است ، يعني اين ماده كه ناظر به امور حقوقي است همچنان حاكميت دارد . بنابراين هر گاه به جاي اصلاح ماده 18 ، اصلاح ماده 31 گفته ميشد ، هر دو ايراد ياد شده منتفي ميبود ، يعني هم ماده 31 كه نسخ نشده است اصلاح ميشد و هم مطالب مذكور در ماده 18 اصلاحي با ماده 31 سنخيت و هماهنگي داشت .

ب ) ايراد وارد به قسمت اخير تبصرة 2 ماده 18 اصلاحي

لازم به توضيح است كه علت حذف ماده 18 سابق قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب يا ماده 326 قانون آئين دادرسي مدني مصوب سال 1379 ، توجه به قاعدة مهم ( اعتبار امر قضاوت شده ) و جلوگيري از طرح مجدد دعاوي مختومه دادگستري بوده است ، اما متاسفانه همين دستاويز به صورتي ديگر در ذيل تبصرة 2 ماده 18 اصلاحي موجوديت يافته است ، با اين فرِ كه ماده 18 قانون سابق تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب سال 1373 مرجع تجديدنظر به طريق فوِالعاده را تلويحاً ديوان عالي كشور اعلام داشته و در تبصره 1 ماده 326 قانون آئين دادرسي مدني تصريحاً ( رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل كشور ) رييس حوزه قضائي يا هر قاضي ديگر كه طبق مقررات قانوني ، پرونده تحت نظر او قرار ميگيرد ذكر شده است ، در حالي طبق تبصره 2 ماده 18 اخيرالتصويب اين اختيار به رييس قوه قضائيه واگذار شده است ! بديهي است رييس قوه قضائيه نيز هيچ گاه شخصاً و مستقيماً در اين خصوص ، تصميمگيري نميكند ، چون از نظر وقت و فرصت چنين امري امكانپذير نيست . پس آنچه در عمل اتفاق ميافتد اين است كه به جاي قضات ديوان كشور يا دادياران دادستان كل كشور ، سيل درخواستهاي تجديدنظر مورد بحث نسبت به آراي قطعي محاكم ، به سوي ( اداره نظارت و پيگيري ) قوه قضائيه كه زير نظر رييس قوه قضائيه انجام وظيفه ميكند سرازير خواهد شد ! و قضات شاغل در اين اداره كه بلاشك از نظر علمي و تجربي ، به مراتب پآئينتر از قضات ديوان عالي كشور و دادياران دادستاني كل كشور

هستند ، به اين درخواستها رسيدگي و اعلام نظر ميكنند و رييس قوه قضائيه نيز براساس اين اعلام نظرها ، در مقام اعمال ماده 18 اصلاحي ، اقدام خواهد كرد و با اين ترتيب ملاحظه ميشود كه اولاً فلسفة اصلي حذف ماده 18 سابق قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب 1373 و ماده 326 قانون آئين دادرسي مدني مصوب 1379 كه صيانت از اصل متين و منطقي ( اعتبار قضيه محكومٌبها ) و ( جلوگيري از طرح مجدد دعاوي مختومه ) بوده است تحقق نيافته و ثانياً وضع سابق به مراتب بهتر بوده است ، زيرا مرجع تشخيص اين كه احكام قطعي مغاير شرع يا قانون هستند ، قضات ديوان عالي كشور و داديار دادستاني كل كشور تواماً بودهاند ، در حالي كه در لايحه اصلاحي مارالذكر اگرچه به رييس قوه قضائيه اين اختيارات تفويض شده ولي عملاً همان گونه كه گفته شد ، اعمال اين ماده توسط قضات اداره نظارت و پيگيري قوه قضائيه انجام خواهد گرفت .

2 . ايرادات وارده به بند 15 لايحه اصلاحي كه به عنوان ماده 39 الحاقي به قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب ، پيشبيني شده است .

در اين ماده مقرر شده است :

( از تاريخ لازمالاجرا شدن اين قانون مواد 235 و 268 قانون آئين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در امور كيفري مصوب 28/6/1378 كميسيون قضائي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي و مواد 326 ، 411 و 412 قانون آئين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در امور مدني مصوب 21/1/1379 نسخ ميگردد . به طوري كه ملاحظه ميشود ، مقنن صراحتا به نسخ مواد 326 ، 411 و 412 نظر داده است ، چرا كه ماده 326 ناظر به سه موردي است كه محكوم عليه به استناد آن حق تجديد نظرخواهي نسبت به آراي قطعي محاكم را دارد و مواد 411 و 412 نيز در ارتباط با نحوه اعمال اين ماده توضيحاتي داده است ، اما قانونگزار نسبت به مواد ديگر كه اتفاقاً در دنباله ماده 326 قانون ياد شده آمده است ، مطلبي بيان نداشته است و راجع به نسخ آن كه حتماً لازم بوده ، اشارتي نكرده است ! در حالي كه به دليل تسلسل اين مواد ( 327 - 328 و 329 ) متعاقب ماده 326 ، و هم از جهت اين كه همانند مواد 411 و 412 متضمن مطالبي مرتبط با ماده 326 منسوخ هستند ، بايست در مورد نسخ آنها نيز اعلامنظر ميشد .

اكنون اين سوال مطرح است كه آيا اين مواد قانوني به قوت خود باقي هستند ؟ كه مسلماً جواب منفي است ، چون وقتي اصل قضيه يعني ماده 326 كه ناظر به موارد سه گانه درخواست تجديدنظر نسبت به آراي قطعي محاكم است ، صريحاً نسخ گرديد ، مواد بعدي كه ناظر به نحوه اعمال ماده ياد شده هستند امكان عمل و اجرا نخواهند داشت ، ولي از طرفي هر قانون تا زماني كه نسخ نشده ، لازمالاجرا است . حال اين تعارض قانوني كه بيترديد در عمل براي محاكم اشكالات فراواني را ايجاد خواهد كرد ، چگونه قابل حل است ؟ آيا گذشته از وجود تعارض به لحاظ اصول قانوننويسي ، درست است كه قانوني با عنوان ( اصلاح قانون تشكيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب ) تصويب شود ، اما سبب ايجاد اشكالاتي در همان قانون شود ؟

وقتي با دقت به اين معضل عظيم توجه كنيم ، بيترديد درخواهيم يافت كه علت اصلي اين ابهام و اجمال و تعارضات قانوني ، نويسندگان و تهيهكنندگان اين نوع لوايح قانونياند .

حاصل سخن آن كه ، نسخ و الغاي قوانين ، امري ضروري و گاه حياتي و اجتنابناپذير است ، اما به شرطي كه متعرض قوانين مفيد نگردد ، بلكه تغييرات در قوانين فقط در موارد ضروري و با هدف رفع نيازهاي قضائي روز جامعه و جوابگويي به خواسته هاي به حق مردم ، يعني دادخواهان دستگاه قضائي كشور باشد . با اين ترتيب مسلّم است كه براي تحقق اين هدف والا بايد از همة امكانات علمي و تخصصي حقوقدانان كشور اعم از اساتيد دانشگاه ها ، قضات عاليقدر محاكم و وكلاي مجرب و بنام دادگستري بهرهگيري شود تا مردم كه مراجعان دستگاه قضائي كشور و متظلمان به اين سازمان فخيم هستند ، اين سازمان را آن چنان متزلزل و بيثبات نيابند كه نااميد گردند ، بلكه برعكس با دستگاه عظيمي مواجه شوند كه مانند كوهي استوار بر جاي است و قواعد و قوانين حاكم در آن به دليل نشات گرفتن از اصول عالي عقل و منطق از چنان قدرت و قوتي برخوردارند كه موجب دلگرمي و قوت قلب متظلمان و حق طلبان ميشوند . فراموش نكنيم وقتي قوانين دادرسي و سازمان قضائي آن چنان كه گفتيم هر دو سال يك بار دچار تغيير و دگرگوني شود و مردم هميشه با اسمهاي جديد نامانوسي به نام : دادگاه عمومي ، دادگاه حقوقي يك ، حقوقي دو ، كيفري يك و كيفري دو ، دادگاه مدني خاص ، دادگاه هاي عام و امثال آن مواجه شوند ، سردرگم ميشوند ، و اين تغييرات پيدرپي كه نشان از تزلزل و عدم ثبات دستگاه قضائي كشور دارد ، بر روحية مراجعان و متظلمان ، اثر نامطلوب خواهد گذاشت .

اكنون نيز قوه قضائيه بيترديد براي همان بخشهاي مفيدي كه از لايحه جديد حاصل ميشود يعني احياي دادسرا و اعاده صلاحيت ذاتي محاكم از جهت حقوقي و كيفري با مشكل عظيم كمبود قضات واجد صلاحيت اعم از علمي و تجربي مواجه است ، زيرا به شرحي كه قبلاً توضيح دادهايم به دنبال اجراي قوانيني نظير دادگاه هاي مدني خاص مصوب سال 1358 و دادگاه هاي حقوقي يك و دو مصوب سال 1364 كه قضات فرهيختة سالها تجربه اندوخته را به عنوان مشاور و بدون حق راي عاطل و تحقير شده گذارده بود ، بسياري از قضات به تدريج از دادگستري خارج شدند و اين دستگاه عظيم ، قسمت اعظم قضات خود را ناگزير از طريق استخدام قضات جوان تامين كرده و بديهي است كه اين قضات تازهكار شرايط احراز پست قاضي محكمه جنايي يا بازپرس و دادستان را ندارند تا به چنين مناصب خطيري گمارده شوند . اگر قرار باشد همين قضات تازهكار را به آن مناصب رفيع قضائي بگمارند در واقع عملاً وضع تغييري نكرده است و فقط اسم محكمه از عمومي به حقوقي يا كيفري تغيير يافته يا به جاي قاضي تحقيق ، دادستان و بازپرس جايگزين شده است . توجه داشته باشيم كه عمده ايراد به قانون دادگاه هاي عام همين بوده است كه يك دادگاه با صلاحيت عام ميتوانست در امور حقوقي به دعاوي ساده تا دعاوي به خواسته مبالغ نجومي رسيدگي كند و در امور كيفري نيز همين قاضي از دعاوي در حد خلاف تا جرائم جنايي سرقت و قتل و غيره را مورد رسيدگي قرار دهد و چون شروع كار هر قاضي نيز در بدو استخدام ، دادرسي در همين دادگاه هاي عمومي بوده لذا آنها با كمترين تجربه در اين مشاغل حساس و مهم گمارده ميشدند كه بديهي است احكام صادره از سوي آنها نميتوانست اقرب به عدالت باشد حال اگر همين افراد با همين حداقل صلاحيت قضائي بخواهند در آن مشاغل حساس و خطير گمارده شوند همان عيوب و ايرادات وارد به دادگاه هاي عمومي ظاهر خواهد شد و در واقع ، شكل محاكم عوض خواهد شد و از نظر محتوا و كيفيت ، وضع بر همان روال پيش از تصويب قانون اصلاحي اخير خواهد بود . بنابراين پيشنهاد ميكند به منظور تحقق هدف از تصويب اين لايحه اصلاحي ، به هر ترتيب موجبات دعوت به خدمت قضات مجرب و خوشنام كه به دليل توضيح داده شده آزردهدل از دادگستري رفتهاند با دلجويي از آنان فراهم شود كه بيترديد تغييرات و اصلاحات در دادگستري بدواً به نيروي انساني شايسته و ماهر نياز دارد و بعداً به قوانين مفيد و متضمن اصلاحات ، و تنها نسخه براي بيماري به نام دادگستري ، همكاري صميمانه و مشتاقانه قضات انديشمند و صاحب نام دادگستري است كه ناخواسته دادگستري را ترك كردهاند و اكنون در كسوت وكالت مشغول به كار هستند و يا احتمالاً كنج عزلت گزيده و خانهنشين شده اند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط فرزاد مرادی  |